فرزندم و مادربزرگم-ساراغفوری

فرزند عزیزم بارها و بارها بهت فکر کرده بودم و همیشه تو برنامه ام گذاشته بودم که هروقت اومدنت به این دنیا جدی شد برات لحظه لحظه اش رو بنویسم یا عکس بگیرم.

بارها و بارها بهت فکر کردم مواقعی که با مامان سره مسئله تربیت بحث کردم با بقیه در مورد بچه، یا بچه‌هاشون صحبت کردم بهت فکر کردم و باهات صحبت کردم.

اما این بار در بدترین تجربه زندگیم حضور پررنگی داشتی

یه روز که همه خانواده ام با هم رفته بودن امامزاده داوود، داشتم حاضر میشدم با دوستام که خاله های تو میشن ناهار یه روز جمعه برم بیرون. تصمیم گرفتم کفشم رو بیارم بشورم تمییز بشه. درب و باز کردم و دولا شدم از جاکفشی کفشم و بردارم پیداش نکردم اومدم جلوتر تا دستم به کفش رسید در بسته شد.

اولش تو ذهنم گفته ااا در چرا بسته شد بعد که کفش رو برداشتم و برگشتم بیام تو تازه به عمق فاجعه پی بردم که من با اون لباسای حداقلی خونه تو یه روز تابستونی با یه کفش بدست پشت درب خونه....

هرچی ابزار و وسیله از تو کشو پیدا کردم رو در امتحان کردم اما نشد که نشد

وای خدا بچه ها رو چی کار کنم

ساعت 12 ظهر آروم آروم از پله ها رفتم پایین از همسایه ها هیچی نمیدونستم فقط میدونستم طبقه پایینی 2تا دختر داره و اصولاً خانومه همه کاره خونه ‌است. چند بار زنگشون رو زدم. اما کسی باز نکرد ناامید از پله ها اومدم بالا که یه هو دختر خوابالو در رو بازکرد من سریع برگشتم اما در و بست دیدم دختر بود دوباره زنگ زدم با کلی غر دوباره باز کرد من با اون سرو وضع با کلی ببخشید و اینا ازش خواستم تلفنشون رو بده زنگ بزنم.

زنگ زدم خاله لیلا طبق معمول پشت تلفن کلی من رو مسخره کرد و گفت باشه نمیریم دیگه من زنگ میزنم به بچه ها خبر میدم. بهش گفتم فقط این نیست که میشه برام لباس بیاری؟ اولش مسخره ام کرد و گفت بشین مامانت اینا بیان. گفتم اونا شب دیروقت میان. بالاخره نفهمیدم میاد یا نه دیدم بده زیاد حرف بزنم تلفن و قطع کردم و برگشتم بالا.

نشستم جلوی در واحد خودمون دنبال راهکار میگشتم که صدای خوابالو گفت خانوم با شما کار دارن من انقدر خوشحال شدم دوییدم وسط پله ها تلفن و ازش گرفتم لیلا ادرس گرفت که بیاد پیشم.

لیلا نیم ساعت دیگه اومد کلی من و مسخره کرد و منم بهش گفتم ایشالاه سرت بیاد. بعد هم گفت بچه ها رو از تو راه برگردوندم خونه انقدر بدوبیراه بارت کردن بعداً به گوشیت رسیدی جوابشون رو بده.

لیلا اصرار که بریم خونه ما. گفتم نه میرم خونه مادربزرگم اون نبود میرم خونه عموم. لیلا شک کردم من جایی رو پیدا کنم با من تا خونه عزیزجان اومد. خاله ات غرغرو هست اما معرفتش خوبه.

رفتم تو حالا سه ساعت با این اعصاب خرابم باید به عزیزجان که گوشاش هم نمیشنید و عوضی میفهمید باید توضیح میدادم چی شده.

توضیحاتم که تموم شد یه نفس عمیق کشید و گفت دعاهای من بوده دیشب چشم به راه بابات اینا بودم بیان نیومدن از صبح هم دلم سر رفته بود گفتم یه طور بشه یکی بیاد.

منم تو دلم گفتم نفرین نیومدن بابام اینا باید دامن من رو بگیره آیا؟

مادربزرگم که دید من حالم از این حرفا خرابتره بلند شد طبق معمول یه عالمه خوراکی ها جورواجور اورد دور من چید گفت بخور.. منم چیزی از گلوم پایین نمیرفت. تازه یادش افتاد موقعه ناهاره بعد از همه اونا گفت برم برات غذا پختم داغ کنم بخوری .

وای منم دوست داشتم عزیز بشینه و چیزی نگه. اما حوصله اش سر رفته بود و شروع کرد از قدیما گفتن.

یه هو وسط حرفاش یاد یه چیزی افتاد گفت: اااا ننه میتونی رفتی این مغازه ها بیرون که عکس میگیرن از آدم واسه شناسنامه چندتا باطری بگیری برام.

گفتم: می‌خوای چی کار؟ چه قدری باشه کوچیک باشه بزرگ باشه؟

گفت: آخه آخرین باری که رفتم مکه یه جارو شارژی خریدم واسه سیسمونیت ننه. اما تو که نه هنوز شوهر کردی نه خبریه چه برسه به بچه. گفتم می افتم میمیرم این بهت نمیرسه حالا که تنها اومدی کسی نیست. من بهت میدم قایمش کن من نبودم بگو خودت خریدی اون یکی نوه هام ناراحت نشن. خوب به اون زمان گرون خریدم نداشتم واسه همه نوه هام بخرم که فقط واسه تو خریدم. به این امید که تو شوهر می‌کنی پسرت خواست به دنیا بیاد (واسه ات تصمیم هم گرفته بود که پسر بشی) میرم یه تفنگی چیزی میخرم میزارم روش برات میارم چشم روشنی.

