جهان من از گریه‌ات خیس باران..* ــ بنوشه فرهت
نظرات ()

سخت خوابیده بودم.. هلاک از گرما و همه‌ی خستگی‌های روزمره.. رها.. سبک..

میان خواب من چه می‌کردی عاشق؟!.. تا این اندازه مهربان و نزدیک آخر؟!!.. کی آمده بودی اصلا؟؟.. چطور شده بود که بودی؟.. بازوان مردانه‌ات میان دست‌های کوچک من چه می‌کرد؟!!

چرا بیدار شدم من که نباشی؟

 

*افشین یداللهی



کلمات کلیدی : روشن‌تر از خاموشی، بنوشه فرهت، روزنوشت، عشق
نویسنده : شفق ــ بنوشه
تاریخ : دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٦
زمان : ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ
یادش همه بلندی‌ست...؛ حکیم طوس من: دست‌نبشته دوم ــ شفق متولی
نظرات ()

امروز روز فردوسی عزیز است. روز فردوسی حکیم... روز مرد خرد؛ 25 اردیبهشت.

دوستش دارم. تازگی‌ها هر که از سختی کار و ناامیدی حرف می‌زند می‌گویم دیگه فردوسی که نیستی... بسی رنج بردست در آن سال سی...

قرار بود از فردوسی بنویسم که به تعویق افتاد. اگرچه آنچه می‌خواستم مجموعه شود بیشتر نکته‌هایی بود که در خلال خوانش مجدد شاهنامه فهم می‌کردم و البته که کاری بود طولانی و مدت‌دار؛ با این ‌همه نباید اجازه فاصله افتادن می‌دادم... چه کنم؟ گاهی آدمی باید بنشیند به تماشا.

به بهانه امروز می‌خواهم از اولین دیدارمان بگویم... از اولین دستی که دستم را گرفت و به‌سوی او برد.

«آرش کمانگیر سیاوش کسرایی»

«منم آرش،

-چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن –

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب،

چو صبح آماده‌ی دیدار...»

یک کتاب داشتم به نام آرش کمانگیر. افقی باز می‌شد. در اصطلاح کتابسازها می‌شود بیاضی. هر چه گشتم در نت عکسش را برای شما بیابم، یافت می‌نشد که نشد. یادم هست روزی که کتاب را از لابه‌لای کتاب‌ها جستم و بازش کردم، تشنه‌ای شدم که سیراب شدنش بعید بود. فضای شعر، حس آرش... مخلص کلام دچار آن حماسه شده بودم و کار از دست گشته بود. شعر را به ولع حفظ می‌کردم... از رویش نوشته بودم و در راه مدرسه حفظ می‌کردم؛ اما برایم کافی نبود... ردپای بیشتری از آرش می‌خواستم... از باقی قصه... از بعدش... خانواده به من گفتند این قصه‌ای قدیمی‌ست از شهنامه... به قول استاد بهرام بیضایی شاهِ‌نامه‌ها. اگرچه به وقتش دریافتم تنها یک‌بار نام آرش در کتاب آمده است. قصه او در اوستا جای دارد.

در کتابخانه خانه ما همه شعرا بیش و کم بودند... الا «حکیم طوس و نظامی گنجه»

و این شد که من به راه شدم.

در مدرسه به‌واسطه تحقیق دانش اجتماعی درگیر این شدم که چرا رستم پسرش را کشت...

نجوایی درونم جوشید: «فردوسی در این قصه پسرکشی تلخ رستم... خواه سهراب خواه اسفندیار، می‌گوید رستم هم مانند همه ما انسان است و همواره احتمال خطایش در بزنگاه‌ها موجود. شکستن اسطوره در حد آدمی...» شوق فردوسی بیشتر می‌جوشید در دلم... از قدرتش کیف می‌کردم... اینکه تو بتوانی قهرمان قصه‌ات را بشکنی... مگر نه اینکه بیش از همه ما، او با رستم زیسته بود و دردها را گریسته و شادی‌ها را خندیده بود؟

«دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگ اهرمن‌خو، آدمی‌خوار است

ولی آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛

فرورفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است»

شاید باور نکنید... این قسمت از قصه پیوند عجیبی با تاریخ کتاب سازی در ایران دارد. در روزگاری نه‌چندان دور... 21 سال پیش کتاب‌ها دستی ترجمه می‌شدند، ترجمه‌ها بازنویسی می‌شد. با متن اصلی تطبیق داده می‌شد، مجدد برای بازنویسی می‌رفت و سپس با سیستم‌عامل زرنگار تبدیل به فایل می‌شد. تا مرحله رسیدن به فرم‌بندی، دوبار روخوانی متن کتاب برای پیشگیری از خطای احتمالی صورت می‌گرفت... من پول خرید شاهنامه‌ام را از همکاری در این فرایند جمع کردم. کتاب به یاری کتاب رسید.

