کتابخانه ملی- پرشیا مرادی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

دلم تنگ توست.

کتابخانه ی ملی؛

گوشه ای از رویای با تو بودن را برایم رج می زند.

دل تنگی ام را دو چندان می کند.

صندلی خالی روبرویم،

پیام هایت بر روی گوشی،

نبودنت را به رخم می کشد

26 اردیبهشت1394


 
خاطره-پرشیا مرادی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

بر بلندای خیال

ایستاده ام بر درگاه

وقتی همه ی بود و نبودم

خلاصه می شد در نگاه تو؛

پاهایم می لرزید، از قدمی دوباره.

خاطره می شدم، در لحظه.

قاب می شدی، در چشمان من.

و خاطره ساز تنهایی هایم می شدی

30 فروردین 94


 
صبحانه-امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

موسیقی آرامیست

همنوازی قاشق و فنجان

و من

در رویای تو حل میشوم

.

.

.

باز مثل هر روز

صبحانه از دهان افتاد

من از زندگی

15/آبان/91


 
قصه سیب-متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

خواستند سیب را بخورند

از بهشت به زمین بیایند

یک نفر سیب را دزدید

به جهنم رفتند!


 
عکس سلفی- متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

چقدر این عکس هاى سلفى خوب است

من ژست عکس سلفى میگیرم،

تصویر تو یادگار مى ماند...


 
ثانیه های لعنتی- متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

 

فاصله مان فقط 27 ثانیه بود

گفتم فقط 27 ثانیه صبر کن تا به تو برسم

گفتی فقط 27 ثانیه!

 

تقصیر من نبود...

چراغ راهنما روی 4، بیش از 10 ثانیه توقف کرد

تو رفته بودی

ما به هم نرسیدیم،

و چه احمقانه گردن ثانیه ها انداختیم...


 
حال من خوب است- متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

نمی دانم زمان جادوگر خوبی است

یا فلوکستین  اعجاز می کند

فقط می دانم حال من خوب است

مهم هم نیست باور می کنی یا نه...


 
دل را به سخره گرفته بودی- متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

گفتم دلم برایت پر می کشد

خندیدى و گفتى مگر نقاش است؟ روی تابلو یا در دفتر می کشد؟

 

یکبار دیگر هم گفتم دلم برایت پر میکشد

تو گفتى معتادى؟ جنس بهتر می رشد

 

گفتم دلم برایت تنگ شده است

تو گفتى باید گشاد شود، بدون چفت وبست!

 

گفتم دلم شکسته است

گفتى چسب بزن تا از دست نرفته است

 

گفتم دلم هوایت را کرد

گفتی آفتابى یا بارانى؟ گرم بود یا سرد؟

 

گفتم دلم گرفته است

قاه قاه خندیدى و گفتى

لوله بازکن سرکوچه نشسته است!!!

 

گفتم دلم خسته است

گفتى ماساژش بدهی خستگیش دررفته است

 

آخرین بار بود

 

گفتم تو را به خدا نگذار دلم سنگ شود

باز به سخره گفتى، بزن شیشه را بشکن، اصلا بگذار جنگ شود

 

ومن اینبار

حرفت را گوش کردم

 

شکستم،

بتى را که ساخته بودم شکستم

و بعد از روزها

...

برایت نمیگویم

چقـــــــــــدردلم آرام است،

و دیگر تو را نمی جوید...


 
تو باید بیایی!- متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

غم انگیز است می دانم

اینکه من، تویی ندارم

برایت نامه می نویسم و جای نامت را خالی می گذارم

"عزیزم" به درد همین وقت ها می خورد

یواشکی جای نامت می آید

اما من دنبال کسی هستم، راستکی جایِ... جایِ... جایِ...

نه!

خودت باید بیاید!

