سروتهش کردم-فروغ قاسمی-3-7-1393
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

از اول خودش پاشو به زندگیم باز کرد. از این آدماییه که پاشون تو زندگی همه نیست، هزار تا دوست واقعی و مجازی ندارن که از هر حرف مزخرفشون که دو بار هم با دندونای آسیابشون جویده نشده عین عقاید مریدشون حمایت کنن، پستای فیسبوکش بیشتر از 10 تا لایک نمی خوره و دورشون به "کفایت" خلوت "هست" (نشده و نخواهد شد بلکه "هست". همیشه وقتی یکی می گفت می خوام دور و برمو خلوت کنم تو دلم می گفت برو شعاراتو جلو آینه بده بابا تو به احتمال زیاد دور و برت خلوت هست فقط تازه به این موضوع پی بردی). اول یه مدت از دور نظاره ام می کرد، هر از گاهی می اومد جلو یه چیزایی می گفت و دوباره ویژژژژ می رفت تو حاشیه. اگه اونموقع می دونستم بعدا چی میشه شاید حس وقتی را داشتم که تو 2 سالگی از پوستم نمونه برداری کردن. شاید باید دردم می گرفت و گریه می کردم و بعد منتظر جواب می موندم. اما خوشبختانه از همه جا بی خبر بودم و انتظار نتیجه گیری از جانب "اون" رو نمی کشیدم.

وقتی همه چیز شروع شد از همون ابتدا ردپای بودنشو به طرز بسیار هوشمندانه ای روی همه چیز می ذاشت. اول حس می کردم داره فوُریتاشو می کنه تو پاچه ام، یکی از ده تا چیزیو که می گفت خوبه رو گوش می کردم یا می دیدم یا می خوندم و بعد که بیشتر اوقات ازش خوشم می اومد به به و چه چه رو می بستم به ناف 9 تای باقیمونده. اما به قول یکی کمی بعد شروع کرد به بدهکار کردنم، وقتی یکی بهم بگه چقد خوبه که خودت هستی نمی تونم بهش دروغ بگم این شد که 9 تای بعدیو رو هم از نظر گذروندمو به خودم اومدم دیدم دارم صبح تا شب تو فوریتای اون غلت می زنم و اون هم تو فوریتای من ایشالا (یه دوستی دارم که می گفت فلانی که لاغره هیچ زحمتی واسه لاغر بودنش نکشیده اما من خودمو کشتم که به این وزن برسم، قبول نیست. مشکل منم همینه من گاهی تو سربالایی یادگیری موتور انگیزه ام نمی کشه کاملا برعکس اون. پس ارزش تلاش های من باید ضربدر حداقل 75/2 بشه).

"میدونستی من از 11 سالگی تا الان نفسمو حبس کرده بودم؟ یه مدتیه که نفس می کشم" اوایل من خبیث درونم دلش می خواست بهش بگه چقد دوستات پیر و پاتالن، تفریحتون چیه؟ دور هم – نه دور هم به این سنا نمیاد – 2 3 تایی جمع میشینو درباره آپشنای فلان مدل ماشین حرف می زنین و ادای خوش گذروندن در میارین؟ اما وقتی دیدم چه جوری محکم بغلشون می کنه کم کم احساس رضایت می کردم که کوچکترین عضو این حلقه ام. نگاه می کردم که من به آسونی اونجا جا می شم، با اون دستای بزرگش اگه منو از کنار بغل کنه می تونه دستشو بذاره رو قفسه سینه خودش، آره من همون وسط جا می شم. و مهم تر اینکه منم یه روز پیر می شم.

کمی بعد من افتاده بودم جایی که مدام می افتادم. وسط مشکلات بقیه. برای اولین بار افسرده. اینجور موقع ها نباید بهم گفت حتما فلانی انقد خوبه که لیاقت اینهمه همراهی تو رو داره. مردم "حتما" رو ادرار میکنن آخه چجوری اول هر جملشون بذل و بخشش می کنن و کم نمیارن. پس چرا از اینهمه خوبی هیچ نفس راحتی نصیب من نمیشه؟ بهم گفت بدون مهمه که تو هستی و صبر کن. اوایل فکر می کردم شگفت انگیز و عالی از دهنش مثل نقل و نبات می ریزن تا که یه روز براش از یه نفر مهمی گفتم و اینکه ترین و ترین و ترینه. تنها جمله ای که تحویل گرفتم این بود: "به نظر آدم خوبی میاد" با این که اون آدم برام مهمه ولی نه تنها ذره ای ته دلم تلخ نشد بلکه خوشحال شدم که "اون" خوبش خوبه و شگفت انگیزش شگفت انگیز. این صبر کن هی تو ذهنم تکرار میشه، جمله خاصی نیست، فکر کنم علتش صدای قشنگشه که بر خلاف خودش هنوز جوونه.

هر 2، 3 هفته که خبری از ما میشه من به درون کتابش راه پیدا می کنم و "اون" از ناراحتیاش، انگیزه هاش و اقدامات هیجان انگیزش میگه. "اون" آدمی نیست که خوشیاشون مال مصاحبای جدیدشونه و بدبختیاشون مال رفقای نزدیک. واسه همیناست که من "اون" رو مداوم و زیاد دوست دارم.  

پ.ن: من یکی رو پیدا کردم، فکر کنم. اگه اینطور باشه به این معناست که کلی دروغ و دون دورش چیده که پیدا نشه. پس شتر دیدم ندیدم. همه نمی خوان پیدا بشن. نمیدونم شاید همه اعتراف نمی کنن که می خوان پیدا بشن.

 

نظرات


 
:: جهان من از گریه‌ات خیس باران..* ــ بنوشه فرهت
:: یادش همه بلندی‌ست...؛ حکیم طوس من: دست‌نبشته دوم ــ شفق متولی
:: نگاه کن؛ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود..* ــ بنوشه فرهت
:: مرا هزار امید است و هر هزار تویی...* ــ امین طوسی
:: نفست را کمی بیشتر نگه‌دار؛ گروه امداد در راه است.. ــ بنوشه فرهت
:: اردیبهشتِ جان ــ بنوشه فرهت
:: انقلاب ــ سارا غفوری
:: مرا به نام کوچکم صدا بزن* ــ امین طوسی
:: تولد دوباره ــ امین طوسی
:: کمی نزدیک‌تر بیا... ــ بنوشه فرهت
:: تو از همون آدم‌هایی.. ــ بنوشه فرهت
:: دوست می‌دارمت به بانگ بلند ــ بنوشه فرهت
:: مرثیه‌ای برای تو ــ زویا متولی
:: تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی*.. ــ بنوشه فرهت
:: تاریخ بیهقی ــ به انتخاب شفق متولی


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