حضور شاهنامه... حس حضور خاموش اما روشن فردوسی، حس غریبی‌ست. هنوز ماجراها دارم با این حکیم... مهربانی دارد... مراقبت دارد... هدیه دارد... از همه آنها خواهم نوشت...

خواندن نمایشنامه «دیباچه‌ای نوین بر شاهنامه» از استاد بیضایی هم حکیم را عزیزتر از پیش کرد.

جالب است... حتی سخن گفتن از او هم ادبیات را به قالب می‌برد.

مخلص کلام اینکه شاهرخ مسکوب عزیز راست می‌گوید وقتی می‌گوید: «اگر فردوسی نبود زندگی من چقدر فقیرتر بود. یادش روشنایی و بلندی است... اگر فردوسی نبود زندگی من اینگونه نبود، یادش همیشه بلندی‌ست...»



کلمات کلیدی : روشن‌تر از خاموشی، شفق متولی، حکیمِ طوس من
نویسنده : شفق ــ بنوشه
تاریخ : دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٦
زمان : ۸:٥٠ ‎ب.ظ
نگاه کن؛ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود..* ــ بنوشه فرهت
نظرات ()

اینجا، تمام، شهر من است.. اساطیر از من گفته‌اند و بس.. اما حضور، چیزِ دیگریست..

تمام این‌همه مدت بی‌دغدغه و حتی بی‌اطلاع از کنفرانس «زن، معماری و شهر» و کمی بعد در تلاشی مضاعف برای بودن در جمع فعالانِ این برنامه؛ از حضور در شهر، فعالیت، اختلاط کاربری، نظارتِ عام و فلان و بهمان گفتیم و در قالب اندیشمندانی متفکر و به‌روز، مقاله نوشتیم و پوستر برای دانشگاه‌های آن‌طرف آب فرستادیم و از زن گفتیم و از امنیت؛ ته دلمان قرص بود که عجب دنیایی‌ست؛ چه راحت می‌توان بود.

دیروز اما در حضوری چندساعته در بخش جواهرِ بازار بزرگ تهران، ما غریبه‌گانی بیش نبودیم. برای من جالب بود که در زنانه‌ترین بخش بازار، تنها و تنها یک‌لایه عقب‌تر از برِ خیابان، حضورِ ما دو نفر، عجیب تنها بود. اینجا بود که دغدغه‌ی اصلیِ مطرح‌شده در بسیاری از حرف‌های نیمه‌حرفه‌ای‌مان، به عینه پیش رو بود. اینکه اگر زنان در محیط‌های شهری احساس امنیت نکنند، فضا به‌تدریج تک جنسیتی شود. تابه‌حال تمامی مثال‌هایی که در این زمینه داشتیم، محیط‌هایی با کاربری مشاغل مردانه بودند. اما اینجا، قلب پایتخت، در محیطی با رویکرد و فعالیت اقتصادی که زنان فی‌الذاته به قوت در آن حضور دارند، در بخشی که مخاطب آن به‌طور اخص بانوان هستند، با کمی ‌ـ فقط کمی‌ـ پیش رفتن در عمق فضا، این غریبه‌گیِ عجیب، رخ نموده بود. خیره‌سرانه نگاه‌ها را نادیده گرفتیم و همچنان در پی یک آدرس بودیم. درون یکی از آن گشایش‌های شگرف بازار، چشممان به طبقه بالا افتاد و پلاک موردنظر را پیدا کردیم. از میان همه‌ی این‌همه غرابت، تنها یک راه‌پله مانده بود تا برسیم. یک پا روی پله اول و پای دیگر در آستانه‌ی پله‌ی دوم، منصرف شدم و میان جمله‌ی دوستِ همراه که با شک می‌گفت «بریم بالا یا...؟» برگشتم و برگشتیم. منصرف شدیم از دیدن چیزی که بهانه‌ی ما برای این حضور بود.. برگشتیم.