 


 
مهمانی با پیشنهادی از یزدان صلاحی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنم

با تو بودن را به آرامی تجسم می کنم

چشمهایت گفتنی ها دارد و طبعم غزل

با زبان عشق با چشمت تکلم می کنم

شعر می پاشم درون خاک حاصل خیز دل

واژه ها را سبز احساس تفاهم می کنم

گاه شعرم مثل چشمت حاوی آرامش ست

گاه با امواج گیسویت تلاطم می کنم

با نت و موسیقی لمس تو ، شاعر می شوم

خستگی را لابلای طعم تو گم می کنم

با تو وقتی از خیابان های دل رد می شوم

دانه ی اسفند دود از چشم مردم می کنم

مثل آدم باب میل تو هوایی می شوم

شوکت فردوس ، قربانی گندم می کنم

 

این شعر از یک رهگذر برامون اومده، هیچ آدرس ایمیل یا وبلاگی از خودش نگذاشته.فکر کردم به احترام حضورش این پست ، شعری که برامون گذاشته رو براتون بزارم.تو جستجوهام به نام "یزدان صلاحی" برخوردم.صحت و سقم ماجرا رو بیش از این نمی دونم


 
خانه تکانی-امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

گفتند: "عید نزدیک است،

خانه تکانی کنید و اضافه ها را بریزید دور."

ساعت 9 شب،

سر کوچه پر بود از آدمهایی در کیسه های سیاه ...

27/اسفند/93


 
نقاب روى نقاب - متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

روزهاى آخر تعطیلات نوروزى

پرواز دبى - تهران است

اینجا هوا آفتابى، 

گفته اند آنجا باران است

اینجا کمى گرم و شاید وطن سرد است

 

خانم مهماندار شین ها را میکشد،

از قضا نام خلبان راشدى و شماره پرواز 066 است

و انگار فرصت خودنمایى شین است!!!

 

مسافران سوار شده اند

چنان با غرور، 

انگار مدال هاى علمى کسب کرده اند!

براى هم از کاباره تهران و پارک آبى و کنسرت شادمهر و نداشته هاى در ایران میگویند

و بین حرف هایشان با غرض یا بى غرض هرچه که رنگ مذهب دارد را مى کوبند!

 

در ابتداى پرواز به حفظ شئونات اسلامى تأکید شده است

و مسافران بى تفاوت میخواهند تا آخرین لحظه 

(با تردید مى گویم)

شاید

شاید

شاید 

خودنمایى کنند

و جور هایى انگار از باور نداشته شان

رونمایى کنند

 

قضاوت نمیکنم!

نقاب ها یکى یکى مى آیند

نقاب روى نقاب مى آید

آدم ها و بیشتر از سر إجبار زن ها 

نقاب مى زنند و انگار خود را به خواب مى زنند

 

تا ساعتى قبل، هر چند اندک

تکلیف هر کس با خودش معلوم بود

تفاوت بین تو با من با شخص سوم مرسوم بود

اینک ولى به لطف این قانون اجبارى

یکرنگ صدرنگیم

با خود، خدا، مردم

پیوسته در جنگیم!

 

حرف زیادى بود

شعرم سیاسى نیست

این حرف ها اینجا، هرگز اساسى نیست!

 

وزنم به بى وزنى 

اینجا که روزن نیست

خانم مهماندار

پس حرف آخر چیست؟

 

مسافران عزیز ما هم اکنون در حال کم کردن اختیار، جهت فرود در سقوطگاه اندیشه ها هستیم، لطفا أفکار خود را بسته نگاه داشته، و نقاب هاى خود را ببندید، متشکرم!

 

 


 
آینه - متین فرد
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

دیشب در آینه تو را دیدم

پشت سرم ایستاده بودی!

با همان هیبت همیشگی،

بوی تعفن می آمد...

 

نزدیک تر می شوی

می ترسم،

زیر پایم سست می شود

 

من نگاهت می کنم،

تو لبخند می زنی (چه مرموزانه لبخند می زنی)

در لجنزار فرو می رویم

آهسته،

       آهسته،

             آهسته،

تا گردن فرو رفته ایم

 

یک لحظه،

فقط یک لحظه

 سرم را بالا می آورم

آسمان...

