بـــــــــــــــــــــاد... - بنوشه فرهت

تهرانِ تعطیل... 
خنکای اول پائیـــز.. بوی سرما.. 
نشسته‌ام کنار دستِ راننده.. 
دارم کم‌کم اعتماد می‌کنم به دست فرمونش؛ فرو رفته‌ام توی صندلی، توی خلسه.. 
اتوبان‌های خلوت، یه selection معرکه و لذت ماشین سواری.. تمامِ تهران رو گشته‌ایم.. 
شیشه پائینِ و تارهای کوتاه موهام رو پیشونی می‌رقصند، بی‌تکلف.. 
خسته می‌خزم تو دلِ صندلی.. کتفم رو تکیه میدم به پشتی‌ش و گودی کمرم رو با قوسش تنظیم می‌کنم.. بهترین حالت واسه در رفتن خستگی..
ناگهان اما.. 
یه حسِ عجیبی که نمی‌دونم چیه.. 
یه سرخوشانه‌ی آرام.. 
یه خنکیِ تیزی میدوئه پشتِ گوش‌هام.. چه حسِ غریبیِ این تجربه.. 
گوش‌هام رو تیز می‌کنم.. بو می کشم حتی.. 
گیجِ و مستِ این حسِ غریب دوست داشتنی شده‌ام؛ 
...
باد که لابه‌لای موهام می‌پیچه تازه می‌فهمم که شالِ سبزم رو با خودش برده..

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنوشه

سارا میلی.. قربونت برم [ماچ] میدونم.. اون یکی سارا هم به نظرم منتظر همین اتفاق بود [نیشخند] انتظارهای سارایی [چشمک] و البته خدا رو شکر که نظرت رسید و هم سر ما در امون موند و هم اون لنگه دمپایی بیچاره (اونی که پرتش نکرده منظورمه) تنها نشد [نیشخند]

سارا خانوم قندی

منتظر چی بودم بنوشه؟ [متفکر]

سارا خانوم قندی

من تا این قسمت حرف امین خان رو گفتم قبول دارم جملات کوتاه و روشن که خوب فضا رو تعریف می کنه و بعد ناگهان اتفاق آخر که غیر منتظره ست، هرچند اتفاق آخر خیلی خاص یا ویژه نیست ولی شیوه نوشتن بسیار دوست داشتنی برای من، بقیه اش رو خودش باید بگه

امین طوسی

- بنوشه، منظورم توصیف بیشتر یا دقیقتر نبود (که البته اگر باشه میتونه محدودیت بیاره، احتمالا) منظورم ورود عناصر دیگه به داستان تنها بصورت اشاره مختصر بود تا بعد از پایان متن بتونه ذهن رو از یه تصور در مورد تنها نویسنده به رفتارها و واکنشهای عناصر دیگه ببره، مثلا بودن یه مادر بزرگ تو ماشین، عبور گشت ارشاد از کنار، یا اتفاق به جای اتوبان خلوت تو یه خیابان شلوغ، وقتی قضیه شال مشخص میشه و داستان تمام، ذهن میره سمت ادامه داستان با حضور عناصر حاشیه ای ولی وقتی هیچ حاشیه ای نیست بعد از شال چون خط تازه ای به خواننده داده نمیشه ذهن به سمت یک تصویر سازی جدید نمیره و داستان رو تمام شده در نظر می گیره، البته من اینطور فکر می کنم و این فقط یه پیشنهاده برای گونه ای دیگه بودن و به معنی نفی یا نقص حالت اول نیست.[لبخند]

بنوشه

سارا قندی.. چیزی شبیه اونی که سارا منتظرش بود.. مثلا یه بوسه [چشمک] و مرسی از اعلام موضعِ موافقت..

بنوشه

امین.. ممنونم که روشن کردی ما رو.. حرفات رو کمی قبول دارم. میگم کمی به خاطر مینیمال‌نویسی‌هام.. من تمامِ تلاشم رو میکنم که تمامِ موارد اضافی که کمکی به موضوع اصلی نمیکنه رو از نوشتارم حذف کنم... چیزایی که بهش اشاره کردی و گفتی در صورت اضافه کردن المان‌های دیگه این مشکلات حل میشده دقیقا مواردی بود که تلاش کرده بودم تا بهش برسم [لبخند] مثلا تو منتظر خط جدیدی در انتهای کار بودی و من تلاش کرده بودم تا دقیقا در انتهای کار یه مکث اتفاق بیفته و تمام (کات) موضوع دیگه اینه که بین داستان‌نوسی (که تجربه‌اش رو دارم) و وقایع‌نگاری فرقی وجود داره که از یه طرف دست و پای آدم رو میبنده و از طرف دیگه خلاقیت نوشتاری رو بالا میبره و اون وفاداری به موضوعیه که اتفاق افتاده (البته قبول دارم که نوع مخلوطی هم وجود داره که تو یه اتفاق واقعی رو داستانانه پر و بال میدی) [لبخند]

امین طوسی

بنوشه، بیشتر پایانی رو که قابل ادامه باشه ترجیح میدم به یک پایان تمام و کمال (صرفا سلیقه). با پذیرش کلی اما فکر می کنم وقایع نگاری و مسئله وفاداری بسیار متاثر از موضوع هست، افتادن شال به نظرم خیلی این خاصیت رو نداره پس شاید بهتر باشه کمی با چیزهایی ترکیب بشه. در مورد مینیمال نویسی هم فکر نمی کنم همیشه مثبت باشه (همینطور که در معماری زیاد باش درگیر هستیم) موارد اضافی وقتی باعث تقویت کار بشه دیگه اضافی نیست. گاهی یه رمان و یه جمله هر دو یک پیام واحد دارند و هر دو لذت بخشند. (امام علی گفته: بزرگترین عیب این نقصی که در خودت هست در دیگران ببینی. من الان دارم به این چیزها فکر میکنم و احتمالا نوشته های خودم هم تا اینجا شاملش میشه)[لبخند]

بنوشه

امین.. میدونی که چقدر خوشحالم که بالاخره به اون هدف اصلی جمع شدنمون در این مکان [نیشخند] داریم نزدیک‌تر میشیم.. این نظر دادنا عالین و ممنونم که همپا داری میایی.. با حرفات موافقم و اون نقل قولت عالی بود [لبخند] اما یه چیزی که نمیدونم من نتونستم درست برسونم یا تو به لحاظ این که دختر نیستی و دائم پوششی روی سر نداری متوجهش نشدی؛ این که موضوع اصلی افتادن شال نبود بلکه اون حس سرخوشانه و اون تندی و تیزیِ پیچیدن باد لای موها و پشت گوش بود؛ تجربه‌ای که دخترکان ما ندارن و به همین دلیل اولِ کار اصلا متوجه نمی‌شدم این حسِ مرموز اما دوست‌داشتنی دقیقا چیه.. [خجالت]

امین طوسی

بنوشه، بله فعلا نفسی هست و قدمی و مسیری که ... راه رفتنی رو باید رفت در بستنی رو باید ...[نیشخند] حرفی که دیگه جواب نداره "تجربه ای که دخترکان ما ندارن" چیزی که متوجهش نبودم و متاسفم. امیدوارم باقی دوستان هم بیشتر کمک کنند به یاد گرفتنمون.[لبخند]

بنوشه

امین.. [لبخند]