زنان به همین سادگی از صحنه‌ی شهرهایمان برمی‌گردند؛ بی‌توجه به اینکه بودنشان بهانه‌های زندگی‌ست در بستر شهرها که «تو می‌دمی و آفتاب می‌شود...».

 

* از آلبوم «آقای بنفش» گروه پالت، ترانه‌ی «نگاه کن»

 

 

----------------------

پی‌نوشت:

30 بهمن‌ماه 92 این رو نوشته بودم و الان که باز خوندمش می‌بینم چه خشمی ازش بلند میشه و چه حس تلخی داره.. اینها رو من نوشتم.. من.. بنوشه‌ای که به قول رئیس حریر می‌نویسه..

تلخی مسریه.. از شهر بلند شده بود و روی شونه‌های کلمات من نشسته بود.. کلمات، این قاصدانِ ناچار..



کلمات کلیدی : روشن‌تر از خاموشی، بنوشه فرهت، شهر، زن
نویسنده : شفق ــ بنوشه
تاریخ : یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٦
زمان : ٤:٤٠ ‎ق.ظ
مرا هزار امید است و هر هزار تویی...* ــ امین طوسی
نظرات ()

میان هزاران هزار

یا میلیون‌ها میلیون

یکی نوح می‌شود

و باقی غریق؛

تو اما

همیشه

بارانی

و من

ماهی کوچکی

که به اجبار به کشتی برده شده.

 

1396/02/18

 

 

*سیمین بهبهانی



کلمات کلیدی : روشن‌تر از خاموشی، امین طوسی، شعر
نویسنده : شفق ــ بنوشه
تاریخ : چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
زمان : ٩:٥٢ ‎ب.ظ
نفست را کمی بیشتر نگه‌دار؛ گروه امداد در راه است.. ــ بنوشه فرهت
نظرات ()

زندگی شاید نه همین نفس‌های پی‌درپی که آدمی باشد که از دور می‌آید؛

از میان سیاهِ غلیظِ یک معدنِ لعنتی..



کلمات کلیدی : روشن‌تر از خاموشی، بنوشه فرهت، روزنوشت، معدن آزادشهر
نویسنده : شفق ــ بنوشه
تاریخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦
زمان : ۱:٠۳ ‎ق.ظ
اردیبهشتِ جان ــ بنوشه فرهت
نظرات ()

نشسته‌ام کنار خودم

نه به صبوری

که به شاعری؛

من خود آن اتفاق خوبم..

 



کلمات کلیدی : روشن‌تر از خاموشی، بنوشه فرهت
نویسنده : شفق ــ بنوشه
تاریخ : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦
زمان : ٩:٠٧ ‎ب.ظ
انقلاب ــ سارا غفوری
نظرات ()

هر شب در مسیر برگشت به دهکده اسارت، انقلاب می‌کنم که در راه آزادی بمیرم.

 

پ.ن. هر شب موقع برگشت از ده ونک میرم انقلاب، در مسیر آزادی می‌پیچم سمت خونه‌مون نیشخند

گفتم بدونید نوشته از کجا میاد



کلمات کلیدی : روشن‌تر از خاموشی، سارا غفوری
نویسنده : شفق ــ بنوشه
تاریخ : سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٦
زمان : ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ


:: جهان من از گریه‌ات خیس باران..* ــ بنوشه فرهت
:: یادش همه بلندی‌ست...؛ حکیم طوس من: دست‌نبشته دوم ــ شفق متولی
:: نگاه کن؛ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود..* ــ بنوشه فرهت
:: مرا هزار امید است و هر هزار تویی...* ــ امین طوسی
:: نفست را کمی بیشتر نگه‌دار؛ گروه امداد در راه است.. ــ بنوشه فرهت
:: اردیبهشتِ جان ــ بنوشه فرهت
:: انقلاب ــ سارا غفوری
:: مرا به نام کوچکم صدا بزن* ــ امین طوسی
:: تولد دوباره ــ امین طوسی
:: کمی نزدیک‌تر بیا... ــ بنوشه فرهت
:: تو از همون آدم‌هایی.. ــ بنوشه فرهت
:: دوست می‌دارمت به بانگ بلند ــ بنوشه فرهت
:: مرثیه‌ای برای تو ــ زویا متولی
:: تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی*.. ــ بنوشه فرهت
:: تاریخ بیهقی ــ به انتخاب شفق متولی


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