مرغ مشروطه- شفق متولی

مادر من زنی که به تاریخ به شیوه خودش اهمیت می ده. یکبار که تو گیرو دار قضاوت خوب و بد بودن رضا خان مونده بودم  و دست آخر رسیدم به خواندن "تاریخ مشروطه"کسروی، مادر جان گفت که وقتی این کتاب خوانده آذربایجانی بودن براش مفهوم پیدا کرده( اگرچه من هنوز از مقدمه پا فراتر نذاشتم چون تو مقدمه هم نکته هایی بود که حرصم داد.)

مادر من زنی که تو این 4 سالی که شرایط کاریش مرتب شده و به تهران اومده، هرسال در چنین روزی برامون شام به یاد "مشروطه ایران" مرغ درست می کنه. من بهش می گم مرغ مشروطه و مرداد که شروع می شه منتظر خوردنشم. راستش راست می گن ایرانیها شکمشون که سیر می شه مغزشون کار می کنه.از وقتی که مرغ مشروطه می خوریم، من بیشتر درگیر تاریخم.نه اینکه بگم بیشتر خواندمش ولی بیشتر بهش فکر می کنم، به آدمها، فضاها و ....بیشتر حواسمو جمع می کنم که از فرصتهای کوتاه برای دونستنش استفاده کنم. بیشتر دلم می خواد قصه هایی بنویسم که قهرمان ماجرای لالوی ماجراهای تاریخی حضور بی حضور داره و پرسه می زنه. یه خانمی یادمه ده تا از صحنه های مرگ یه سری آدمو باز سازی کرده بود و عکس انداخته بود. خودشو یه جورایی جاساز کرده بود تو عکسا.

مامانم می گه "مرغ مشروطه" حداقل کاری که می تونه انجام بده تا یادی از آدمهایی بشه که روزگار بهتری برای مردم سرزمینشون می خواستند. هر چی بیشتر می خونم بیشتر به این نتیجه می رسم که اونا روزگار خوبی آرزو داشتند که حتی خودشون هم هیچ تصوری ازش نداشتن. این شکوه شجاعتشون برای به دست آوردن آسایش عمومی بیشتر می کنه.یاد شعر امین  طوسی می افتم

"خورشید طلوع خواهد کرد

صبور باش

فردا روشن است

صبور باش

آینده از آن ماست

صبور باش

صبور باش ای فرشته مرگ

کمی دیرتر به سراغمان بیا

بگذار کسی

حتی فقط یکنفر

ببیند

این فردای روشن هرگز نیامده را"

خلاصه که تاریخ با مرغ شکم پُر مادرپز در بازه زمانی سالی یکبار وسط داغی تابستون بد جور آدمو نمک گیر می کنه به مولا.

- این پرنده های پخته شده عجب سهم ویژه ای در خلق ادبیات دارناااا، اون از جمالزاده با کباب غازش اینم از من

/ 31 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنوشه

Yessss... ....sss [چشمک]

ساراخانوم قندي

بچه ها شيطنت نكنيد چرا رئيس و اذيت ماكنيد در خونه رو ميبنده ها سينا نيومده با همه رفيق شدي منزل از خودتونه البته ها

بنوشه

سارا قندی.. سینا اول رفیق شد بعد اومد آخه [نیشخند]

بنوشه

با ما.. همینجا البته [چشمک]

امین طوسی

سارا خانوم قندی، چرا بچه ها؟ فقط من اذیتش میکنم که معلوم الحالم، کار نهایتا به دخیل بستن برسه نه در بستن.

سینا

سارا خانوم قندی: ممنونم بابت اولین حرفی که ازتون درباره خودم شنیدم. خوشبختانه کنار اسم شما هم تیک خورد باور کنید رفیق شدن من با دوستان تنها از یک بغل لطفیه که به من داشتن. رئیس هم که بنده خدا چیزی نمیگه... پول پیش که نمیخواد فقط چند تا مشق احساس و دور هم جمع شدن هر روزه داخل این خونه . واسه یکی مثل من حضور بین این آدما افتخاره

ساراخانوم قندي

امين خان شما شروع كردي بنوشه و سينا هم ادامه دادن سينا جان [لبخند]

امین طوسی

[ناراحت]

میچکا

شفق من تو این چند سالی که باهات دوستم و با اینکه مامانتو ندیدم ولی خیلی چیزا ازش یاد گرفتم... اگه یه روزی خواستم مادر بشم یادم می مونه اینا رو [ماچ] این مکاشفه های ذهنت با اتفاقای رومزمره رو دوس دارم.. [لبخند]