"و من یتوکل علی الله فهو حسبه"

همانجا

فقط همان یک لحظه،

 

رهایی...

 

با تردید پایم را تکان می دهم

زیر پایم محکم است!

دست هایم را به آینه می کشم،

لایه ی خاک پاک می شود

...

تو نیستی

خاطرت هم خاک می شود...

تمام می شود!


 
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد- زهرا دارایی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی
پریده است!!!
ملالی نیست
اندکی برنز
سیاه شب
طلایی آفتاب
سرخ خون
در پرده نهان میدارد 
هر آنچه تو را در هم شکست...

 
... - امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

می ترسم

میان این همه غریبه . . .

لطفا کسی مرا بیرون برد

از این اتاق آینه ها.

2/خرداد/93


 
زنگ آخر، عشق - متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

عشق کلاس زنگ آخر است

برای من همیشه زنگ آخر بوده است!

بعد از چندین ساعت کلاس درس و زنگ تفریح

وقتی که دیگر حوصله ای نمانده است

همان زنگی که مدام به ساعت نگاه می کنی تا تمام شود

(کاش تمام شود... نشود)

 

زنگ اول، پای تخته

همه مساله ها درست است به جز آخری،

و معلم انگار فقط همان یکی را دیده است...

 

زنگ تفریح، خنده های از ته دل

ساعت بازی

و دلشوره

دلشوره ی ساعت بعد

 

زنگ املاء

صدای معلم در گوشم می پیچد

"...یک نفر در آب دارد می سپارد جان!"

دستم به نوشتن نمی رود

معلم دوباره می گوید

"...یک نفر در آب دارد می سپارد جان!"

خسته ام

معلم فریاد می زند برگه ها بالا!

وقت تمام است!

مثل همیشه جا مانده ام

باز هم زنگ تفریح بی تفریح!

...

می گذرد

...

وعشق

کلاس زنگ آخر است

برای من همیشه زنگ آخر بوده است

وقتی که دیگر حوصله ای نمانده است

 

انقدر خسته ای که لذتی نمی بری

          انقدر خسته ام که لذتی نمی برم

عقربه ها را دنبال می کنی

         عقربه ها را دنبال می کنم

و درست لحظه ای که دلت

        و درست لحظه ای که دلم

دلت می خواهد که...

        دلم می خواهد که...

دلت می خواهد...

        دلم می خواهد...

صدای زنگ می آید

بی رحمانه صدای زنگ می آید

 

انگار می دانستی قرار است تمام شود

         انگار می دانستم قرار است تمام شود

آری تمام می شود!

زنگ آخر عشق، تمام می شود...

 


 
رنگها - امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

آسمان سیاه، می سراید سپید

شهر سپید، سکوت می کند سیاه

سبز سقوط می کند آرام

سرخ صعود می کند سریع

و خاکستری

مثل همیشه لبخند می زند

و من

شفاف، درگیر رنگها می شوم

15 - 11-1392


 
آدم برفی - متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

در روزهایی که من دل خسته بودم

در روزهای بی قراری

به یک آدم برفی دل بسته بودم!

خودم ساخته بودمش

بلند،  

       سفید،

               پاک

از همان ها که ندارد نسبتی با خاک

 

به جای چشم هایش دکمه گذاشتم

(شاید اگر تابستان بود گیلاس گزینه بهتری بود،

یا انگور، تا از دیدنش مست شوم!)

می خواستم بخندد

با چشم هایش بخندد

در به روی غصه های من ببندد

 

به جای دماغش هم یک هویج نارنجی گذاشتم

نمی دانم چرا هر روز بزرگتر می شد،

دماغش را می گویم

هر جمله ای که می گفت و هر آوازی که می خواند

یک سوال و شاید شک، در ذهن من می ماند!

