چاه ذوالقرنین* - شفق متولی

وقتی به بهترین دوستش گفت "گمشو"،گم شده بود.به همین خاطر بود که به خاطر نیاورد "گل به صنوبر چه کرد،صنوبر به گل چه کرد**"تنها کاری که دستانش به یاد داشتند، بافتن بود.از آن پس پیله بر روی پیله بافت تا خود را از سرما حفظ کند.وقتی خبر مرگ دوستش را شنید حتی به یاد نمی آورد دوست پرنده است یا لک لک و از بغض فرو خورده پنجره در روزهای بارانی و آفتابی چیزی نمی دانست و فقط بافت برای سرما و هنوز هم می بافد ... بی آنکه بداند آغوش مرگ سرد است.

 

 

*نام افسانه ای از افسانه های ترکستان

** نام داستانی از افسانه های کردستان/علی اشرف درویشیان

30 دی ماه 1390

/ 9 نظر / 6 بازدید
بنوشه

اونایی که میبافن واسه سرما، همه چی رو میدونن.. حتی این که سردترین آغوش رو امسال تجربه خواهند کرد.. اما بازم میبافن.. میبافن تا یادشون نباشه اتفاقی رو که قراره بیفته.. سردی‌ای رو که انتظارشون رو میکشه.. دارم میبافم.... ------------ من عاشقِ این دانشِ شعر و افسانه‌ای هستم که تو داری.. خوش به حالت رئیس..

میچکا

عجب!! تلخ بود.. سرمای زمستونو توش حس کردم.. به نظرم رسید اینو یه وقتی نوشتی که عصبانی و دلگرفته بودی از یه چیزی که به دوستی مربوطه.. نگارشش رو دوس داشتم

امین طوسی

من هم احساس تلخی داشتم با اینکه خیلی نفهمیدم به نظر متن چیزی کم یا اضافه نداره و درست و به اندازه نوشته شده.

بنوشه

چه خوب که امین هم راضیه [چشمک]

زهرا دارایی

نمی دونم دنبال ایجاد ابهام بودی یا نه اما خط اول برای من ابهام داشت. احساس اینکه با رفتن دوست خود آدم هم گم می شه. شاید چون خلا خاطره های مشترکی که الان بسیار دردناک به نظر میان رو در وجودش حس می کنه... و همین گم شدن منجر به بیخبری آگاهانه از دنیای بیرونه و بافتن و بافتن و بافتن رو به دنبال داره. شاید برای دوباره رسیدن به سر نخ...

امین طوسی

بنوشه، خوب این متن رییس[نیشخند] اگر گاهی نقدی هست برای داشتن پاسخ که چیزی آموزنده درونش باشه مسئله رضایت و عدمش(؟) نیست.[لبخند]

بنوشه

امین [چشمک] فرق گذاشتی فرمانده جان [نیشخند]

سارا خانوم قندي

[من نبودم]

سارا ميل

به به چشمها به جمال رئيس روشن!