امین طوسی
نظرات ()

پیله میبندم زندگی ام را
و در خود پروانه میشوم ...
کدام شمع، شعله رو تَر از خویشتن من است؟

بیست و شش فروردین 1395



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
....-امین طوسی
نظرات ()

پرنده ای مهاجر
درختی مهاجر
پرنده،
از درخت به شمال
و درخت،
از خودش
به خیال.

١۶ فروردین ١٣٩۵



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
...-ناشناس
نظرات ()

مغز آماسیده بود

ازگام­های اندیشه در بیابان­های داغ راه

ولی امید چاهی در حوالی

تشنگی و خستگی­اش را پژمرد

 



کلمات کلیدی : شعر، ناشناس
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
...-ناشناس
نظرات ()

 عقربه­ها زود می­میرند

بی آنکه مجال تأملی دهند ما را

فرصتی نیست

بی درنگ راهی باید برگزینی

این دو راهی به چشمان مضطربت قطعیتی نمی­دهد

با انتخاب هر راه تجربه­ای را باید واگذاری

یا دیوانگی  برمی­گزینی

و ندیدن درهای بسته و هزارقمار

یا منطق آزاربوی خشک مذهب

که مصلوب می­کند تو را به قفل و کلیدهای بی­شمار

می­دانم میان این دو انتخاب دشوار است

و تو را ناگزیر راهی باید

انتخاب کن

که انسانی و تقدیرت چنین

 



کلمات کلیدی : شعر، ناشناس
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
....-ناشناس
نظرات ()

 

نفس­های به شماره افتاده را تجسم کردی

ولبخند زدی در رویای آرامشت در خاک

بی آنکه بنگری مرد مرگینه­پوشی را

که می­فشرد خاک سرد

در آرزوی دریا و درخت

چرائی آمد و در خود گرگرفتم و چراهای بی­جواب زبانه کشید در حلقوم خشکیده­ی کهنسال

ناگاه عقی زدم واژه­ها را با هر نفس

و آخرین کلام بالا آمد

پیش از هبوط انگشتان بی حرکتم در خاک

بی آنکه بدانی و بدانم

معنای این همه تویی

که کنارم ایستاده­ای

و در اندیشه­ی مرگ

چنگ بر گیسویت برده­ای.



کلمات کلیدی : شعر، ناشناس
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
...-م.ر.ح.م
نظرات ()

تمامی مهرش در نگاهش جمع می‌شدند

مهرش تمامی نداشت

دل از نگاهش سیر نمی‌شد

عالم خبر از دلش نداشت

می‌نگریست و لبخند به لب می‌آورد

شادی جان از آنش بود

بال می‌داد تا هر چه بخواهی ارتفاع بگیری / پر بکشی / قد بکشی

و ما سال‌ها با این نگاه می‌حیاتیدیم

و ما سال‌ها در این نگاه می‌زیستیم

و ما را سال‌ها  این نگاه نگاه می‌داشت

در تب طوفان ......... سُرای حیات

سانحه‌ای که ثانیه‌ای نکشید و پر کشید و رفت



کلمات کلیدی : شعر، مرحم
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
بدنبال معنای زندگی - م.ر.ح.م
نظرات ()

سیل خیال تخیلی محال می‌بردم

بیرون از زمانه عاقل .

تصویر تصوری از کمال

می‌خرامدم به لانه حُزن

باز دل، باز دیده، باز سوداهای دل

باز عاقل، باز عاشق، باز مرگ

باز فریاد، باز فرهاد، باز فرداهای دل.

خام جانی است

خاکِ خیالِ خالِ تُرا

آن بزاز بازیگوش

به توبره حراج تا راج کرده است

نهایت نیت منیت تنهایی است

تن‌های از زنان. تن هائی از مردان. زنان، مردان

بی‌دل   بی‌دیده   بی‌سودا

بی‌عشق   بی‌فریاد   بی‌فرهاد

شیرین‌تر از  شهد شهید نگاهت

حیاتی نیست نگاهی نیست

گاهی نگاهی آهی

نیست نیست نیست.

13/10/84



کلمات کلیدی : شعر، مرحم
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
بگو که دوستم داری- متین فرد
نظرات ()

غرورم را نوازش خواهی کرد

افسونم می کنی

لحظه ای که فاش بگویی دوستم داری!

همان لحظه ای که من انتظار می کشم و نیامده است

 

لب خواهی گشود می دانم!

بالاخره خواهی گفت که دوستم داری

 

اما مرد!

برای مزارم حرف های دیگری هم هست

این یکی را زودتر بگو...

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
از هر زبان که می شنوی نامکرر است- متین فرد
نظرات ()

دلم می خواست "حوا" بودم

من حوا بودم، تو پر از هوای حوا

تو همیشه همراه!

حتی وقتی می دانستی سیب یعنی سقوط، تنهایم نمی گذاشتی

سیب وسقوط را با هم انتخاب می کردیم

 

همسفرم! زمین جای بدی نیست

من باشم تو باشی

 به درک که در تبعیدیم

بهشت را خودمان می سازم

 

دلم می خواست حوا بودم

زمین بود، من بودم و تو

و هیچ دلبرکی سیب هدیه ات نمی کرد

 

آدم"، مهربانم!

تنها نگاهت می کنم

من، تو را      

          و تو، من را     

                  و دیگر هیچ

 

دلم می خواست حوا بودم

هیج غیری نبود، که غیر یعنی سد

هیچ قیدی نبود، که قید یعنی بند

 

آدم، همسفرم

راه کدام سفر پیش گرفته ایم؟

مقصد کجاست، نمی دانم

همین که تو هستی کافی است

از بهشت به زمین آمده ایم؛

از زمین عروج خواهیم کرد،

به کجا؟ باز هم نمی دانم...

 

واژه ها جا مانده اند، به گمانم تو را چشم در راهند...



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
کجا می روی-متین فرد
نظرات ()

به حباب جیوه بر روی شیشه می مانی

تا بر آن انگشت می نهم

        *تا می یابمت*

از زیر دستانم در می رود

        *گم می شوی!*

 

بخش دوم:

 و روزى تو را سخت در آغوش خواهم گرفت

مى دانم

حتى اگر قطره هاى جیوه هنوز هم در حال فرار باشند!