 

دور گردنش یک شال گردن انداختم و بر سرش یک کلاه گذاشتم

و درست همان موقع ها بود که او کلاه بزرگتری بر سر من می گذاشت

نفهمیدم

نمی دانم چرا از طعنه های گاه با منظور و گاه بی منظورش

نرنجیدم

 

گذشت

فردا شد

باران آمد، آفتاب شد

رنگین کمان هویدا شد

 

نفهمیدم چند ماه یا یک سال شد

آدم ها بر تکه های مانده اش قدم زدند

لگدمال شد

 

و آدم برفی

همان عشق بلند وسفید و پاک

آب شد، کثیف شد، گِل شد

نظاره اش کردم

تا آن متین عاشق و آرام، سنگدل شد

 


 
جاده ی جنگلی - امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

جاده ی جنگلی مه گرفته

پشت سر، خانه ی توست

و چراغی خاموش

روبرو

در دور دست

کور سوی چراغیست روشن

که می تواند ورودی یک مهمانسرای مجلل باشد

یا ورودی یک قبرستان

و یا حتی یک انتخاب تازه

اکنون هیچ چیز مهم نیست

جز باران

که بی توجه به جهت

و یی توجه به جاده

و حتی

بی توجه به من

مرا تازه می کند

23/شهریور/93


 
آرمان - امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

بدنبال بهار بود

بهمن آمد

دفن شد

ما به جستجویش

بهمن را آنقدر زیر و رو کردیم

بهار یادمان رفت

30بهمن91


 
فردا - امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

خورشید طلوع خواهد کرد

صبور باش

فردا روشن است

صبور باش

آینده از آن ماست

صبور باش

صبور باش فرشته مرگ

کمی دیرتر به سراغمان بیا

بگذار کسی

حتی فقط یک نفر

ببیند

این فردای روشن هرگز نیامده را

6اردیبهشت 92


 
عید، حرم، و چند خط نوشته- متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

غروب اولین روز امسال است

گنبد طلا، به وقت حرم

در دعا باز است

 

چه قصه هاى ناگفتنى اینجاست

دلم گرفت و نگفتم

همیشه یک راز است

 

صداى أمن یجیب مى آید

بخوانمت به تمنا و گریانى

نگو که آواز است

 

دعاى وقت سحر یا غروب و یا هر روز

از آن طرف دل پریشانم

چقدر همساز است 

 

منم همان متین، همان پریشانت

بخوانمت به آه و درد و تضرع 

گفته اند کارساز است

 

فقط نگهى یاربم، تو ببخش

مثال ابر بهارى

بر آن شکوفه اى که پر ناز است

 

قفس و پاى بسته و دلى خسته

نگهم بر آسمانم و دلم

پر از شوق پرواز است!


 
حال سگی - امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

حالش کاملا سگیست

این یعنی

او به شدت وفادار است

و من

در این زندگی گوسفندی

عجیب است

هنوز درک نکرده ام

سگ و گرگ

هر دو دندانهای تیزی دارند

اما

کاملا متفاوت

18 آبان 1393


 
معجزه - امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

مسیح بر لبان تو

مُرده ای بر لبان من ...

بوسه

معجزه ایست که زنده می کند

23 شهریور 1393


 
واژه های بی دلیل - متین فرد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

انگار واژه ها ته گرفته اند،

بوی سوختگیشان بلند شده است

پنجره را باز می کنم، شاید هوا بهتر شود

نمی شود

نمی شود

نمی شود...

 

از این واژه های خوشرنگ بی ریشه تنفر دارم!

همین واژه ها که چه بی دلیل ورد زبان شده اند

روزگاری که همه "عزیزم" شده اند و هیچکس "عزیز" نیست

"عزیزدلم" بر سر زبان است و دلی نیست...

به هر بی سرپایی "عشقم" می گویند و چه بی شرمانه این واژه را هزار مخاطب کرده اند!

"دوستت دارم" را که دیگر نگو،

بوی تعفن گرفته است!

انقدر بی دلیل و بی میل

انگار بگویی من سیب دوست دارم، یا درس ریاضی را...

به خدا قسم که شرف دارند!

 

واژه ها...

