و آخر هیچ - زهرادارایی

-         سلام

-         چطوری؟

-         می گذره.

-         مثه همیشه. کار، درس، زندگی.

-         آره انگار

-         چه می دونم!؟ حس ندارم. می دونی، انگار دیوار افتاده روم. دلم می خواد همه روزو تو تخت بمونم و سقف و نگاه کنم.

-         آره، دوباره. صدباره. هزار باره. ولم کن!!!

-         دووم میارم. دووم میاریم. باید دووم بیاریم. می دونی که به جز من و تو کس دیگه ای نمونده، فقط من و تو.

-         هاهاها، آره مثه همیشه J خوشم میاد حافظت خوب کار می کنه، لنگه خودمی.

-         می دونم! می دونم!

-         نگا. موهام دوباره سفید شدن. آخرش این شب زنده داری کار دستم میده. چی کار دارم بکنم؟! زندگی. فعلا کاره دیگه ای از دستم بر نمیاد. باید گذاشت و گذشت. با این کوله باری که ما برای خودمون جمع می کنیم، بیخود نیست که مجال نفس کشیدن هم برامون نمی مونه، چه برسه به حرکت کردن. از قدیمم که می دونی چی گفتن؟! از تو حرکت از خدا برکت.

-         به جای بلبل زبونی بگو کدوم وری بریم. مقصد و معلوم کن. یه راهی بذار جلو پام!!

-         پس تو کی قراره به درده من بخوری. واسه چی این همه وقت می ذارم برات حرف می زنم؟ که آخرش شونه هاتو بندازی بالا و روتو بکنی اونورو به کاره خودت برسی؟!!

-         همه اینایی که می گی شاید درست باشه اما الان به درده من نِمی. خوره. الان دردای مهمتری دارم بهش برسم. باید به زندگیم سر و سامون بدم. این که نشد وضع. نمی تونم که بقیه زندگیم خودمو به یه نفره دیگه سنجاق کنم.

-         به درک!!!! رفتنی می ره، خودتو به پاش هم که بندازی، بخواد بره، می ره!!! عوض اینکه منو به زندگی امیدوار کنه نشسته برام قصه حسین کُرد می گه.

-         چه می دونم!!! گل می گیرم به سرم. گور باباش. نه، فکر کردی می رم التماسشو می کنم؟!!! برو باباااااااا.

.

.

.

-         یه شب شد هزار شب که دل غنچه من قرار بوده واشههههه، تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشهههههه

چقدر، منتظر شم که شاید از این عشق... به یاد اون نمی خونم، افتاده سره زبونم. حالا مگه هر گردی گردو اِ ؟!! والااااا

-         فراموشش کردم! از همون دیروز. شایدم هفته قبلش!!

-         حرف باده هواست. خاطره هم غباره تاریخ می شینه روش، رنگشو از دست می ده. گفتم انقدر برام نبش قبر نکن، ببینم این یه حرف ساده تو کلت جا میشه یا نه؟!! ما رو باش از پس خودمون بر نمیام اونوقت می خوایم بریم جنگ دیوه سپید!!!

-         سفیده بیچاره، حالا درسته من باهاش قهرم اما دلیل نمیشه تو پشت سرش لغز بگیا!! حواست و جمع کن.

-         چه می دونم ... یه چیزایی انگار هر چقدر بیشتر تلاش می کنی فراموش بشن، تو ذهنت و پشت پلکت پررنگتر نقش می بندن. چه می دونم!!

-         حالا نمی خواد انقدر سرکوفت فهم و کمالاتتو بزنی. تصویرم انقدر پررووووو!!!

-         نه بابا بچه کدوم محلی شما انقده زرنگی؟!!

-         چه فرقی می کنه. من تصویر تو، تو تصویره من، فعلا که هر دوتامون گرفتار این قاب زهوار در رفته و این چهار دیواری  نم افتاده ایم!!!

 

1393-08-22

5.17 بعد از ظهر

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا دارایی

امین هدف من هم به تصویر کشیدن حرفا بود نه آدمها. اما خوب به نظرم باید یه جایی سرنخ رو به خواننده داد که این حرفا مبدا و منشااش کجاست. که حرف بدون گوینده معنا نداره. حالا از ذهن برمیاد یا از یک انسان که وجود خارجی داره فرقی نمی کنه. تلاشم این بود که تا آخرین لحظه به تعویق بیفته و واسه همین تو جمله آخر تکلیف رو روشن کردم.

زهرا دارایی

سارا خانوم قندی منتظر از پیچ و واپیچ متن که درومدی نظرت رو بدونم [لبخند]

زهرا دارایی

شفق نمی دونم چون متن رو نوشتم حسم اینه یا واقعا ابهامی برام نیست. به چشم حرف دل بهش نگاه کنی ابهام برطرف میشه فکر کنم.

زهرا دارایی

امین نظرت رو خوندم یک کمی حالم بهتر شد. فقط یک کمی[ناراحت]. چون با نوشتن این دیالوگ، احساس حماقت بهم دست داده بود. اینکه یه اتفاق روزمره و خیلی ساده رو به تصویر کشیدم و اینکه حتی ارزش بررسی و وقت گذاشتن هم نداره. امیدوارم اینطور نبوده باشه [نگران]

بنوشه

منم گیج شدم.. اول مطمئن بودم که یه نفر داره با خودش حرف میزنه، با درونش و از قضا مخالف همدیگه هم هستن.. اما بعدش به نظرم اومد یه نفر داره با دوستش حرف میزنه.. با همه گیج شدنا اما تغییر لحنی که توی دو قسمت داشتی عالی بود به نظرم.. آفرین [لبخند]

زهرا دارایی

بنوشه عزیز دو بخش نیست. ادامه همون بخشه اوله. مثه یه نماشنامه باید بهش نگاه کرد که انگار یه مکثی پیش میاد که اونم بعد از اختلاف نظر بین این فرد و خودشه. اسم اولیه نوشته تصویر بود. اما فکر کردم با دیدن عنوان خیلی زود همه چی رو میشه واسه همین عوضش کردم. درواقع این آدم جلوی آینه است و داره با خودش حرف می زنه همونطور که گفتی و نکته اینه که هیچ دیالوگی از تصویر نیست. سوال های تصویر توی ذهنش شکل میگیره و اون فقط پاسخ رو به زبون میاره [خنثی][نگران]

امین طوسی

زهرا دارایی، یه وزیر خارجه یه روز صحبت می کرد و می گفت: "حرفای اصلی سر میز صبحانه یا شام زده می شه نه تو کنفرانس ها جلوی اون همه دوربین." حرفهای ساده از اتفاقات ساده روزمره حقیقت چیزیه که باید گفت و باید شنید و به نظر من خیلی ارزش داره چون حداقل برای ما (فکر میکنم) یه ژست برا نوشتن نیست یه صادقانه ست برای گفتن و شنیدن.[لبخند]

بنوشه

چه جالب.. اما تغییر لحن داشتی [لبخند]

زهرا دارایی

آره بنوشه. بعده اینکه گفتی به نظرت دو قسمته، فکر کردم دیدم راست می گی. قسمت اول در حاله انکاره احساس و افکارشه و تو قسمت دوم در حال اقرار. باز هم ناخودآگاه. امان از این ناخودآگاه ها...

بنوشه

این ناخودآگاه‌های نویسنده [لبخند]