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
ناشناس
نظرات ()

چنان استوار و محکم

چون یقینی برخاست

 که دیگر هیچ شکی هماوردش نبود

وعده می­داد اینک مردم را

به آنچه در قلبش روشن بود

و بانگ می­زد به تمامی دلش را

ماه را نگریست

تاریکی در نگاهش خاموش بود و بی مقدار

گذر کرد کوچه­ها را یکی از پس دیگری      

و شهر­ها را

وزمین را به تمامی

وعده­اش به تحقق رسید

و نور به ارمغان آورد.   



کلمات کلیدی : شعر، ناشناس
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٧ فروردین ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
هوا آلوده است- متین فرد
نظرات ()

 

آسمان ابری است

دارد از بغض می ترکد

اما باران را دریغ می کند

مثل تو که دوست داشتن را...

 

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٥
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
....-ناشناس
نظرات ()

 

فراسوی منطق می­رفتم

ونگاهم بی هیچ تردیدی به زمین و مردمانش بود

که روزی

در هیاهوی بازارشان

من نیز چون ایشان می­گشتم(گشته بودم)

زمینی که روح را با لکه­های هزاران گندابه­ی بویناک

طرح می­زد (می­آغشت)

بی آنکه اندیشه کند مطلق را

 

 

خیلی خیلی اتفاقی سر از یه دی وی دی آرشیو در آوردم تو بایگانیم که مربوط به سال 1386 بود. بین فولدرهای اخوان ثالث و فردوسی و حافظ و سعدی فولدری بود به نام "نوشته های من" که مال من نبودن، هر چی هم فکر می کنم یادم نمی یاد مال چه کسی از اهالی 86 می تونه باشه .... اما اینجا پستاشو می ذارم.بذارید به حساب فال نیک و یه همیاری غیبی ...برای رییسی که گاهی احساس می کنه در این خونه رو باید ببنده



کلمات کلیدی : شعر، ناشناس
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
.....-پرشیا مرادی
نظرات ()

در این بغض بی‏کنایه

در این حسرت بی‏اندازه

در این تلاطم پر خمیازه

از این حراس خواب‏آلوده ی پر کینه

چگونه تو را بدزدم؟

25/01/87



کلمات کلیدی : روشن تر از خاموشی، شعر، پرشیامرادی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
سایه گسترده ای و خودِ نوری...!- متین فرد
نظرات ()

چگونه دوست بدارمت،

با این همه فریاد بی پاسخ و دعاهای بی جواب

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

چگونه دوست ندارمت

با این همه نعمت ولطف و مهر بی حساب



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
....-پرشیا مرادی
نظرات ()

بی‏خیال یاس‏های در باغچه

بی‏خیال بنفشه‏های در باد

بی‏خیال خاطره که دزدکی قدم می‏زند پشت پرچین دلم

بی‏خیالِ خیال تو!

اما بهار که باز گشت، بازگرد.

دلتنگ شده‏ام.

هشتم خرداد 1386



کلمات کلیدی : شعر، پرشیامرادی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ۸ اسفند ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
.... - پرشیا مرادی
نظرات ()

در پی تو دویدن

در خیال باد رقصیدن است.

و اندوه مدام نبودنت

سایه‏وار طرد گشتن است.

چه کسی خیال مرا از نفس چشمان روشنت می‏دزدید؟

وقتی پلک‏های خاطره‏ات خواب‏زده می‏شدند؟

15دی1385



کلمات کلیدی : شعر، پرشیامرادی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ۳٠ بهمن ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
بازی - امین طوسی
نظرات ()

بازی عوض شده است

مدافعان دیروز

مهاجمان امروزند

توپ ها به حرکت درآمده اند

و دروازه ها، یکی پس از دیگری فرو می ریزند

سرانجام

بی هیچ پیروزی

و بدون هیچ سهمی

همه سقوط خواهیم کرد ...

نتیجه،

از بی تفاوتی داور مشخص است.

30/فروردین/94



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
...-پرشیامرادی
نظرات ()

دست مرا بگیر!

از این همه فاصله گریزانم.

از جوی جاری این زمان مرا ببر.

به خوابگاه خیال‏های خوب

و تحمل کن مرا

تا شب و سپیده با هم آشتی کنند.

من می‏دانم دستی میان شب گم شده است.

و اندوهی در دلم.

اما شب به سپیده نزدیک‏تر می‏شود

حتی آرام‏تر از تکان خوردن شمعی در باد

15/دی/85



کلمات کلیدی : شعر، پرشیامرادی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
صبح-امین طوسی
نظرات ()

ساعت ها در خواب

خورشید خاموش

جیک گنجشکی هم در نیاید هیچ ...

صبح

سلام چشمان توست.

24/شهریور/94



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
سانسور – متین فرد
نظرات ()

 

تمام حواسم را سانسور کرده ام

یک خود سانسوری اجباری!

تمام عشقم، مِهرم، قهرم، نفرتم

تمام دوست داشتن هایم

تمام لحظه های عاشقانه ای که شاید...

همه سانسور شده است

 

آنچه مانده است

یک فیلم بی سروته آشفته است

که به ناچار نقش اولش هستم!



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
...-امین طوسی
نظرات ()

هزاران بار مرگ آورتر از طوفان نوح است
هر روز
غرق شدن در رؤیای تو
و باز، نمردن.

بیست و دو آذرماه 1394



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
حکم را بگو-متین فرد
نظرات ()

دست من همه دل است و حاکم تویى

به چشم هایم نگاه کن،

حکم را خوانده اى!



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
خشکسالی- امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
انعکاس سرد! - متین فرد
نظرات ()

تقصیر خودم بود

در کوه صدایت کردم

هزار صدا تو را صدا میزد!

گمان کردى همه دختران شهر عاشقت هستند!!!



