آرمان - امین طوسی

بدنبال بهار بود

بهمن آمد

دفن شد

ما به جستجویش

بهمن را آنقدر زیر و رو کردیم

بهار یادمان رفت

30بهمن91

/ 22 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شفق متولی

ولی من سیاسی اصلا ندیدم...می تونه یه بخشی از زندگی خود آدم باشه، یه هدفی داریم که وسطش یه خرسی می ترکه...می یام اونو جمع کنیم هدفه یادمون می ره...شاملو می گه" با ما گفته بودند آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت لیکن بخاطر آن عقوبتی دشوار را تحمل می بایدتان کرد عقوبت دشوار را چنان تاب آوردیم آری که کلام مقدسمان باری از خاطر گریخت" مشابه این ماجرا تو ادبیات زیاده، نمایشنامه پرده نئی بیضایی هم قصه ای تو این مایه ها داره....

شفق متولی

این نظراتم یه جور شنگوله هااااا...می زنه صفر روحیه آدم پایین بیاد ولی مارو نشناخته...ما برای آنکه اینجا خانه خوبان شود/رنج دوران همچنان می بریم

زهرا دارایی

می دونیدددددد من، بیشتر از هر چیزی کنجکاوم که راز پشت این لبخند ژکوند امینووووووووو کشف کنمممممم [خنثی][سوال][منتظر]

زهرا دارایی

فکر کنم خسته است می فهمیننننن خسته استتتت [خمیازه][زبان] سارا خانم قندی من و بنوشه نداریممممم، البته که بنوشه کلی گل تره و احتمالا به خاطر این حدست، همین روزا مرتکب خودکشی چیزی بشه [نیشخند][قلب]

میچکا

من اون لحظه اول که بلاگو باز کردم فک کردم آرمان اسم نویسنده ست وگرنه موقه خوندن میدونستم امین نوشته. سارا خانوم قندی گفتی خونه و یادم اومد جریان مام شده مثه همین خونه بلاگیمون.. والا بعد سه هفته میخواستیم قرارداد ببندیم که یهو مستاجره گفت میخواد بمونه همون خونه و کنسل شد [خنثی] دیگه یه خونه دیگه پیدا کردیم که مثه اولیه به دلم ننشست ولی خوبه در کل. هنوزم قرارداد نبستیم که مطمئن بشیم حله [نیشخند] ولی ایشالا همین روزا جور میشه. به همچنین خونه بلاگیمون

میچکا

راستی بلاگفا قاطی کرد نشد بگیم من و متین به طور اتفاقی همدیگه رو تو یه نمایشگاه عکس دیدیم [نیشخند][قلب] خیلی جالبه و دنیا بسیار کوچک است [لبخند] چن وقت پیشام که شفق رو تو مترو دیدم کاملا تصادفی و البته قبل دیدنش یه چیزایی پیش اومده بود که باعث شد من در اون لحظه برسم مترو.... میخواستم بنویسم تو وبلاگم که امروز فردا شد و بلاگفا ترکید

ساراخانوم قندي

اااااااا ميچكاجان ايشالاه كه بشه وقتي رفتي توش كلي به دلت بشينه هي اين امين خان ميگن دوره همي بزاريم اگه من اتفاقي بچه هاي خانواده رو ببينم كه نميشناسم كه بگم ااااااااااا چه اتفاقي [ناراحت] من يه سوال دارم نويسنده كجاست؟ نكنه راه خونه رو گم كرده يا اونم مسئله خونه داره يا خونه دلش دچار مشكل شده يا ... [متفکر]

امین طوسی

آن به که نفس ز کارِ عالم نزنی وز دست زمانه دست بر هم نزنی هم غصّهٔ روزگار و هم قصّهٔ خویش مردانه فرو میخوری و دم نزنی عطار [لبخند]

ساراخانوم قندي

چه متفكرانه و چه غم انگيز

بنوشه

[خنده]