کودکی- زهرا دارایی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

کاش کودکی را پایانی نبود. دنیایی که در آن آسمان همیشه آبی است به جای زاغ پرستو سلطان بلامنازع آن. دنیایی که دشتهایش همواره سبزند و پر از شقایق. کاش حصار تنگ دنیای کودکی مرا بار گذر از این مرز و ورود به دنیای تاریک آدمها ی غرق در اوهام این روزگار نمی داد. کاش می توانستم همچون روزهای رفته بر باد کودکی شادمان و آزاد، فارق از حصار نام و ننگ در دشت به شادی بدوم . بدوم و تمام علائق دست و پاگیر دنیای متمدنین را پشت سر بگذارم. بدوم و از رود بگذرم، ماهی ها را سلامی دوباره گویم، با قمریکان هم آواز شوم و نغمه آزادی سر کنم. گل سوسن را ببویم و مست از بوی خوش آن شبدر را لاله انگارم و با او از عشق شقایق به داغ نشسته سخن رانم و چه زیباست آن لحظه که شبدر چهار پر مستی عاشقانه مرا به باد استحضا می گیرد و شرم کودکانه من که گونه هایم را سرخ می گرداند. می دوم میدوم تا شبدر شاهد خجلت من نباشد ولی افسوس که چشمه ساران از هرم نفسهای من بیدار می گردد و لب به نصیحت می گشاید. به خیالش می خواهد مرا از خواب کودکانه بیدار سازد ولی آگاه نیست که من، در اوان جوانی پیر گشته ام. آنگاه که شرم از آشنایان سفر مرا به شهر پرآشوب جوانی نیمه کار گذاشت آنسان که پای سفرم بست و مرا پرنده ای اسیر قفس کرد، آن زمان که چشمان همگان مرا از رسیدن به آنچه عاشقش بودم، از رفتن به راهی که همواره آرزویش را داشتم بازداشت، همان هنگام، گرد پیری بر سرم نشست و حصاری تنگ قلبم را در بر گرفت. همان هنگام آموختم که در این جهان پرآشوب نباید حرف از علاقه زد. به درویشی بدل گشتم که تنها از درون با خدای خویش سخن می راند و زبان به شکوه می گشاید و به مردمان رنگ به رنگی که در حال گذر از پیش رویش هستند کاری ندارد.


و انسان چه لحظات متفاوتی می تواند داشته باشد.اکنون همچون پیری عصاکش، آهسته و آرام کویر زندگی را زیر پای می نهم تا بلکه امید یک سراب نفس از دست رفته مرا باز گرداند. سرابی از جوانی و شادابی، از آن زمان که شاد و رها سیر افاق و انفس می کردم از آن زمان که دنیایی از عشق را می توانستم در قلبم جای دهم. ولی اکنون چه!! این حصار تنگ اجازه بزرگ شدن دنیای درونم را نمی دهد.


من مانده ام و دیوارهای خاکستری دنیای آدمهای به ظاهر بالغ، من مانده ام و دشتی برهوت و بدون شقایق، دشتی که در آن سنگلاخها اجازه دویدن را از من می گیرند و در نهایت من مانده ام و آسمان تیره روزگار، آسمان تیره روزگاری که جوانی ام را در خود مدفون کرده و چه درد آورست نظاره گر به خزان نشستن جوانی بودن آنگاه که می دانی دیگر هرگز قادر به تغییر گذشته نخواهی بود.

 


 
:: جهان من از گریه‌ات خیس باران..* ــ بنوشه فرهت
:: یادش همه بلندی‌ست...؛ حکیم طوس من: دست‌نبشته دوم ــ شفق متولی
:: نگاه کن؛ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود..* ــ بنوشه فرهت
:: مرا هزار امید است و هر هزار تویی...* ــ امین طوسی
:: نفست را کمی بیشتر نگه‌دار؛ گروه امداد در راه است.. ــ بنوشه فرهت
:: اردیبهشتِ جان ــ بنوشه فرهت
:: انقلاب ــ سارا غفوری
:: مرا به نام کوچکم صدا بزن* ــ امین طوسی
:: تولد دوباره ــ امین طوسی
:: کمی نزدیک‌تر بیا... ــ بنوشه فرهت
:: تو از همون آدم‌هایی.. ــ بنوشه فرهت
:: دوست می‌دارمت به بانگ بلند ــ بنوشه فرهت
:: مرثیه‌ای برای تو ــ زویا متولی
:: تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی*.. ــ بنوشه فرهت
:: تاریخ بیهقی ــ به انتخاب شفق متولی


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