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ٤ دی ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
گل آفتابگردان- امین طوسی
نظرات ()

از وقتی چشم باز کرده بود کارش دنبال کردن و نگاه کردن به خورشید بود. خوب بیخود که بش نمیگفتن آفتاب گردون. درست از طلوع که خورشید با خنده چشمک میزد تا خود غروب که از درد نامردیهای روز، خون گریه میکرد، آفتابگردون عاشقانه و با تمام وجودش قد بلند میکرد که به خورشید برسه. صداش میکرد، نگاش میکرد، براش میخوند. خورشید همه چیزش بود. انقدر خورشید رو دوست داشت که نمی فهمید داره قد میکشه، بزرگ میشه، چاق میشه، پیر میشه. نمی فهمید مترسک مراقبشه، کشاورز عاشقش، پرنده ها در کمینشن و چندتا دختر و پسر جوون و پیرمرد پیرزنهای توریست کنارش سلفی گرفتن و آفتابگردون رو تو اینستا و فیسبوک جهانی کردن. اصلا مگه مهمه؟ مهم خورشید که هر روز برای آفتابگردون میاد تو آسمون، لبخند میزنه و گرمش میکنه. همه روزای زندگیش اینطوری میگذشت چون قرار بود یه روز خورشید درست سر ظهر دیگه حرکت نکنه، بش زل بزنه بعد آروم بگه، ببین حواسم بت هست، فقط به تو، توی تنها. ...

یه شب آفتابگردون از بی توجهی خورشید خسته شد. امیدواری که همیشه تو دلش بود اذیتش کرد. یه چیزی ذهنشو مشغول کرد. نکنه خورشید با همه همینجوره؟ نکنه برا خودش یه آفتابگردون بهتر داره؟ اصلا اگه بش برسم نمیسوزم؟ ... احساس کرد یه چیزی تغییر کرده، بزرگتر شده، پخته شده، دیگه یه بچه خام نیست، آره یه واقعیتهایی وجود داره، یه  چیزایی هم غیر خورشید هست. آفتابگردون تصمیم گرفت دیگه به خورشید نگاه نکنه و سرش رو برا همیشه بندازه پایین.

فردای اون شب، کشاورز، سر آفتابگردون رو برید و با خودش برد.

17 مرداد 1394



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
... - امین طوسی
نظرات ()

عقربه ها
به احترامت می ایستند
از ذهنم، که عبور می کنی.
٩۴/۶/٣٠



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
...- سپیدار
نظرات ()

چوپان در پی گوسفندان گله میدود
میدود
نفس زنان نی میزند و میرود
میرود
میرسد به درختی مینشیند
مینشیند
و به حال خود رهایشان میکند.

صدای نی از دل زار چوپان بر دشت مینوازد
علف های هرز را هم نوازش میدهد.
 
در این هنگام

به ناهنگام گرگی که کمین کرده به گله حمله میکند و دشت از صدای سکوت بره ها خالی میشود

 خون جاری میشود.

ولی "من" میگویم ما عظیم تر از آنیم که می اندیشیم.

انسانی مرد انسانی رفت
کدام یک در پرواز کدام یک در فهم

در سر کوهی که کسی جز صخره و سنگ صداها را نمیشنید فریاد ها بی صدا ماند......

ولی" من "بازهم میگویم ما عظیم تر از آنیم که می اندیشیم.
 
صبح شب میشود و خورشید غروب
و واژه از دستانم میگریزند ولی من میخواهم بگویم

نه رفتن مهم است و
 نه ماندن
 من خود نمونه ای از خیره سری ام که معتقدم برای زیستن شهامت لازم است.....



کلمات کلیدی : شعر، سپیدار
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
خداحافظ رویاهای شیرین- امین طوسی
نظرات ()

برف می بارد

تکیه داده بر قاب پنجره

نگاهم را از دور دست بر می گردانم

یک فنجان چای تلخ

و خداحافظ رویا های شیرین

شاید مثل این برف پیر نشدم

نمی خواهم زیر عکسم بنویسند

جوان ناکام

یک کام از سیگار

و لباس های گرم

و می روم

یک شاخه رز قرمز

برای خودم بخرم

25/10/91



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ۸ آذر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
...-امین طوسی
نظرات ()

پی ساختن یک سقف

برای من

برای تو

برای پدیده ای تعریف نشده بنام ما

تمام رویایم ویرانه شد

زیر این آوار

چگونه برای مردم بسازم؟

حالا هی بگویند

آقای معمار

آقای مهندس

آقای ...

چقدر این واژه ها مضحکند



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
بهشت و جهنم-امین طوسی
نظرات ()

کفن ها را برداریم
بدهیم کودکان شادمانه رنگ کنند
بهشت و جهنم همینجاست
با یک تفاوت
بهشت هنوز در تکاپوی یافتن هویت خویش است
و جهنم سالهاست هویتش را یافته

12/09/91



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
آشفته - پرشیا مرادی
نظرات ()

گم می شوم در هیاهوی خیابان های شلوغ

سر در گم

بی حواس

انکار می کنم منطق بی حوصله ی عبوس را،

در احساس های بی خیال ذهنم.

کوتاه می آیم با هر چه که بود

با هر چه که هست....

....

05/05/1386




کلمات کلیدی : شعر، پرشیا مرادی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
دو قلب- متین فرد
نظرات ()

مثل دست، مثل پا

یا شاید مثل کلیه،

فکر کنم من قلب هم دوتا دارم!

 

یکى از کار افتاده است،

اما آن یکى

باید انقدر خوب کار کند

تا بتوانم آن را اهدأ کنم!

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
دفتر شعر – متین فرد
نظرات ()

باد از جانب مشرق می وزید

من در ایوان با شعرهایم سرگرم،

دفتر شعرم را باد برد

 

چند دقیقه بعد (به قدر خواندن یک شعر)

از خانه همسایه صدای گریه می آمد...

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
فال فروش – متین فرد
نظرات ()

پسر فال فروش گفت:

خانم فال می خرید، ارزان است!

من که در گذشته و حال مانده بودم

خواستم ببینم آینده چه می گوید

 

پول را دادم

فال را گرفتم

پاکت را گشودم

پاکت خالی بود!

 

پسرک خنده ای کرد و دور شد

انگار می خواست بگوید،

فردا را ارزان نمی توان خرید!



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
من که نخواستم فیل هوا کنم-متین فرد
نظرات ()

هرگز نخواستم در زندگى فیل هوا کنم

فقط یک بادکنک قرمز بود

مى خواستم در آسمان آبى بالا رود

چند متر بیشتر نرفته بود

باد آمد، 

شاخه درخت، و بادکنک من ترکید

 

نخواستم فیل هوا کنم!

