مترسک-امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

از زمستان هم که زمین بدون هیچ بذر و محصولی بود بگذریم در باقی ایام سال، کشاورز آنقدر به مترسک بی توجهی کرد که طاقت مترسک طاق شد و ذره ذره در اندوه تنهایی، سلام و علیکی با پرنده ها به راه انداخت و زمان زیادی نگذشت که عاشقشان شد. کشاورز بوهایی برده بود اما هنوز نامطمئن، که پرنده ها بی ترس از مترسک عاشق، آنقدر نزدیکش شدند و برو بیا پیدا کردند که تکه تکه بدنش را بردند برای ساخت لانه های جدیدشان.

کشاورز مترسک جدیدی ساخت و به خود قول داد که حواسش حسابی به او باشد و نگذارد هیچ کمبودی احساس کند. روزی با یک هدیه به سراغ مترسک رفت و به مناسبت روز جهانی مترسکها که در هیچ تقویمی وجود نداشت، یه کت، یک عینک آفتابی و یک کلاه حصیری جدید بر تن مترسک کرد. حالا مترسک برای خودش کسی شده بود و شخصیتی پیدا کرده بود تا در غروب یک روز پاییزی زیر نوازش نرم باران، نگاه دختری زیبا با نگاه مترسک تلاقی کرد. مزرعه که از پرنده ها خالی شده بود پر شد از نامه های عاشقانه ی دختر به مترسک و بعد از اینکه دختر عاشق سرخورده از نامه های بی پاسخ، یک روز زمستانی در سکوت آدم برفی ها خود و مترسک را به آتش کشید، کشاورز هرگز متوجه نشد مترسک از سر غرور پاسخ نامه های دختر را نداد یا از علاقه ای که به او داشت و می دانست رسیدنشان به هم یعنی تباهی زندگی دختر.

کشاورز مترسک جدیدی ساخت و این بار به خود قول داد نه تنها حواسش به او باشد بلکه بیشتر ساعت های زندگیش را در کنار او بگذراند. هر روز با برآمدن خورشید زندگی مشترک کشاورز و مترسک آغاز می شد و تا سلام ماه ادامه می داشت. کشاورز از همه چیز با مترسک سخن می گفت. خاطراتش، کودکی اش، همسایه ها، طبیعت و سرگذشت مترسک های دیگر و مترسک در سکوتی دلپذیر فقط گوش می داد. اما روزی سکوت مترسک شکست و از کشاورز سوالاتی پرسید. من از کجا آمده ام؟ از چه ساخته شده ام؟ برای چه باید همه عمر از این تکه زمین مراقبت کنم؟ روزی که عمرم تمام شود به کجا خواهم رفت؟ آیا کمک به کشاورز باعث گرسنگی پرنده ها نمی شود؟ لطف به پرنده ها آیا خیانت به نزدیکترین فرد زندگی ام نخواهد بود؟ مترسک ها نباید عاشق شوند؟ اصلا عشق چیست؟ پشت پرچین مزرعه چه دنیایی مرا انتظار می کشد؟ و بسیاری سوالات دیگر که کشاورز را چنان به فکر فرو برد که بی گفتن هیچ کلمه ای به خانه اش بازگشت. صبح روز بعد وقتی به مزرعه رفت به جای مترسک پیغامی یافت مبنی بر تشکر از کشاورز که چشم او را به حقایقی باز کرد و اجازه داد راه بیفتد و از سنت بی اندیشه مزرعه بگذرد برای کشف جهان و یافتن پاسخ هایش. «خداحافظ کشاورز مهربان.»

کشاورز دیگر مترسکی نساخت. مزرعه را فروخت و در محله ای خلوت از شهر یک پرنده فروشی باز کرد.

1393-8-6


 
:: جهان من از گریه‌ات خیس باران..* ــ بنوشه فرهت
:: یادش همه بلندی‌ست...؛ حکیم طوس من: دست‌نبشته دوم ــ شفق متولی
:: نگاه کن؛ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود..* ــ بنوشه فرهت
:: مرا هزار امید است و هر هزار تویی...* ــ امین طوسی
:: نفست را کمی بیشتر نگه‌دار؛ گروه امداد در راه است.. ــ بنوشه فرهت
:: اردیبهشتِ جان ــ بنوشه فرهت
:: انقلاب ــ سارا غفوری
:: مرا به نام کوچکم صدا بزن* ــ امین طوسی
:: تولد دوباره ــ امین طوسی
:: کمی نزدیک‌تر بیا... ــ بنوشه فرهت
:: تو از همون آدم‌هایی.. ــ بنوشه فرهت
:: دوست می‌دارمت به بانگ بلند ــ بنوشه فرهت
:: مرثیه‌ای برای تو ــ زویا متولی
:: تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی*.. ــ بنوشه فرهت
:: تاریخ بیهقی ــ به انتخاب شفق متولی


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