قصه از آنجا شروع شد که از شعر چند جمله ماند

دیگر غزل نماند

یا که ماند، دلبری نماند

جمله ها هم به واژه تنزل کردند

و امروز

و امروز شاید روز انقراض واژه هاست

می ترسم

می ترسم از فردایی که واژه فروپاشد و چند واج به جا ماند

و آوا هم بین واج ها گم شود!

 

واژه امروز دست به دست می گردد!

بین گروه های وایبری و لاین و این قبیل،

بی هیچ حس آشکار یا پنهانی...

از این ابراز لطف ها و دلتنگی های بی روح بیزارم

هیچ کس دلش برای کسی تنگ نیست

یا که دل تنگ است، قدرت یک جنگ نیست

جنگ واژه ها،

جنگ واژه های که شاید

جایی، زمانی، کسی بینشان گم شده باشد!

 

بگذریم

واژه کم آورده ام!

پس جای حرف نیست...

 


 
چراغ‌های چشمک‌زن - بنوشه فرهت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

به چراغ‌های چشمک‌زن می‌مانی،

هستی..

نیستی..

و گاه خاموش؛

من اما مامورِ نگون‌بختِ برقِ منطقه

ندانسته‌ی منطقِ بی‌منطقی‌ات،

سراسیمه

در جستجوی محل اتصالیِ سیم‌هایم..


 
قرارِ دل... - بنوشه فرهت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : شفق متولی

دیدی آخر میان آن همه دل

تو سرانجام ماندی و بهار شدیم

ماه بودم کنار دریاها

که درخشیدی و قرار شدیم

بوسه‌ات را نهان پذیرفتم

چه گناهی؟ که رستگار شدیم

ایستادی کنار شانه‌ی من

به رکودِ زوال دچار شدیم

لحظه‌ها، رفت و آمد، کنارِ هم، اما

چه صمیمانه ماندگار شدیم


 
تباه - بنوشه فرهت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

زمانه را قدم زدی به روی نقطه‌ای سیاه

دلم هوای نام تو، ترانه‌های گاه‌گاه

رسیده‌ای بدون شک به انتهای پنجره

و من هنوز منتظر و خنده‌های قاه‌قاه

و تو نگاه می‌کنی به کوهِ پشت پنجره

درونِ مردمم ولی هجوم یک دل و دو آه

کنار می‌روی و من هنوز خیره مانده‌ام

به امتدادِ چشم تو، به آن دو نقطه‌ی سیاه

کنار در رسیده‌ای و آتشی درون من

زبانه می‌کشد، چرا؟ برای یک دو ذره کاه

و همچنان که خیره‌ام حضور مبهم تو را

ز یاد برده می‌شوم همان «بنوشه»‌ی تباه

تو سال‌هاست رفته‌ای و من درون یک اتاق

به یادِ آن قدیم‌ها، پیاده می‌شوم تو شاه

تمامِ شادمانه‌ها نثار یک غمِ تو شد

و من تباه گشته‌ام به جرم لحظه‌ای نگاه

...

پی‌نوشت: 15 مهر ماه 1382


 
دلم که تنگ می‌شود - بنوشه فرهت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

دلم که تنگ می‌شود، بهانه‌ام تو می‌شوی

به انتظار شانه‌ام و تکیه‌ام تو می‌شوی

شبانه می‌روی و من سکوت را نظاره‌ام

قدم قدم صدای تو، گلایه‌ام تو می‌شوی

به یاد آن قدیم‌ها که بی‌کران و ساده بود

تمامِ آن حسادتِ نگفته‌ام تو می‌شوی

عبور کوچه است و من و بی‌دریغِ آفتاب

در این کویر ماندگار، سایه‌ام تو می‌شوی

همیشه بوده‌ای و سال‌ها که بگذرد

عزیز و قهرمانِ آن نبوده‌ام تو می‌شوی

.....

پی‌نوشت: 15و 16 آبان ماه 82


 
نگاه - بنوشه فرهت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

من

نگاهی گرم

در میانه‌ی راهِ رسیدن به تو..

در حسرت ذره‌ای اختیار

که بایستم..

بمانم،

نرسم؛

مبادا دلت به گمانی بلرزد و

عشق بگیری..