فقط یک بادبادک مى خواستم، 

آرام و رقصان بالا رفت

اوج گرفت

کاش نخ پاره میشد و اوج میگرفت و در آسمان ناپدید مى شد

اما طوفان شد، بادبادک نه آرام آرام،

که یکباره زمین خورد

و آنچه ماند یک بادبادک کثیف پاره پاره بود

 

نخواستم فیل هوا کنم!

پرنده کوچکم را پر دادم

چه معصومانه پرواز کرد

ندیدم تیر از کجا آمد

پرنده ام به زمین افتاد

خونى بود و من جان دادنش را دیدم

 

خدا!

من که نخواستم فیل هوا کنم، فقط...

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ٢ آذر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
پنجره-متین فرد
نظرات ()

یکى روى شیشه اتاقم قیر پاشیده است

هرکار مى کنم هم پاک نمى شود،

و من روزهاست دنیا را تیره میبینم

 

شاید روزى یکى پیدا شود،

شیشه پنجره را عوض کند...

 

آسمان را خیلى وقت است ندیده ام!

 

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
خطوط موازى-متین فرد
نظرات ()

خطوط موازى هرگز به هم نمى رسند

این را ریل هاى کنارى که از پنجره پیداست به من مى گویند

 

ایستگاه!

تو پیاده مى شوى

من در قطار،

    تنها

       هنوز مى روم

 

اما خطوط موازى

آرام و بى صدا

هنوز باهمند!

 

خطوط موازى هرگز به هم نمى رسند

اما تا آخر دنیا با هم مى روند...

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
پینوکیو-متین فرد
نظرات ()

کاش تخیلات کودکانه

بیشتر از یک نقاشى متحرک بود

 

اما امروز چه دیر است و

آن روزها چه دور!

 

بزرگتر شدم

ساعتها با پینوکیو قدم زدم

ولی نه چوبى بودنش را فهمیدم

نه آن دماغ لعنتى که هر روز بزرگتر مى شد

 

کاش به دنیاى أنیمیشن برمى گشتیم

اما دماغش در wideترین تصویر هم جا نمى گرفت!

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ۱٧ مهر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
گم شده - متین فرد
نظرات ()

گم شده اى!

مى خواهم تو را آگهى دهم،

در صفحه اول تمام روزنامه هاى شهر

اما نه نامت را مى دانم

نه چیزى از ظاهرت

 

روزنامه ها مى نویسند؛

"کسى گم شده است!"

راستى تو گم شده اى یا من؟



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
دلقک - متین فرد
نظرات ()

در شهر شایعه شد

دلقک هرزه است!

چند روزى کار وبارش کساد شد

اما بعد

گفتند به جهنم که هرزه است

میخواهیم بخندیم

به تماشایش نشستند

 

و نفهمیدند چه شد

فرزندانشان هرزه شدند

از هرزگى شهرها قبضه شدند!



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
سه گانه ى دست ها - متین فرد
نظرات ()

(١) دست هایش 

دست هایش چونان آب در دستانم بود

مثل خنکاى نسیم در ظهر تابستان

مطبوع و دل نشین 

 

مثل آب از لابلاى انگشتانم اندک اندک نریخت

بخار هم نشد

نفهمیدم کى، چگونه

یکباره بر زمین ریخت

 

آب در دستانم نبود

 

دستم هایم را بو کردم

بوى تعفن مى داد

فهمیدم آنچه در دستانم بود آب نبود

دست هایش، دست هاى آلوده بود

باید "دست هایم" را با آب میشستم

 

(٢)دست هایم

دست هایم را زیر باران شستم

دست هایم فضایى تهى بود

که بیگانه اى درش جا نداشت

یا شاید گلدانى

در انتظار بذرى نو 

چشم انتظار باران و آفتاب و بهار

 

دست هایم شعرى بود بر سرزبان شاعر

که در سرودنش روزها مانده بود

یا شاید قصه اى که هنوز پایان عاشقانه اش نوشته نشده بود

 

دست هایم

شاید مثل زندانى چشم انتظار آزادى

یا شاید رودى سرگردان

پیوسته به دنبال دریا

دست هایم...

نه گداى عشق سردى و 

نه دست در دست هر نامردى

 

دست هایم

چشم به راه

همچون مادرى منتظر فرزند سربازش

یا زنى چشم به راه مرد همرازش!

 

دست هایم این روزها منتظرتر از همیشه اند

منتظر دست هایت

 

(٣)دست هایت

دست هایت همان جوانه هاى نو رس گل همیشه بهار است

دست هایت را در گلدان دستانم مى کارم

بهار که بیاید

سبز خواهد شد مى دانم

اما 

این دانه هاى ناب همیشه بهار را

از کدام باغبان باید خرید؟

 

باید باغبان را پیدا کنم!

دست هایت را از او خواهم گرفت

مى دانم

همیشه بهار من،

باغبان که جوابم را داد

تو هم پیدا مى شوى!

 

مى دانم

نه،

من هیچ چیز نمى دانم...

فقط منتظر خواهم ماند 

منتظر دست هایت

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
کتابخانه ملی- پرشیا مرادی
نظرات ()

دلم تنگ توست.

کتابخانه ی ملی؛

گوشه ای از رویای با تو بودن را برایم رج می زند.

دل تنگی ام را دو چندان می کند.

صندلی خالی روبرویم،

پیام هایت بر روی گوشی،

نبودنت را به رخم می کشد

26 اردیبهشت1394



کلمات کلیدی : شعر، پرشیا مرادی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
خاطره-پرشیا مرادی
نظرات ()

بر بلندای خیال

ایستاده ام بر درگاه

وقتی همه ی بود و نبودم

خلاصه می شد در نگاه تو؛

پاهایم می لرزید، از قدمی دوباره.

خاطره می شدم، در لحظه.

قاب می شدی، در چشمان من.

و خاطره ساز تنهایی هایم می شدی

30 فروردین 94



کلمات کلیدی : شعر، پرشیا مرادی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
صبحانه-امین طوسی
نظرات ()

موسیقی آرامیست

همنوازی قاشق و فنجان

و من

در رویای تو حل میشوم

.

.

.

باز مثل هر روز

صبحانه از دهان افتاد

من از زندگی

15/آبان/91



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
نگران نباش..-بنوشه فرهت
نظرات ()

نفس کم می‌آورم،

درد دارم،

نشسته دلم پر باز می‌کند و نمی‌پرد..

