خاطره-پرشیا مرادی

بر بلندای خیال

ایستاده ام بر درگاه

وقتی همه ی بود و نبودم

خلاصه می شد در نگاه تو؛

پاهایم می لرزید، از قدمی دوباره.

خاطره می شدم، در لحظه.

قاب می شدی، در چشمان من.

و خاطره ساز تنهایی هایم می شدی

30 فروردین 94

/ 23 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرشیا

سلام به همه من همین الان تونستم بیام و پیغام هاتون رو ببینم ممنون از لطفتون خوشحالم که در کنارتون هستم.

پرشیا

یه توضیح کوچیک در مورد خودم اول اینکه من پسر نیستم و دوم من مدت هاست که ننوشتم و عادت نوشتن و خوندن از یادم رفته نوشتن دوباره بعد از سال ها کمی سخت هست و قطعا پر از اشتباه امیدوارم بتونم با کمکتون نوشته هام رو تصحیح کنم

بنوشه

پرشیا [قلب]

میچکا

پرشبا جان خوش اومدی ممنون از شعرت [قلب] حسش خوب بود ولی تصویرسازیش سخت یود برام !!

شفق

من چون با آهنگ خوندنش نتونستم ارتباط بگیرم، یعنی به نظرم هی تغییر می کرد تصویر سازی نداشتم.با این حال ممنون که می ذاری کاراتو بخونیم و امیدوارم انگیزه هایی بشه برای نوشتنت

بنوشه

شفق.. منم بار اول نفهمیدمش.. بار دوم نصفه و نیمه.. در واقع نمیدونستم کجا باید مکث کنم و نمیتونستم بین زمان حال و گذشته‌اش تفاوت قائل شم [لبخند]

پرشیا

شفق و بنوشه عزیز حق با شماست. خودم هم حس می کنم که متن یکپارچه نیست. آخرش رها شده. موضوع نا تموم مونده. خودم هم وقتی می خونم منتظرم بعدش جمله ی دیگه ای باشه یا متن یه جور دیگه با یه جمله ی بهتر تموم شه.

[نیشخند]

بنوشه

بنوشه بودم [ابرو]

بنوشه

همه پیغام‌های ناشناس امروز متعلق به شخص شخیص بنده می‌باشد.. با احترام [مغرور]