شنبه ای در کار نیست - زهرا دارایی

کاش همیشه صبح جمعه بود.

یه جایی حوالی بیست سال پیش.

نه بیست دو سال پیش.

یه جایی حوالی اون موقع ها که مهم نبود بودن شنبه ای از پس صبح جمعه آفتابی و آسمون آبیش. یه جایی حوالی اون موقع ها که جمعه با کارای اضطراری هفته بعد تلف نمی شد. یه جایی حوالی اون موقع ها که لحظه لحظه زندگی، به زندگی می گذشت.

خلاصه کاش همیشه صبح جمعه بود. حوالی اون موقع ها که مامان بالا سرت ظاهر می شد و به زمزمه ازت می پرسید "تخم مرغتو چه طوری می خوری؟" تو هم یه چند لحظه چپ چپ نگاش می کردی که مثلا

"واسه چی منو کله سر بیدار کردی؟"

 بعد دوزاریت میفتاد که

"باباااااا یومورتا مهم ترههههه"

و البته یومورتا اسم رمز تخم مرغه که فقط خودتو مامان و خان داداشا و آبجی گله و خان بابا ازش سر در میارین.

ابر تفکرات بالا سرمو می زنم کنار و می پرسم

"مهدی چه جوری می خوره؟"

و رقابت همیشگی بین من و خان داداش هنوز خورشید بالا نیومده و دست روشو نشسته دوباره از سر گرفته میشه

"عسلی"

"پس منم عسلی. دوتااااا"

و چرت بعدش تا سفره پهن بشه.

کاش همیشه صبح جمعه بود. صبح جمعه تنها موقعیه که می تونی خودت باشی. تا هر وقت خواستی بخوابی. یا نه بیدار شی تو تخت بمونی و کتابت و بخونی و هر از گاهی لباس خواب گل مگلیتو نگاه کنی و تو دلت ریز ریز بخندی. یا اصن بمونی و هیچ کار نکنی و فقط به سقف خیره شی و اگر هم کسی بالا سرت ظاهر شد با گفتن "ای بابا یه صبح جمعه رو داریمااا" خودتو خلاص کنی و دوباره رویا و رویا و رویا که از پس هم تو مخیله ات بافته می شن و رشته می شن و دوباره بافته می شن.

کاش همیشه صبح جمعه بود و آدما همیشه خودشون بودن. شاید اونوقت از این همه رنگ از پس رنگ، از این همه لعاب و دروغی که افکارمون رو پوشونده خلاصی پیدا می کردیم...

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا دارایی

با تشکر از دوستان و عذر تقصیر به سبب تاخیر در پاسخگویییییی [نیشخند] امین علی رغم مشکل تو، من یه جورایی به پایان باز خیلی عقیده ندارم. انگا نصفه حرفام تو دلم می مونه. اینجا هم برام مهم بود که ببگم صبح جمعه جز معدود زمانهاییه که ما واقعا خودمون هستیم. اما به حرفت گوش می دم و تمرین می کنم [نیشخند]

زهرا دارایی

سارا خانم قندی واقعناااااا. برای من جالبش رابطه من و برادرم بود. همیشه چه من چه اون می پرسیدیم اون یکی چه جوری می خوره [نیشخند][خنده]

امین طوسی

[لبخند]

سارا خانوم قندی

[نیشخند]

چه جالب که اینقده حس خوب داشته واست.. من مدل رواییِ نوشته‌ت رو خیلی دوس دارم.. آدمُ ورمیداره و بخوای نخوای با خودش میبره [قلب]

بنوشه

نظر قبلی مالِ من بود [نیشخند]

زهرا دارایی

بنوشه خوشحالم که خوشت اومد. من که این نوشتمو به اندازه صبای جمعه دوست دارم [نیشخند] البته اوون صب جمعه ها که همه هنوز دور هم بودیم [ناراحت][گریه]

بنوشه

[لبخند]

شفق

من همیشه حسم به جمعه ها صبح اینه که از بهشت می یاد...نور خوبی که از پنجره مییاد.....عالیههههههههههههههه اما امون از غروباش که به گمونم راه به جهنم می بره

سارا ميل

هنوز هم يومورتا از همه چيز مهمتره، كلا من عاشق خاطره بازيم كه تو متن خيلي شيرين بود