هلاکم..

زنده‌ام و نیستم

چیز خاصی نیست،

تنها

دلتنگم..



کلمات کلیدی : شعر، بنوشه فرهت
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
تهوع- متین فرد
نظرات ()

1 خستگی

دور خودم می چرخم

بی هدف سراغ کتابخانه می روم

تهوع - ژان پل سارتر

 

2 جنون

دنده ی چهار

در خیابان ها چرخ می خورم

ضبط را روشن می کنم

شهریار قنبری - آقا اجازه هست بالا بیاوریم؟

 

3 شعر

گروهک های مجازی و پیام های جابه جا شده

انتقال کلام

حسین پناهی - کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها را یکجا بالا آورد!

 

برای امروز کافی است

فقط می دانم باید یک چیزهایی را بالا بیاورم تا بتوانم بالا بروم...

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
قصه سیب-متین فرد
نظرات ()

خواستند سیب را بخورند

از بهشت به زمین بیایند

یک نفر سیب را دزدید

به جهنم رفتند!



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
عکس سلفی- متین فرد
نظرات ()

چقدر این عکس هاى سلفى خوب است

من ژست عکس سلفى میگیرم،

تصویر تو یادگار مى ماند...



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
ثانیه های لعنتی- متین فرد
نظرات ()

 

فاصله مان فقط 27 ثانیه بود

گفتم فقط 27 ثانیه صبر کن تا به تو برسم

گفتی فقط 27 ثانیه!

 

تقصیر من نبود...

چراغ راهنما روی 4، بیش از 10 ثانیه توقف کرد

تو رفته بودی

ما به هم نرسیدیم،

و چه احمقانه گردن ثانیه ها انداختیم...



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
حال من خوب است- متین فرد
نظرات ()

نمی دانم زمان جادوگر خوبی است

یا فلوکستین  اعجاز می کند

فقط می دانم حال من خوب است

مهم هم نیست باور می کنی یا نه...



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
دل را به سخره گرفته بودی- متین فرد
نظرات ()

گفتم دلم برایت پر می کشد

خندیدى و گفتى مگر نقاش است؟ روی تابلو یا در دفتر می کشد؟

 

یکبار دیگر هم گفتم دلم برایت پر میکشد

تو گفتى معتادى؟ جنس بهتر می رشد

 

گفتم دلم برایت تنگ شده است

تو گفتى باید گشاد شود، بدون چفت وبست!

 

گفتم دلم شکسته است

گفتى چسب بزن تا از دست نرفته است

 

گفتم دلم هوایت را کرد

گفتی آفتابى یا بارانى؟ گرم بود یا سرد؟

 

گفتم دلم گرفته است

قاه قاه خندیدى و گفتى

لوله بازکن سرکوچه نشسته است!!!

 

گفتم دلم خسته است

گفتى ماساژش بدهی خستگیش دررفته است

 

آخرین بار بود

 

گفتم تو را به خدا نگذار دلم سنگ شود

باز به سخره گفتى، بزن شیشه را بشکن، اصلا بگذار جنگ شود

 

ومن اینبار

حرفت را گوش کردم

 

شکستم،

بتى را که ساخته بودم شکستم

و بعد از روزها

...

برایت نمیگویم

چقـــــــــــدردلم آرام است،

و دیگر تو را نمی جوید...



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
تو باید بیایی!- متین فرد
نظرات ()

غم انگیز است می دانم

اینکه من، تویی ندارم

برایت نامه می نویسم و جای نامت را خالی می گذارم

"عزیزم" به درد همین وقت ها می خورد

یواشکی جای نامت می آید

اما من دنبال کسی هستم، راستکی جایِ... جایِ... جایِ...

نه!

خودت باید بیاید!

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
مهمانی با پیشنهادی از یزدان صلاحی
نظرات ()

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنم

با تو بودن را به آرامی تجسم می کنم

چشمهایت گفتنی ها دارد و طبعم غزل

با زبان عشق با چشمت تکلم می کنم

شعر می پاشم درون خاک حاصل خیز دل

واژه ها را سبز احساس تفاهم می کنم

گاه شعرم مثل چشمت حاوی آرامش ست

گاه با امواج گیسویت تلاطم می کنم

با نت و موسیقی لمس تو ، شاعر می شوم

خستگی را لابلای طعم تو گم می کنم

با تو وقتی از خیابان های دل رد می شوم

دانه ی اسفند دود از چشم مردم می کنم

مثل آدم باب میل تو هوایی می شوم

شوکت فردوس ، قربانی گندم می کنم

 

این شعر از یک رهگذر برامون اومده، هیچ آدرس ایمیل یا وبلاگی از خودش نگذاشته.فکر کردم به احترام حضورش این پست ، شعری که برامون گذاشته رو براتون بزارم.تو جستجوهام به نام "یزدان صلاحی" برخوردم.صحت و سقم ماجرا رو بیش از این نمی دونم



کلمات کلیدی : شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
خانه تکانی-امین طوسی
نظرات ()

گفتند: "عید نزدیک است،

خانه تکانی کنید و اضافه ها را بریزید دور."

ساعت 9 شب،

سر کوچه پر بود از آدمهایی در کیسه های سیاه ...

27/اسفند/93



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
نقاب روى نقاب - متین فرد
نظرات ()

روزهاى آخر تعطیلات نوروزى

پرواز دبى - تهران است

اینجا هوا آفتابى، 

گفته اند آنجا باران است

اینجا کمى گرم و شاید وطن سرد است

 

خانم مهماندار شین ها را میکشد،

از قضا نام خلبان راشدى و شماره پرواز 066 است

و انگار فرصت خودنمایى شین است!!!

 

مسافران سوار شده اند

چنان با غرور، 

انگار مدال هاى علمى کسب کرده اند!

براى هم از کاباره تهران و پارک آبى و کنسرت شادمهر و نداشته هاى در ایران میگویند

و بین حرف هایشان با غرض یا بى غرض هرچه که رنگ مذهب دارد را مى کوبند!

