پیرمرد و درخت - امین طوسی

-  سلام، ببخشید، میتونم زیر سایه شما بشینم؟ ... اِ ... ، عذر میخوام، میتونم زیر سایه

-  فکر نمی کردم حرف زدن اینقدر برام سخت باشه، بله، میتونی، فقط زیاد طولش نده.

-   حتما، فقط کمی که خستگیم در بره.

پیرمرد بعد از دقیقا سیصد و چهل و هفت سال و سه ماه و پنج روز و پانزده ساعت که راه بی پایانی را پیموده بود، کیلومترها دور از هر شهر، آبادی یا نشانه ای از حیات، درختی را یافته بود. درختی که هرچند نیمش سوخته بود ولی سایه ی نیمه ی سبزش کفایت بدن لاغر و اندام کوچک پیرمرد را در آن وسعت تب آلوده ی خاک برای تازه کردن نفس، می نمود. سکوتی چنان عمیق حکمفرما شد که پیرمرد صدای افتادن قطره های عرق گریخته از چین پیشانیش را می شنید. لحظاتی گذشت اما درخت طاقت نیاورد و با همه سختی، صحبت را شروع کرد.

-         میتونم یه سوال بپرسم؟

-         بله البته، خواهش میکنم.

-         چطور میخوای تمومش کنی؟

-         آه ... راستش نمیدونم. اصلا نمیدونم. وقتی میخواستم شروع کنم بازهم نمیدونستم ولی ایمان داشتم که میشه، بلاخره میفهمم، بلاخره به آخر میرسه. اما حالا، چطور تموم شدنش که هیچ، حتی شک دارم که تموم بشه، که اصلا انتهایی براش باشه.

-         معلومه که تموم میشه. شک داری تموم بشه! این دیگه چه حرف مزخرفیه؟ فقط باید بلند شی تمومش کنی. بلند شو مرد، من آمادم. به چیزی فکر نکن، تبرت رو بردار و تمومش کن.

-         تبر؟ تبر برای چی؟

-         هِه، اینو، میگه تبر برای چی. این آخری شوخیت گرفته؟ نکنه جدیدا با دینامیت این کارو میکنن؟

-         من متوجه نمیشم، با تبر باید چه کار کنم؟

-         خوب معلومه، همون کاری که همه هیزم شکنها انجام میدن. تبرت رو بردار و زندگی منو تموم کن. من آمادم.

-         نه، صبر کن، من که هیزم شکن نیستم خودت که میبینی من اصلا تبر یا اره یا هر چی شبیهش ندارم.

-         نه، خدای من، یعنی میخوای بگی تو هیزم شکن نیستی؟ پس اینجا چه کار میکنی؟

-         من، من از اینجا رد میشدم، فقط نمیدونم از کجا میام و نمیدونم به کجا میرم.

-         یعنی میخوای باورم بشه که بعد از حدود هفتصد سال که من اینجام و هیچ آدمی رو حتی ندیدم، حالا تو داشتی از اینجا رد میشدی!

-         بله، من خودم هم دقیقا نمیدونم چرا ولی داشتم از اینجا رد میشدم.

-         جالبه، این اتفاق هم خوبه هم بد. راستش نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. بعد از این همه سال یه نفر اینجاست که داشته از اینجا رد میشده و هیزم شکن هم نیست.

-         خوب اشکال این قضیه کجاست؟

-         اشکال؟ هِه ...، تموم بودن من اینجا اشکاله. وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم یه پرنده منو با خودش آورد اینجا گذاشت و رفت. وقتی چشم باز کردم دیدم یه درخت بزرگ شدم وسط این برهوت. البته امید داشتم که درختهای دیگه میان، پرنده ها، آدمها، ولی سال به سال گذشت و اتفاقی نیفتاد. من بودم و خودم. میدونی، درخت بودن که فقط به داشتن برگ و شاخه نیست یا به سبز بودن. وقتی تو جنگلی، از بدترین و ضعیفترین نوع هم که باشی بهت میگن جنگل نه درخت. میدونی، وقتی شاخه هات رو بلند میکنی همه انگیزت اینکه یه پرنده روش لونه بسازه، بعد هر روز صبح از صدای جیک جیک جوجه ها مست بشی، وقتی چترت رو بزرگ میکنی برا اینه که رهگذرها توی سایت استراحت کنن و بعد یه نفس عمیق بکشن و یه جوری نگات کنن که انگار مهمترین اتفاق زندگیشونی. آخ پیرمرد، نمیدونم چندتا درخت تو زندگیت دیدی، ولی یه درخت اگر شاخش اولین سکوی پرواز یه پرنده تازه بالغ نباشه، اگر بچه های شیطون از شاخه هاش تاب نخورن، اگر جوونهای عاشق، اسمشونو رو تنش با چاقو نکنن، هیچی نیست جز یه حجم بیهوده که فقط نفس میکشه. تو همه این سالها هیچکدوم از اتفاقایی که گفتم نیفتاد. خسته شدم. دیگه طاقتم تموم شد و یه روز تصمیم گرفتم، باید خودم تمومش میکردم. خودم رو آتیش زدم، اما شعله ها به نیمه نرسیده بارون گرفت. این اطراف خیلی کم بارون میاد. شعله ها خاموش شدن. مثل اینکه از خواب بیدار شده باشم. با خودم فکر کردم حتما این بارون دلیلی داشته، حتما بودنم به یه دردی میخوره. بعد فکر کردم آره وقتی تموم جنگلها رو بِبُرن، وقتی تموم درختها تیکه تیکه بشن، وقتی که دیگه هیچ درختی رو زمین نباشه، بلاخره یه هیزم شکن میاد سراغم، منو میبُره و در آخرین لحظات زندگیم و بعد از مرگم، من به یه دردی میخورم.