«الهی بگردم همیشه آرزو داشتم سال 1407 بدنیا بیای من بزارمت تو بغل عزیزجون و همه ببینن دو نفری رو که با هم 100 سال فاصله سنی دارند چه شکلی اند.»

گفتم: ایشالاه که تا اون موقع زنده اید خودتون میارید بچه ام می‌بینید.

/ 19 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متين

اول اينكه بعد يه هفته عدم دسترسى به وبلگ برگشتم و زير نوشته هاى پيشين هم نظرى مرقوم شد! اما در مورد اين نوشته من هم مثل سارا، اول فألاچى اومد تو ذهنم بعد داستان هاى ديگه شروع شد كه من هم با بنوش هم عقيده م! اما از اون پيوند تولد ١٤٠٧ خوشم اومد!!! [لبخند]

شفق

سینا کجاست؟

امین طوسی

سارا میلانی نیا، در مورد دانشکده ادبیات (در مورد خودم صحبت می کنم و از دیگران خبر ندارم) روزهای اول رییس گفت شاید هم من اشتباه برداشت کردم اینجاییم تا به خودمون کمک کنیم بهتر و درست تر بنویسیم و من فکر کردم بهتر و درست تر نوشتن شامل بحث احساس، موضوع و تکنیک نوشتن هم زمان میشه. فکر نکنم تو هیچ دانشکده ادبیاتی از به دل نشستن و به دل نشوندن نوشته حرفی زده نشه و صرفا به قواعد و ضوابط نوشتن بپردازند و فکر نکنم هیچ نویسنده بزرگی باشه که حرفش به دل بشینه اما قواعد نوشتن رو رعایت نکرده باشه. ما هم که اینجا ادمهای متخصص و ادبی نیستیم پس نقدی که میشه احتمالا ریشه در همون دل داره. این موضوعی بود که از اول قرار بود باشه اما حالا بیشتر شبیه گپ نوشتاری که من هم بیشتر ازش استقبال میکنم سخت نمیشه و دست بازه "هیچ آداب و ترتیبی مجوی، هر چه می خواهد دل تنگت بگوی" [اینجا رو شروع کردم به امید اینکه نوشتن رو یاد میگیرم و یه روز حتی در حد چند صفحه حرفه ای از خودم باقی میذارم، حالا بیشتر انگیزه م همین دور هم بودن]

امین طوسی

پیشرفت انسانی - احساسی و پسرفت حرفه ای [نیشخند]

ساراخانوم قندي

سارااااااااااااا قربونت بشم كه مسئله مهم رو فقط تو گرفتي [قلب][ماچ][ماچ] ممنون متين جان زهرا قربون اشكات اخه ببيني اين عزيزجون ما چه دلي ميبره در بحثاي ديگه هم نظري ندارم

میچکا

سارا خانوم قندی [قلب] [ماچ] عنوان متنت برام جالب بود که این ارتباط قراره چی باشه.. بعدش خوندم تا وسطای ماجرا و یه جورایی این حس که میتونست نگارش داستان بهتر از این باشه درگیرم کرد.. ولی به مادربزرگ و سیسمونی و ... که رسید بیشتر درگیر بانمکی ماجرا شدم تا نگارش ادبی متن و اتفاقا خیلی هم خنده م گرفت از حرفای شیرین عزیز حس شوخ طبعی داشت برام ( جالبه که الان که بچه ها حرف اشک و ... زدن رفتم دوباره خوندم با لحن متفاوت و دیگه خنده نداشت !!)

سارا خانوم قندی

میچکاجان حس متفاوتت برای من هم جالب بود راستش من موقع نوشتن و در واقع در حین ماجرا یه حس چندگانه ای داشتم که خودمم تجربه نکرده بودم و سعی کردم انتقالش بدم اعصبانیت سر درگمی ناراختی خوشحالی که هر لحظه اش متفاوت بود شاید اون نگارش بدی هم که بچه ها میگن به همین خاطره حتما سعی ام خیلی جواب نداده

سینا

زندگی پر از تجربیات ریز و درشته. اغلب حرف از تجارب بزرگ زده میشه و کمتر نویسنده ای موضوع اصلی متن رو از بین تجربیات کوچک انتخاب میکنه. مثلا من تجربه کردم که اگر دو دور شیر آب سرد و یک چهارم دور شیر آب گرم رو باز کنم بهترین شرایط برای دوش گرفتن رو میتونم بسازم. حالا شما تصور کنید اگر بخوام از این موضوع برای دیگران بنویسم شاید خیلی ها خوششون نیاد ولی به نظر من نوشتن از این تجربیات خیلی به فن توصیف جزئیات در نوشته کمک می کنه. حالا من نمیدونم هدف نویسنده چی بوده ولی خودم از تجرباتی که توی اون روز کسب کرده و اتفاق های ریز و درشتی که در قالب داستان های مختلف، براش افتاده، خوشم اومد. در مورد عکس با بنوشه موافقم یعنی عکس فقط واقعی بودن داستان رو میتونه تایید کنه. در انتها از سارا خانوم بابت خود سانسور نبودن و متن متفاوتش تشکر میکنم

ساراخانوم قندي

ممنون سيناجان با اينكه يه جاهايي از حرفات نفهميدم يعني خوبه يا بده شما هم تجربيات ريز و درشتتون رو بنويسيد خواننده اش پيدا ميشه بازم تشكر از ريس

سارا ميلاني نيا

أمين جان ميدونم چي ميگي، اما به شرطي كه ذوغ همو كور نكنيم! نه؟! يه وقتهايي تيز ميري!!!!ادم اشتياقشو از دست ميده