تلاشی برای گنجاندن دنیا در یک قاب عکس - فروغ قاسمی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

ساعت 10:30 صبح بود که زنگ زد:

-         بله؟

-         سلام

-         سلام! چطوری؟!

-         خوبم.

-         ...

-         از این زیرگذر ولیعصر چجوری باید بیام بیرون؟

فکر کردم پرسش این صدای بی حالش دهن کجیه که یعنی من اینجام اما نمیخوام تو رو ببینم. یعنی انقدر بی رحم؟ این روش شکنجه مدرن از قطره آب رو سر کچل چکوندنم بدتره. فکر کردم چی بگم که شبیه این که: من دلم برای دیدنت پر می کشه عوضی، نباشه.

-         کدوم طرف میخوای بری؟ شمال شرقی؟ جنوب غربی؟...

-         نه

-         پس چـ...

-         من تهرانم.

یه چراغی تو دلم روشن شد، از ته تاریکی نورش دویید جلوی چشمام.

-         ا ا ا، جدا؟! ... کی اومدی؟

-         همین الان از فرودگاه.

فکر کردم خب پس. حالا چی بگم؟ یه وقتیم به من بده؟ دلم فقط تنگ نشده، انگار قلبمو فشار میدن، درد دارم.

-         کجا ساکنی؟

-         طرفای پارک ****

-         بالاتر از اونجا یه کافه هست

-         اتفاقا خونه تو کوچه همون کافه اس (صدای خنده)

چقدر خوب می خنده. چقدر به همه چیز می خنده. منم لبخند میزنم. دیگه نفس رو سینه ام سنگینی نمی کنه.

-         ا ا ا ، چه خوب! اومدی تهران چیکار کنی؟

بیحالی جذاب صداشو دو برابر می کنه و به شیوه خودش می زنه تو جاده خاکی و در حالی که گویا با خودش حرف می زنه با ناله و ناراحتی میگه:

-         می خوام بخوابم.

-         عصر وقتت آزاده؟

-         آره. هماهنگ می کنیم.

خداحافظی می کنم. تو چشمام زندگی دو دو می زنه. حدود ساعت سه ظهر پیغام میده:

-         من الان از خواب بیدار شدم. هر ساعتی واسه تو خوبه بگو.

-         5؟

-         باشه. بریم پارک.

-         باشه.

دیر می رسم. از وقت نشناسی خیلی بدش میاد. زنگ میزنم می فهمم اون بالاتره و من پایین تر. قرار می شه به سمت هم حرکت کنیم.

از دور میبینمش، به معنای واقعی شلنگ تخته میندازه و با هیجان پاهاشو پرت می کنه جلو و عقب و میاد، نزدیک می شه. به من.

-         کلاس عربی میرم.

می خندیم. هر دو می دونیم چقدر خودش از عربی خوندن دوره. انگار یه اسرائیلی فارسی بخونه.

-         واسه این که ذهنت آزاد شه؟

-         آره. میدونستم جلسه اول شغل و اینجور چیزا رو می پرسن، برای اینکه شغلمو نگم – آخه اذیت می کنن یا دست می گیرن – یه جمله حفظ کردم: "لا شُغل لی"

از قدم زدن دست می کشیم و می ایستیم و هر دو از خنده ریسه میریم. رابطه خودش با عربی مثل رابطه شغلش با "لا شغل لی" می مونه.

باز قدم می زنیم، موقع راه رفتن محاله تو یه خط حرکت کنه، به سبک زندگیش راه میره. میدونه کجا می خواد بره، اما کمی حال کردن با عرض مسیر و تجربه کردن قسمتای مختلف پهنای راه، شیوه اون در زندگیه. در نتیجه مدام می خوریم به هم، موقع تکون دادن دستا در حال توضیح دادن یه موضوع دستامون بهم برخورد می کنه. فکر می کنم همه اینا شبیه یه سمبله. سمبل برخورد مسیرها.

-         فیلمش 2020 میاد.

-         اصلا دور نیست. خیلی زود 2020 می رسه

می دونستم اینو می گه. برای کسی که یه بار گفته "80 سالگی؟ یعنی فقط 50 سال دیگه" 2020 عین فردا می مونه.