پیرمرد از درخت دور شده بود و در جاده ای بی پایان آهسته قدم بر می داشت. درخت متوجه نشده بود پیرمرد چه وقت حرکت کرده، سر برگرداند و از دور فریاد زد.

-         هی پیرمرد بگو تو دنبال چی هستی که امروز اینجا پیدات شده؟

-         من، من دنبال نیمه گمشدمم، یعنی اولش بودم ولی حالا خودم گم شدم، فکر کنم دارم دنبال خودم میگردم.

-         بگو ببینم هنوز درخت رو زمین وجود داره؟

-         آره، خیلی زیاد، انقدر که حالا حالاها هیچ هیزم شکنی به سراغت نمیاد.

پیرمرد آهسته از درخت دور می شد و به خورشید که زیر بار اندوه تاب ایستادن نداشت، نزدیک. رفت و رفت تا وقتی سر برگرداند دیگر درخت دیده نمی شد، تنها دودی سپید آسمان را پر کرده بود.

1393-08-14

 

 

 

 

/ 21 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میچکا

امین من الان چند سالی هست که سردردای گهگاهی دارم.. بیشتر مواقع بعد از کار زیاد با کامپیوتر و درد گرفت چشمام شروع میشه و به پیشانی و تا وسطای جمجمه میرسه... یعنی چشمام و سرم با هم درد میگیره و نمیتونم دیگه چیزی بخونم و .... یا وقتی عصبی بشم هم ممکنه پیش بیاد ولی محل درد همیناست که گفتم. عینکی هم هستم به چشم پزشکم گفتم گفت عصبای بیناییت مشکلی ندارن. در ضمن تو نفس کشیدن یکم مشکل دارم بعضی وقتا میگم شاید اکسیژن کافی به مغز نمیرسه سر درد میشم :) حالا قراره برم دکتر که هنوز فرصت نشده [نیشخند]

امین طوسی

میچکا، اگر این درد به یکی از سمتهای سر بیشتر هست مثلا راست فکرکنم میگرن باشه البته میگرن مجموعا 9 حالته که در سه دسته قرار میگیره، مشورت با یه پزشک کار درستیه اما ورزش به مدت 3 روز در هفته و روزی حداقل نیم ساعت و نظم و برنامه مشخص و متعادل برای زندگی بسیار تاثیر گذاره دومی که شاید امکانش نباشه ولی ورزش لازمه من حدود 15 یا 20 سالی هست که درگیرشم پزشک متخصص قابل اعتماد هم میتونم معرفی کنم (با عذر خواهی از رییس عزیز که از موضوع نوشتن فاصله گرفتم)[لبخند]

میچکا

امین عجیبه من اینجا یه کامنت گذاشتم چند ساعت پیش که الان دیدم نیست! متشکرم واسه راهنماییت چند وقته میخوام برم باشگاه پیلاتس ولی همش امروز و فردا میکنم. سردردام معمولا یه سمت سر نیست ولی بعضی وقتام اینطوریه. اگه دکتر خوب میشناسی ممنون میشم معرفی کنی [لبخند]

امین طوسی

میچکا، دکتر محمود معتمدی 88721633 (البته گرفتن وقت کمی سخت هست)[لبخند]

میچکا

ممنون امین. متخصص مغز و اعصابه؟ یا یه چی دیگه؟

امین طوسی

مغز و اعصاب، خواهش میکنم.

بنوشه

ینی دنبال کردم تا رسیدم به اینجا ببینم واسه مشاوره پزشکی چه خبرا هست [نیشخند]

امین طوسی

[نیشخند]

میچکا

آفرین بنوشه این پشتکار رو در تمام مراحل زندگی حفظ کن [نیشخند]