افسردگی مسری است. مراقب باشید.-عطیه-19-7-1393

افسرده است. می دانم. یعنی مطمئنم. قبل تر ها با این اطمینان نمی گفتم اما حالا... وقتی از سفرش می پرسم می گوید «اِی بد نبود.». دو سه روز می خوابد. وقت و بیوقت. بعد هم سه چهار روز غر می زند. خاطرات بدش را تعریف می کند. هیچ عکسی از سفر نشانمان نمی دهد. انگار که مثلا بخواهد بگوید اینقدر بد بود که ارزش عکس گرفتن نداشت. بعد از ده روز یکی از دوستانش یک ویدئو برایش می فرستد. تازه آن موقع است که می گوید: «شهر بازی هم رفتیم. جای شما خیلی خالی بود». به این فکر می کنم که اگر آن ویدئو نیامده بود شاید اصلا نمی گفت که سفر، بخش های خوبی هم داشته. شاید اصلا نمی گفت که خیلی هم خوش گذشته. حالا هم که رازش برملا شده دوباره رفته توی سکوت. انگار که عذاب وجدان گرفته باشد از اینکه خوش گذرانده. شاید چون می داند که من هم چقدر دلم می خواست بروم سفر اینطور می گوید. شاید هم فکر می کند که آدمها به این دنیا نیامده اند که خوش بگذرانند. شاید هم... می خواهد با این کارش توجه و محبت ما را به خودش جلب می کند. نمی دانم.

دلم می خواهد بگویم آدمهای زیادی حسرت زندگی و موقعیت تو را دارند. آدمهای زیادی حتی توی خواب هم نمی بینند که چنین سفری بروند. نمی توانم بگویم. احساس می کنم مثل حرفهای کلیشه ای مادرها می شود: اینکه باید همیشه به پایین تر از خودمان نگاه کنیم. دلم می خواهد بگویم این روزهایی که داری اینطور از دست می دهی لحظه هاییست که هیچوقت برنمی گردند. اما اینقدر با او معاشرت کرده ام که دیگر خودم هم دارم می شوم مثل او. دوشنبه برای دوستم غر می زنم از شلوغی برنامه ام توی این هفته. می گویم این هفته خیلی هفته گندی است. می گوید به این راحتی نگو گند. می گویم هیچوقت تقویمم اینقدر پر نبوده. می گوید می خواهی مرا به عنوان منشی استخدام کنی. می خندد. بلند بلند. می خندم. فکر می کنم که راست می گوید.آدم اینقدر راحت نباید چیزی را که خیلی ها حسرت داشتنش را دارند دور بریزد.

 

نظرات

/ 0 نظر / 5 بازدید