 

در ابتداى پرواز به حفظ شئونات اسلامى تأکید شده است

و مسافران بى تفاوت میخواهند تا آخرین لحظه 

(با تردید مى گویم)

شاید

شاید

شاید 

خودنمایى کنند

و جور هایى انگار از باور نداشته شان

رونمایى کنند

 

قضاوت نمیکنم!

نقاب ها یکى یکى مى آیند

نقاب روى نقاب مى آید

آدم ها و بیشتر از سر إجبار زن ها 

نقاب مى زنند و انگار خود را به خواب مى زنند

 

تا ساعتى قبل، هر چند اندک

تکلیف هر کس با خودش معلوم بود

تفاوت بین تو با من با شخص سوم مرسوم بود

اینک ولى به لطف این قانون اجبارى

یکرنگ صدرنگیم

با خود، خدا، مردم

پیوسته در جنگیم!

 

حرف زیادى بود

شعرم سیاسى نیست

این حرف ها اینجا، هرگز اساسى نیست!

 

وزنم به بى وزنى 

اینجا که روزن نیست

خانم مهماندار

پس حرف آخر چیست؟

 

مسافران عزیز ما هم اکنون در حال کم کردن اختیار، جهت فرود در سقوطگاه اندیشه ها هستیم، لطفا أفکار خود را بسته نگاه داشته، و نقاب هاى خود را ببندید، متشکرم!

 

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
آینه - متین فرد
نظرات ()

دیشب در آینه تو را دیدم

پشت سرم ایستاده بودی!

با همان هیبت همیشگی،

بوی تعفن می آمد...

 

نزدیک تر می شوی

می ترسم،

زیر پایم سست می شود

 

من نگاهت می کنم،

تو لبخند می زنی (چه مرموزانه لبخند می زنی)

در لجنزار فرو می رویم

آهسته،

       آهسته،

             آهسته،

تا گردن فرو رفته ایم

 

یک لحظه،

فقط یک لحظه

 سرم را بالا می آورم

آسمان...

"و من یتوکل علی الله فهو حسبه"

همانجا

فقط همان یک لحظه،

 

رهایی...

 

با تردید پایم را تکان می دهم

زیر پایم محکم است!

دست هایم را به آینه می کشم،

لایه ی خاک پاک می شود

...

تو نیستی

خاطرت هم خاک می شود...

تمام می شود!



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤
زمان : ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد- زهرا دارایی
نظرات ()

پریده است!!!
ملالی نیست
اندکی برنز
سیاه شب
طلایی آفتاب
سرخ خون
در پرده نهان میدارد 
هر آنچه تو را در هم شکست...


کلمات کلیدی : شعر، زهرا دارایی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
... - امین طوسی
نظرات ()

می ترسم

میان این همه غریبه . . .

لطفا کسی مرا بیرون برد

از این اتاق آینه ها.

2/خرداد/93



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
زنگ آخر، عشق - متین فرد
نظرات ()

عشق کلاس زنگ آخر است

برای من همیشه زنگ آخر بوده است!

بعد از چندین ساعت کلاس درس و زنگ تفریح

وقتی که دیگر حوصله ای نمانده است

همان زنگی که مدام به ساعت نگاه می کنی تا تمام شود

(کاش تمام شود... نشود)

 

زنگ اول، پای تخته

همه مساله ها درست است به جز آخری،

و معلم انگار فقط همان یکی را دیده است...

 

زنگ تفریح، خنده های از ته دل

ساعت بازی

و دلشوره

دلشوره ی ساعت بعد

 

زنگ املاء

صدای معلم در گوشم می پیچد

"...یک نفر در آب دارد می سپارد جان!"

دستم به نوشتن نمی رود

معلم دوباره می گوید

"...یک نفر در آب دارد می سپارد جان!"

خسته ام

معلم فریاد می زند برگه ها بالا!

وقت تمام است!

مثل همیشه جا مانده ام

باز هم زنگ تفریح بی تفریح!

...

می گذرد

...

وعشق

کلاس زنگ آخر است

برای من همیشه زنگ آخر بوده است

وقتی که دیگر حوصله ای نمانده است

 

انقدر خسته ای که لذتی نمی بری

          انقدر خسته ام که لذتی نمی برم

عقربه ها را دنبال می کنی

         عقربه ها را دنبال می کنم

و درست لحظه ای که دلت

        و درست لحظه ای که دلم

دلت می خواهد که...

        دلم می خواهد که...

دلت می خواهد...

        دلم می خواهد...

صدای زنگ می آید

بی رحمانه صدای زنگ می آید

 

انگار می دانستی قرار است تمام شود

         انگار می دانستم قرار است تمام شود

آری تمام می شود!

زنگ آخر عشق، تمام می شود...

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
رنگها - امین طوسی
نظرات ()

آسمان سیاه، می سراید سپید

شهر سپید، سکوت می کند سیاه

سبز سقوط می کند آرام

سرخ صعود می کند سریع

و خاکستری

مثل همیشه لبخند می زند

و من

شفاف، درگیر رنگها می شوم

15 - 11-1392



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
آدم برفی - متین فرد
نظرات ()

در روزهایی که من دل خسته بودم

در روزهای بی قراری

به یک آدم برفی دل بسته بودم!

خودم ساخته بودمش

بلند،  

       سفید،

               پاک

از همان ها که ندارد نسبتی با خاک

 

به جای چشم هایش دکمه گذاشتم

(شاید اگر تابستان بود گیلاس گزینه بهتری بود،

یا انگور، تا از دیدنش مست شوم!)

می خواستم بخندد

با چشم هایش بخندد

در به روی غصه های من ببندد

 

به جای دماغش هم یک هویج نارنجی گذاشتم

نمی دانم چرا هر روز بزرگتر می شد،

دماغش را می گویم

هر جمله ای که می گفت و هر آوازی که می خواند

یک سوال و شاید شک، در ذهن من می ماند!