-         خوب شد دیگه ننوشت

-         نه بازم بنویسه خب. کتاب دهم بیستم سی ام، اصلا هر ماه یه دونه از این سری بده بیرون!

-         اصلا پاشه بیاد ایران!

-         حتی بیاد ایران!

-         ما هم کتابامونو ببریم امضا کنه. حتی کتابای نویسنده های دیگه رو هم ببریم امضا کنه!

به این که تو کنسرت داریوش بهش بگن ابی بخون فکر می کنم. بر می گرده و به راهی که اومدیم اشاره می کنه.

-         منم فکر می کردم خوب شد که دیگه ننوشت اما تو همین یه تیکه راه نظرم عوض شد

با خنده می گه. می خندم. فکر می کنم همینجوریه که برخلاف تصوراتش اون هیچ وقت فسیل نمیشه. به این راحتی می تونه نظرشو عوض کنه که البته می تونه ترسناک هم باشه. نکنه یهو از من متنفر بشه، فکر کنه زندگی بدون وجود من سر سوزنی هم فرق نمی کنه.

داریم قدم می زنیم که یهو می ایسته.

-         تو یه واگن خالی تاریک تو شب تو قطار در حال حرکت وایساده بودم. اون یه تیکه قطار خالی بود و تاریک، بیرون هم هوا تاریک بود و قطار تو دل این تاریکی حرکت می کرد. اونجا بود که کاملا جرم تاریکیو رو تنم حس کردم.

-         یه دوستم رفته بود یه روستایی، می گفت شب انقد ساکت می شد که صدای حرکت پای مارمولک رو شیشه پنجره می شنید. می گفت اونجا بود که وزن سکوتو حس کردم. میدونی اوتجوری که سنگینی می کنه و آدمو تو ترس کر شدن می ذاره، نمیدونی آیـ....

-         آره دقیقا.

فکر می کنم فکر می کنه حرف آدم که نباید شبیه این سریالای تلویزیونیمون بشه. بیش از حد توضیح نده.

تلفنش زنگ می زنه. جواب می ده. یه جوری می خواد کوتاهش کنه اما قصد نداره بپیچونه. در حالی که داره به اون طرف خط گوش میده، میزنه به منو به کیفم اشاره می کنه. خیلی جدی میگه:

-         چقد خوشگله. دقت نکرده بودم.

-         مرسی

اینجوریه که یه کیف نزد من ارتقا درجه پیدا می کنه. دیگه همون کیف قبلی نیست. انگار مثلا طوافش دادن.

-         کی بر می گردی؟

-         فردا احتمالا.

-         ...

-         مرسی که اومدی.

-         مرسی که زنگ زدی.

نصفه نیمه بغلم می کنه و بغلش می کنم. راه می افتم و دور می شم. لبخند بزرگی قلبمو گرم می کنه. فکر می کنم این دیدار یه جور تنفس بود و دلم هواشو می کنه.

 پانزده آذر 1393

 

 


 
:: جهان من از گریه‌ات خیس باران..* ــ بنوشه فرهت
:: یادش همه بلندی‌ست...؛ حکیم طوس من: دست‌نبشته دوم ــ شفق متولی
:: نگاه کن؛ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود..* ــ بنوشه فرهت
:: مرا هزار امید است و هر هزار تویی...* ــ امین طوسی
:: نفست را کمی بیشتر نگه‌دار؛ گروه امداد در راه است.. ــ بنوشه فرهت
:: اردیبهشتِ جان ــ بنوشه فرهت
:: انقلاب ــ سارا غفوری
:: مرا به نام کوچکم صدا بزن* ــ امین طوسی
:: تولد دوباره ــ امین طوسی
:: کمی نزدیک‌تر بیا... ــ بنوشه فرهت
:: تو از همون آدم‌هایی.. ــ بنوشه فرهت
:: دوست می‌دارمت به بانگ بلند ــ بنوشه فرهت
:: مرثیه‌ای برای تو ــ زویا متولی
:: تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی*.. ــ بنوشه فرهت
:: تاریخ بیهقی ــ به انتخاب شفق متولی


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