مترسک-امین طوسی

از زمستان هم که زمین بدون هیچ بذر و محصولی بود بگذریم در باقی ایام سال، کشاورز آنقدر به مترسک بی توجهی کرد که طاقت مترسک طاق شد و ذره ذره در اندوه تنهایی، سلام و علیکی با پرنده ها به راه انداخت و زمان زیادی نگذشت که عاشقشان شد. کشاورز بوهایی برده بود اما هنوز نامطمئن، که پرنده ها بی ترس از مترسک عاشق، آنقدر نزدیکش شدند و برو بیا پیدا کردند که تکه تکه بدنش را بردند برای ساخت لانه های جدیدشان.

کشاورز مترسک جدیدی ساخت و به خود قول داد که حواسش حسابی به او باشد و نگذارد هیچ کمبودی احساس کند. روزی با یک هدیه به سراغ مترسک رفت و به مناسبت روز جهانی مترسکها که در هیچ تقویمی وجود نداشت، یه کت، یک عینک آفتابی و یک کلاه حصیری جدید بر تن مترسک کرد. حالا مترسک برای خودش کسی شده بود و شخصیتی پیدا کرده بود تا در غروب یک روز پاییزی زیر نوازش نرم باران، نگاه دختری زیبا با نگاه مترسک تلاقی کرد. مزرعه که از پرنده ها خالی شده بود پر شد از نامه های عاشقانه ی دختر به مترسک و بعد از اینکه دختر عاشق سرخورده از نامه های بی پاسخ، یک روز زمستانی در سکوت آدم برفی ها خود و مترسک را به آتش کشید، کشاورز هرگز متوجه نشد مترسک از سر غرور پاسخ نامه های دختر را نداد یا از علاقه ای که به او داشت و می دانست رسیدنشان به هم یعنی تباهی زندگی دختر.

کشاورز مترسک جدیدی ساخت و این بار به خود قول داد نه تنها حواسش به او باشد بلکه بیشتر ساعت های زندگیش را در کنار او بگذراند. هر روز با برآمدن خورشید زندگی مشترک کشاورز و مترسک آغاز می شد و تا سلام ماه ادامه می داشت. کشاورز از همه چیز با مترسک سخن می گفت. خاطراتش، کودکی اش، همسایه ها، طبیعت و سرگذشت مترسک های دیگر و مترسک در سکوتی دلپذیر فقط گوش می داد. اما روزی سکوت مترسک شکست و از کشاورز سوالاتی پرسید. من از کجا آمده ام؟ از چه ساخته شده ام؟ برای چه باید همه عمر از این تکه زمین مراقبت کنم؟ روزی که عمرم تمام شود به کجا خواهم رفت؟ آیا کمک به کشاورز باعث گرسنگی پرنده ها نمی شود؟ لطف به پرنده ها آیا خیانت به نزدیکترین فرد زندگی ام نخواهد بود؟ مترسک ها نباید عاشق شوند؟ اصلا عشق چیست؟ پشت پرچین مزرعه چه دنیایی مرا انتظار می کشد؟ و بسیاری سوالات دیگر که کشاورز را چنان به فکر فرو برد که بی گفتن هیچ کلمه ای به خانه اش بازگشت. صبح روز بعد وقتی به مزرعه رفت به جای مترسک پیغامی یافت مبنی بر تشکر از کشاورز که چشم او را به حقایقی باز کرد و اجازه داد راه بیفتد و از سنت بی اندیشه مزرعه بگذرد برای کشف جهان و یافتن پاسخ هایش. «خداحافظ کشاورز مهربان.»

کشاورز دیگر مترسکی نساخت. مزرعه را فروخت و در محله ای خلوت از شهر یک پرنده فروشی باز کرد.

1393-8-6

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنوشه

دوسش داشتم امین، این اما سوال بچگیای من بود از خودم تو دنیای مترسک‌ها که "آیا کمک به کشاورز باعث گرسنگی پرنده ها نمی شود؟" فروغ نتیجه‌گیریِ انتقامیت عالی بود.. البته اگه منظور امین هم همین بود، من متوجهش نشده بودم (شاید چون با مشغله خوندمش نه رها) منم با شفق موافقم، اون عبارت عالــــــی بوووود، عالی..

امین طوسی

وحید53، من حس بویایی خوبی ندارم[چشمک] فروغ، ممنون، به انتقام فکر نکردم (جالبه) کشاورز من دیگه امید نداره. شفق، ممنون رئیس، از پینوکیو چیز زیادی یادم نیست.

امین طوسی

سارا خانوم قندی، ممنون. نقاشی ها رو دیدم یکیش خیلی نزدیک بود به وضعیت مترسک اول. بنوشه، ممنون. مترسک از دسته موجوداتیه که وقتی در موردش سوالی پیش میاد میشه به این فکر کرد که ما تو زمین کی داریم بازی می کنیم ، بعد میشه به زمین دیگری رفت و ...

فروغ

شفق راست میگی باهات موافقم یه جورایی میشه با اون گذار پینوکیو رابطه اشو برقرار کرد امین این جمله ات نابودم کرد : ( ولی به نظرم انتخاب پرنده ها بی دلیل نیست :دی

میچکا

چرا اینطوریه نظردهی؟؟ 10 بار باید بفرستیش تا بره!! . خیلی خوب بود امین خان :) خوندنش واقعا لذت بخش بود و متاثر کننده! انتخاب سوژه و موضوعتم جالب بود.. من هروقت اسم مترسک میاد قیافه ی مترسک شهر اوز میاد به ذهنم! به نظر من کشاورز از تنهایی رفت پرنده فروشی زد که دورش خلوت نباشه ولی یه جوراییم انتقام توش بود. راستی آخرش منو یاد فیلم her انداخت! اون سوالای مترسک و رفتنش دنبال کشف هستی... با شفق موافقم فیلم خوبی میشه ازش ساخت..

امین طوسی

فروغ، اون فقط یه جمله هست [لبخند] پایدار باشی. میچکا، ممنون، حقیقت جز جمله آخر به کشاورز فکر نکردم و توجهم روی مترسک بود اما فکر کنم تنهاییش از اول داستان وجود داره، به فکر افتادم شاید روزی راجع به کشاورز تنهایی بنویسم که تو شهر پرنده فروشی داره و احتمالا آخرش تمام پرنده هاش رو آزاد می کنه

عتیق

فوق العاده بود. خیلی حس خوبی داد خوندنش.

عتیق

من چون از این خیلی خوشم اومد گذاشتم توی فیس بوکم. اگه اشکال نداره. اگه داره بهم خبر بدین.

امین طوسی

عتیق، ممنون و اشکالی نداره. (البته از طرف خودم، رییس رو نمیدونم)

سارا خانوم قندي

ادامه داستان داره هيجان انگيز ميشه مثل اينكه پس منتظرش باشيم