قلب - سارا میلانی- قسمت سوم

قسمت اول
عفریته تلفن و برداشت. صدای زنگ اول ، دوم ، سوم... چهارم . نه خیر عجوزه قرار نیست تلفن برداره . عفریته خسته شد ، گوشی رو گذاشت. 
عجوزه دستش بنده اخه، سرس گرمه به ورور با وروره جادو ... 
عجوزه: خبر و شنیدی وروره؟! 
وروره: نه چه خبر شده؟! من که از جایی خبر ندارم 
عجوزه: میگن گیس گلابتون سینه شو شکافته ، قلبشو در اورده انداخته کف میدون
وروره: نه ! چرا اخه ؟!  
- میگن از بیقراری و بی تابی قلبش خسته شده 
- اوا اخی الان کجا هست
- کجا میخواستی باشه؟! ول کرده رفته . از روز گذر کرده رسیده به شب تو ینگه دنیا 
- حالا قلبش کجاس
- میخواستی کجا باشه . دیو سفید دلش سوخت برش داشت بردش تو غارش . 
- عفریته خبر داره ازین ماجرا؟!
-نه ، بذار یه زنگ بش بزنم 
عجوزه گوشی رو برمیداره ، زنگ اول ، زنگ دوم ، زنگ سوم 
 
قسمت دوم 
عفریته گوشی رو برمیداره : آلو سلام بفرمایید 
- سلام عفریته جون چطوری عزیز دلم 
- مرسی،  شما؟! 
- اوا عزیزم ، من عجوزم ! زنگ زدم حالتو بپرسم 
- اوا عجوزه جون شمایی؟! خوبی عزیزم ؟! چه خبرا 
-سلامتیت خوشگلم  از گیس گلابتون خبر داری 
-اره عزیزم شنیدم تو میدون شلوغ کرده 
-اوا شما خبر داری 
-اره بابا ! تازه شنیدم حسن زلف طلام راه افتاده دنبالش پیداش نکرده افتاده دنبال ادرس دیو سفید 
-وا حسن زلف طلا کیه دیگه 
-عزیز من خانومم همون حسن کچله دیگه
-چرا په بهش میگی زلف طلا؟!
-اخه مو کاشته دیگه کچل نیست ! 
-اوا کی 
-ماه پیش قبل از سرما پیر زن 
-اااا حالا خوب شده 
اره بهش میاد 
-خوب خوب چرا افتاده دنبال دیو سفید 
مثکه میخواد بره سراغ گیس گلابتون 
مگه گیس گلابتون پیش دیو سفیده؟
نه ، ولی قلبش اونجاست 
خب
بابا میترسه گیس گلابتون حالا که قلب نداره دیگه نشناسش
اه اینا مگه همو دوست داشتن
اره انگار 
وا راس میگی 
اره صداشو در نمیاوردن که سلیته خانم خبر دار نشه ، مثکه خیلی حسودی میکرده 
اخی 
از وروره چه خبر 
والا وروره هم اینجاست سلام میرسونه
به به جمعتون که جمعه جای ما خالی بهش سلام برسون 
چشم عزیزم اونم سلام میرسونه 
... حسنی درست اونور شهر در امتداد دکل های تلفن ، صدای قدم های حسن کچل تو برف گم میشه. کوله بار بدوش داره میگرده دنبال خونه دیو سفید 
از یه تپه عبور میکنه و دم دمای غروب میرسه به یه دشت 
از دشت رد میشه و میره تا فرداش که میرسه پای یه دامنه 
اوا اینجا چه خبره ؟! 
دقیقا همون جا که قرار بود غار دیو باشه ... یه شهرک ساخته شده ! 
حسنی راه میوفته تو کوچه ها کوچه که چه عرض کنم ، یه سری راه گلی شلی بین یه عالمه ساختمون بلند اما خالی 
عجب حسنی با خودش میگه اینجا پس چرا هیچکس نیست ؟! 
میره و میره تا میرسه به یه دکه ! یه آقای پیری با یه کلاه کشی سبز تو دکه نشسته رو یه چهارپایه پلاستیکی جلوشم یه منقل برقی گذاشته 
سلام پسر جان اینجا چه میکنی ؟! این صدای پیرمرده که از لای سبیل های پر پشتش اغشته  به ابری از بخار میزنه بیرون
سلام اقا من گم شدم اینجا کجاست من دنبال غار دیو سفید میگشتم 
هااااا پسرم اینجا قبلا خونه دیو بود اما الان مسکن مهر شده 
خب دیوه چی شد ادما کجان 
دیوه که از سر و صدای ساخت و ساز به ستوه امد بیچاره در رفت پشت کوه! 
ادما هم که آمدن اینجا هیاهو راه انداختن اولش هرچی داشتن و نداشتن ریختن اینجا ... اخرشم پولشون نرسید قسطاشونو بدن ، بودجه ته کشید ، ساخت و ساز متوقف شد . 
شما اینجا چه کار میکنید پس ؟! 
من هیچی ! اینجا مواظبم کسی این تیر اهن ها رو ندزده از طرف دولت مامورم! 
اهان خسته نباشین ! سخته تو این سوز و سرما 
باباجون دیگه عادت کردم روزگار همینه دیگه 
/ 21 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین طوسی

شفق، میدونم مرغ یه پا داره، من نظرم رو با شرایط فعلی گفتم وقتی شرایط تغییر کنه چرا که نه، در مورد حنا برای خوندن داستان جدیدش لازم نیست داستان قبلیش رو با جزییات به یاد بیاریم. من هرگز هری پاتر رو نه خوندم نه دیدم.

امین طوسی

[لبخند]

امین طوسی

پوریا کجاست؟

متين

بنوشه ديروز بهم ميگه چرا پاى يه سرى پستا كامنت ندارى! خوب برا بعضي پستا واقعا نظرى ندارم، در مورد اين نوشته با امين موافقم

ساراخانوم قندي

به نظر من هم مرغ رئيس هم مرغ امين خان يه پا داره ميشه به حرف هم يه كم گوش بديد [نیشخند]

امین طوسی

سارا را خانوم قندی، من در برابر رییس سراپا گوشم. هدفم قانع کردن نبود فقط خواستم نظرم رو روشن گفته باشم حالا رییس رو نمیدونم.[لبخند]

امین طوسی

شفق، یه روز به من گله میکنی که چرا کله خندون میذاری حالا به متین میگی کله خندون بذار، نابرابری و بی عدالتی تا کجا؟ ... کیست که مرا یاری کند ...؟

بنوشه

متین.. یا علییییی...... متین جان [نیشخند]

بنوشه

امین.. حواسم هستا... همه‌ی موافقت‌ها رو واسه خودت برداشتی [چشمک]

امین طوسی

[نیشخند]