 

دور گردنش یک شال گردن انداختم و بر سرش یک کلاه گذاشتم

و درست همان موقع ها بود که او کلاه بزرگتری بر سر من می گذاشت

نفهمیدم

نمی دانم چرا از طعنه های گاه با منظور و گاه بی منظورش

نرنجیدم

 

گذشت

فردا شد

باران آمد، آفتاب شد

رنگین کمان هویدا شد

 

نفهمیدم چند ماه یا یک سال شد

آدم ها بر تکه های مانده اش قدم زدند

لگدمال شد

 

و آدم برفی

همان عشق بلند وسفید و پاک

آب شد، کثیف شد، گِل شد

نظاره اش کردم

تا آن متین عاشق و آرام، سنگدل شد

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
جاده ی جنگلی - امین طوسی
نظرات ()

جاده ی جنگلی مه گرفته

پشت سر، خانه ی توست

و چراغی خاموش

روبرو

در دور دست

کور سوی چراغیست روشن

که می تواند ورودی یک مهمانسرای مجلل باشد

یا ورودی یک قبرستان

و یا حتی یک انتخاب تازه

اکنون هیچ چیز مهم نیست

جز باران

که بی توجه به جهت

و یی توجه به جاده

و حتی

بی توجه به من

مرا تازه می کند

23/شهریور/93



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
آرمان - امین طوسی
نظرات ()

بدنبال بهار بود

بهمن آمد

دفن شد

ما به جستجویش

بهمن را آنقدر زیر و رو کردیم

بهار یادمان رفت

30بهمن91



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
فردا - امین طوسی
نظرات ()

خورشید طلوع خواهد کرد

صبور باش

فردا روشن است

صبور باش

آینده از آن ماست

صبور باش

صبور باش فرشته مرگ

کمی دیرتر به سراغمان بیا

بگذار کسی

حتی فقط یک نفر

ببیند

این فردای روشن هرگز نیامده را

6اردیبهشت 92



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
عید، حرم، و چند خط نوشته- متین فرد
نظرات ()

غروب اولین روز امسال است

گنبد طلا، به وقت حرم

در دعا باز است

 

چه قصه هاى ناگفتنى اینجاست

دلم گرفت و نگفتم

همیشه یک راز است

 

صداى أمن یجیب مى آید

بخوانمت به تمنا و گریانى

نگو که آواز است

 

دعاى وقت سحر یا غروب و یا هر روز

از آن طرف دل پریشانم

چقدر همساز است 

 

منم همان متین، همان پریشانت

بخوانمت به آه و درد و تضرع 

گفته اند کارساز است

 

فقط نگهى یاربم، تو ببخش

مثال ابر بهارى

بر آن شکوفه اى که پر ناز است

 

قفس و پاى بسته و دلى خسته

نگهم بر آسمانم و دلم

پر از شوق پرواز است!



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
حال سگی - امین طوسی
نظرات ()

حالش کاملا سگیست

این یعنی

او به شدت وفادار است

و من

در این زندگی گوسفندی

عجیب است

هنوز درک نکرده ام

سگ و گرگ

هر دو دندانهای تیزی دارند

اما

کاملا متفاوت

18 آبان 1393



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
معجزه - امین طوسی
نظرات ()

مسیح بر لبان تو

مُرده ای بر لبان من ...

بوسه

معجزه ایست که زنده می کند

23 شهریور 1393



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
واژه های بی دلیل - متین فرد
نظرات ()

انگار واژه ها ته گرفته اند،

بوی سوختگیشان بلند شده است

پنجره را باز می کنم، شاید هوا بهتر شود

نمی شود

نمی شود

نمی شود...

 

از این واژه های خوشرنگ بی ریشه تنفر دارم!

همین واژه ها که چه بی دلیل ورد زبان شده اند

روزگاری که همه "عزیزم" شده اند و هیچکس "عزیز" نیست

"عزیزدلم" بر سر زبان است و دلی نیست...

به هر بی سرپایی "عشقم" می گویند و چه بی شرمانه این واژه را هزار مخاطب کرده اند!

"دوستت دارم" را که دیگر نگو،

بوی تعفن گرفته است!

انقدر بی دلیل و بی میل

انگار بگویی من سیب دوست دارم، یا درس ریاضی را...

به خدا قسم که شرف دارند!

 

واژه ها...

قصه از آنجا شروع شد که از شعر چند جمله ماند

دیگر غزل نماند

یا که ماند، دلبری نماند

جمله ها هم به واژه تنزل کردند

و امروز

و امروز شاید روز انقراض واژه هاست

می ترسم

می ترسم از فردایی که واژه فروپاشد و چند واج به جا ماند

و آوا هم بین واج ها گم شود!

 

واژه امروز دست به دست می گردد!

بین گروه های وایبری و لاین و این قبیل،

بی هیچ حس آشکار یا پنهانی...

از این ابراز لطف ها و دلتنگی های بی روح بیزارم

هیچ کس دلش برای کسی تنگ نیست

یا که دل تنگ است، قدرت یک جنگ نیست

جنگ واژه ها،

جنگ واژه های که شاید

جایی، زمانی، کسی بینشان گم شده باشد!

 

بگذریم

واژه کم آورده ام!

پس جای حرف نیست...

 



کلمات کلیدی : شعر، متین فرد
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
چراغ‌های چشمک‌زن - بنوشه فرهت
نظرات ()

به چراغ‌های چشمک‌زن می‌مانی،

هستی..

نیستی..

و گاه خاموش؛

من اما مامورِ نگون‌بختِ برقِ منطقه

ندانسته‌ی منطقِ بی‌منطقی‌ات،

سراسیمه

در جستجوی محل اتصالیِ سیم‌هایم..



کلمات کلیدی : بنوشه فرهت، شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
قرارِ دل... - بنوشه فرهت
نظرات ()

دیدی آخر میان آن همه دل

تو سرانجام ماندی و بهار شدیم

ماه بودم کنار دریاها

که درخشیدی و قرار شدیم

بوسه‌ات را نهان پذیرفتم

چه گناهی؟ که رستگار شدیم

ایستادی کنار شانه‌ی من

به رکودِ زوال دچار شدیم

لحظه‌ها، رفت و آمد، کنارِ هم، اما

چه صمیمانه ماندگار شدیم



کلمات کلیدی : بنوشه فرهت، شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
تباه - بنوشه فرهت
نظرات ()

زمانه را قدم زدی به روی نقطه‌ای سیاه

دلم هوای نام تو، ترانه‌های گاه‌گاه

رسیده‌ای بدون شک به انتهای پنجره

و من هنوز منتظر و خنده‌های قاه‌قاه

و تو نگاه می‌کنی به کوهِ پشت پنجره

درونِ مردمم ولی هجوم یک دل و دو آه

کنار می‌روی و من هنوز خیره مانده‌ام

به امتدادِ چشم تو، به آن دو نقطه‌ی سیاه

کنار در رسیده‌ای و آتشی درون من

زبانه می‌کشد، چرا؟ برای یک دو ذره کاه

و همچنان که خیره‌ام حضور مبهم تو را

ز یاد برده می‌شوم همان «بنوشه»‌ی تباه

تو سال‌هاست رفته‌ای و من درون یک اتاق

به یادِ آن قدیم‌ها، پیاده می‌شوم تو شاه

تمامِ شادمانه‌ها نثار یک غمِ تو شد

و من تباه گشته‌ام به جرم لحظه‌ای نگاه

...