 
رها کردم - بنوشه فرهت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

تنم خسته

لبم بی‌تاب

نگاهم بی‌دریغ، اما شتاب‌آلود؛

دستانم

گناه‌آلوده

سرد و بی‌رمق

خاموش؛

حضورت،

بی‌پناه، اما غبارآلود؛

به ناگه باد

اندوهی سترگ‌آلود...

تنم خسته،

سرشارِ حروفی بی‌نوا

اما فغان‌آلود؛

تو را در پیچ یک رخنه

رها کردم


 
... - امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

جغد

راه شب را یافت

شوم شد

اینست که اینجا

حتی نابینایان

شب، چراغ به دست می گیرند.

9-بهمن -93


 
من ... - امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

قرار بود اندیشه باشم

شدم امین ...

امروز

بسیار کلید به من می سپارند

و من

در نمی یابم

قفل ها چگونه باز خواهند شد.

15-آذر-93

 


 
بر قطعه ای از بهشت-امین طوسی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

بر روز زخم

خورشید

در آستانه سوگ، ماه

شب

من

بارانی ابر

اینجا در بهشت

دست بر سنگی سرد

می فشارم گرم

می خوانمت به مهر

مهربان ترین من

باز آ

به خواب

به بیداریم

به ...

باز آ

برهانم از جهنم ...

اینک

هماره

اینجا

بر قطعه ای از بهشت

دست بر سنگی سرد

می فشارم گرم

...

1393/9/8


 
... - نگین صادقی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

ساقه ی یادت دگر زرد شده بود

روان کردم به سویش شهد شیرین خاطرات را

ولوله ای برپاشد در ذره ذرۀ گیاه

شیرینی اش تا به حدی بود که من نیز به گل آمدم


 
.... - نگین صادقی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

یک لحظه از بودنت را زندانی میکنم

حس عاشق بودن را با آن تجربه میکنم

یاس کودکی ام را با یادش میکارم  و

یقین دارم که توان بزرگ کردن اش را به تنهایی ندارم


 
.... - نگین صادقی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

آخر دیدی آبی آسمان من شدی

من مثل ماه در تو درخشیدم و تو بی قرار من شدی

یادت هست بوسه ای بر لبان من زدی

رفتیم در کنار هم و این بود که آغاز من شدی

حس بزرگ بودن را یادت یاد من دادی

ساعت ها را چه زیبا باعث عبورشان شدی

یاس کودکی ام را کاشتی و ایستاده خندیدی

نم نم باران بارید و تو بی امان من شدی


 
..... - نگین صادقی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳ : توسط : شفق متولی

ساعتها دیدمت در پس پشت مردمکانم

روزها گذشت و ندیدمت پیش روی چشمم

وسواس داشت در انتخاب رفیق دلم

شبها نه

شبی گذشت که تو نیز گذشتی از یادم


 
:: جهان من از گریه‌ات خیس باران..* ــ بنوشه فرهت
:: یادش همه بلندی‌ست...؛ حکیم طوس من: دست‌نبشته دوم ــ شفق متولی
:: نگاه کن؛ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود..* ــ بنوشه فرهت
:: مرا هزار امید است و هر هزار تویی...* ــ امین طوسی
:: نفست را کمی بیشتر نگه‌دار؛ گروه امداد در راه است.. ــ بنوشه فرهت
:: اردیبهشتِ جان ــ بنوشه فرهت
:: انقلاب ــ سارا غفوری
:: مرا به نام کوچکم صدا بزن* ــ امین طوسی
:: تولد دوباره ــ امین طوسی
:: کمی نزدیک‌تر بیا... ــ بنوشه فرهت
:: تو از همون آدم‌هایی.. ــ بنوشه فرهت
:: دوست می‌دارمت به بانگ بلند ــ بنوشه فرهت
:: مرثیه‌ای برای تو ــ زویا متولی
:: تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی*.. ــ بنوشه فرهت
:: تاریخ بیهقی ــ به انتخاب شفق متولی


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