چاه ذوالقرنین* - شفق متولی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

وقتی به بهترین دوستش گفت "گمشو"،گم شده بود.به همین خاطر بود که به خاطر نیاورد "گل به صنوبر چه کرد،صنوبر به گل چه کرد**"تنها کاری که دستانش به یاد داشتند، بافتن بود.از آن پس پیله بر روی پیله بافت تا خود را از سرما حفظ کند.وقتی خبر مرگ دوستش را شنید حتی به یاد نمی آورد دوست پرنده است یا لک لک و از بغض فرو خورده پنجره در روزهای بارانی و آفتابی چیزی نمی دانست و فقط بافت برای سرما و هنوز هم می بافد ... بی آنکه بداند آغوش مرگ سرد است.

 

 

*نام افسانه ای از افسانه های ترکستان

** نام داستانی از افسانه های کردستان/علی اشرف درویشیان

30 دی ماه 1390


 
:: جهان من از گریه‌ات خیس باران..* ــ بنوشه فرهت
:: یادش همه بلندی‌ست...؛ حکیم طوس من: دست‌نبشته دوم ــ شفق متولی
:: نگاه کن؛ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود..* ــ بنوشه فرهت
:: مرا هزار امید است و هر هزار تویی...* ــ امین طوسی
:: نفست را کمی بیشتر نگه‌دار؛ گروه امداد در راه است.. ــ بنوشه فرهت
:: اردیبهشتِ جان ــ بنوشه فرهت
:: انقلاب ــ سارا غفوری
:: مرا به نام کوچکم صدا بزن* ــ امین طوسی
:: تولد دوباره ــ امین طوسی
:: کمی نزدیک‌تر بیا... ــ بنوشه فرهت
:: تو از همون آدم‌هایی.. ــ بنوشه فرهت
:: دوست می‌دارمت به بانگ بلند ــ بنوشه فرهت
:: مرثیه‌ای برای تو ــ زویا متولی
:: تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی*.. ــ بنوشه فرهت
:: تاریخ بیهقی ــ به انتخاب شفق متولی


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