پی‌نوشت: 15 مهر ماه 1382



کلمات کلیدی : بنوشه فرهت، شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
دلم که تنگ می‌شود - بنوشه فرهت
نظرات ()

دلم که تنگ می‌شود، بهانه‌ام تو می‌شوی

به انتظار شانه‌ام و تکیه‌ام تو می‌شوی

شبانه می‌روی و من سکوت را نظاره‌ام

قدم قدم صدای تو، گلایه‌ام تو می‌شوی

به یاد آن قدیم‌ها که بی‌کران و ساده بود

تمامِ آن حسادتِ نگفته‌ام تو می‌شوی

عبور کوچه است و من و بی‌دریغِ آفتاب

در این کویر ماندگار، سایه‌ام تو می‌شوی

همیشه بوده‌ای و سال‌ها که بگذرد

عزیز و قهرمانِ آن نبوده‌ام تو می‌شوی

.....

پی‌نوشت: 15و 16 آبان ماه 82



کلمات کلیدی : بنوشه فرهت، شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
نگاه - بنوشه فرهت
نظرات ()

من

نگاهی گرم

در میانه‌ی راهِ رسیدن به تو..

در حسرت ذره‌ای اختیار

که بایستم..

بمانم،

نرسم؛

مبادا دلت به گمانی بلرزد و

عشق بگیری..



کلمات کلیدی : بنوشه فرهت، شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
رها کردم - بنوشه فرهت
نظرات ()

تنم خسته

لبم بی‌تاب

نگاهم بی‌دریغ، اما شتاب‌آلود؛

دستانم

گناه‌آلوده

سرد و بی‌رمق

خاموش؛

حضورت،

بی‌پناه، اما غبارآلود؛

به ناگه باد

اندوهی سترگ‌آلود...

تنم خسته،

سرشارِ حروفی بی‌نوا

اما فغان‌آلود؛

تو را در پیچ یک رخنه

رها کردم



کلمات کلیدی : بنوشه فرهت، شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
... - امین طوسی
نظرات ()

جغد

راه شب را یافت

شوم شد

اینست که اینجا

حتی نابینایان

شب، چراغ به دست می گیرند.

9-بهمن -93



کلمات کلیدی : امین طوسی، شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
من ... - امین طوسی
نظرات ()

قرار بود اندیشه باشم

شدم امین ...

امروز

بسیار کلید به من می سپارند

و من

در نمی یابم

قفل ها چگونه باز خواهند شد.

15-آذر-93

 



کلمات کلیدی : امین طوسی، شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
بر قطعه ای از بهشت-امین طوسی
نظرات ()

بر روز زخم

خورشید

در آستانه سوگ، ماه

شب

من

بارانی ابر

اینجا در بهشت

دست بر سنگی سرد

می فشارم گرم

می خوانمت به مهر

مهربان ترین من

باز آ

به خواب

به بیداریم

به ...

باز آ

برهانم از جهنم ...

اینک

هماره

اینجا

بر قطعه ای از بهشت

دست بر سنگی سرد

می فشارم گرم

...

1393/9/8



کلمات کلیدی : شعر، امین طوسی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
... - نگین صادقی
نظرات ()

ساقه ی یادت دگر زرد شده بود

روان کردم به سویش شهد شیرین خاطرات را

ولوله ای برپاشد در ذره ذرۀ گیاه

شیرینی اش تا به حدی بود که من نیز به گل آمدم



کلمات کلیدی : شعر، نگین صادقی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
.... - نگین صادقی
نظرات ()

یک لحظه از بودنت را زندانی میکنم

حس عاشق بودن را با آن تجربه میکنم

یاس کودکی ام را با یادش میکارم  و

یقین دارم که توان بزرگ کردن اش را به تنهایی ندارم



کلمات کلیدی : شعر، نگین صادقی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
.... - نگین صادقی
نظرات ()

آخر دیدی آبی آسمان من شدی

من مثل ماه در تو درخشیدم و تو بی قرار من شدی

یادت هست بوسه ای بر لبان من زدی

رفتیم در کنار هم و این بود که آغاز من شدی

حس بزرگ بودن را یادت یاد من دادی

ساعت ها را چه زیبا باعث عبورشان شدی

یاس کودکی ام را کاشتی و ایستاده خندیدی

نم نم باران بارید و تو بی امان من شدی



کلمات کلیدی : شعر، نگین صادقی
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
..... - نگین صادقی
نظرات ()

ساعتها دیدمت در پس پشت مردمکانم

روزها گذشت و ندیدمت پیش روی چشمم

وسواس داشت در انتخاب رفیق دلم

شبها نه

شبی گذشت که تو نیز گذشتی از یادم



کلمات کلیدی : نگین صادقی، شعر
نویسنده : شفق متولی
تاریخ : جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
:: دوست می‌دارمت به بانگ بلند
:: مرثیه ای برای تو
:: تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی*..-بنوشه فرهت
:: تاریخ بیهقی
:: یادش همه بلندی ست-شفق متولی
:: دنیا فنی زاده
:: گفت راوی: رفت باید، تا چه باشد یا چه پیش آید - بنوشه فرهت
:: من-ساراغفوری
:: آقای شهردار!-بنوشه فرهت
:: امیّد نجاتی نیست..-بنوشه فرهت
:: آخرالزمان-شفق متولی
:: فریز شدن زندگی-سارا غفوری
:: نمی‌گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود*-بنوشه فرهت
:: نگاه، فضا، زندگی...-بنوشه فرهت
:: دل چو چنگ‌ست و...*- بنوشه فرهت


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