اینک من، مادری از آینده - حنّا مبارکی

الهی آن ده که آن به

نازنینان ما، این روزها نزدیک به سال نو همه چیز رنگ و بوی دیگری دارد، انگار ازدحام هم بیشتره، چند روز پیش با زهراجون، مادربزرگت رو میگم، رفتیم بازار و چه ولوله ای بود، خدا رو شکر که با تمام مشکلات و گرفتاریها، مردم هنوز هم دلی دارند برای روزهای سال جدید و این امید که امسال بهتر از سال گذشته است ما را نوید میدهد به روزهای پربارتر، به قول خاله شفق " خدایا این روزهای خوب بدترین روزهای عمر ما باشد"، از خونه تکونی بگم که خاک میزداییم از خانه هایمان و البته دلهایمان که با روحی بلندتر به استقبال بهر برویم، کلی تغییر و تحول توی خونمون دادیم برای سال جدید، نازنین برای همه مردم سرزمینمان سلامتی بخواه و برکت، امسال را گذراندیم با تمام خبرهای بد و خوب، و از عمق وجود میخواهم که سال جدید آکنده باشد از خوبی ها و خوشیهایی عمیق و همواره، این بهار، دومین است برای مادر و پدرت که تحویل سال دست به دست هم میدهند و برای تمام مردم دنیا دعا میخوانند، باشد که خدای بزرگ مثل همیشه بشنود و ببیند و ... کلی برنامه داریم برای 94، به راستی چه کنیم با موهای سپیدمان که دیگر این روزها شماره اش از معمول تجاوز کرده است؟ این سپیدی به پدرت میاد، و مادرت بر طبق رسم خانواده که زود سپید میشوند کمی بیش از پدر مو به آسیاب داده است و هر بار که جلوی آینه میروم به خودم میگویم، این نشان پیری نیست بلکه به قول مادرم نشانی از پختگی است و با خود زمزمه میکنم :

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این قصه را به نقد جوانی خریده ام

چند روز پیش دوستی را دیدم که غمی در دل داشت و چهره اش را نا آرام کرده بود، امسال را با مادرش آغاز و بدون حضور او به پایان میبرد و ...... وقتی داشت حرف میزد بغضم را قورت دادم اما تمام راه اندیشیدم به تمام کسانی که بودند و ملک الموت مجالشان نداد، به یاد دایی احمد، آقاجون، مادربزرگ و .... تمام کسانی که شده اند جزیی از خاطرات ما و نصیبشان فاتحه ای است و خدا بیامرزی، پدرت و من امسال هم به رسم دیرین همیشه روزهای سال نو به دیدن رفتگانمان میرویم، قسمتی در بهشت زهرا که حضور در آنجا همیشه برایم آرامش بخش بوده و خواهد بود و بخشی را در امامزاده پنج تن لویزان، اینجا آرامگاه خانوادگی ماست، و البته برای دیدار با پدربزرگ و مادربزرگ پدرت راهی لاهیجان میشویم، میدانی که پدرت مردی است از دیار گیلکان، آنجا که ابریشم را "لاه" خوانند و شهر را که مرکز پرورش ابریشم بوده لاهیجان عنوان نهاده اند، به ادبیات معاصر سری میزنیم و البته با نیت یادی از آنها که نیستند و خدایشان بیامرزد :

 بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود ...

بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست

بزرگ شدیم ... به اندازه ای که
 فهمیدیم پشت هر خنده مادرم هزار گریه بود و
پشت هر قدرت پدرم یک بیماری نهفته ...

بزرگ شدیم ... و یافتیم که مشکلاتمان دیگر
 با یک شکلات، یک لباس یا کیف حل نمی شود ...

و اینک والدینمان دیگر دستهایمان را برای عبور
 از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور
 از پیچ و خم های زندگی ...

بزرگ شدیم و فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم ،
 بلکه والدین ما هم همراه ما بزرگ شده اند و
چیزی نمانده که بروند 

و یا هم اکنون رفته اند ...

خیلی بزرگ شدیم ...

و فهمیدیم سخت گیری مادرم عشقش بود ...

و غضبش عشق بود

و تنبیه اش عشق بود 

عجب دنیایی است ، 

و عجیب تر از دنیا چه کوتاه است عمرمان.

(شعر را اتفاقی خوانده ام و منبع را به درستی نمیدانم)

 

/ 10 نظر / 10 بازدید
س.م.رضا اعتصامی

حنا جان، متنت پر از احساسه و این با شناختی که ازت دارم، اصلا عجیب نیست. ولی آشفته است و انگار که فقط یکبار نوشته شده و برای بار دوم نگاهی بهش انداخته نشده. و این با شناختی که ازت دارم، خیلی عجیبه. ممنون که نجوای بهار رو با تمام زیر و بم هاش تو گوشمون خوندی. فقط از سر گیر دادن های ادبی و بعضا الکی قسمت دوم (آشفتگی) رو نوشتم. وگرنه اصل نوشتار، حسشه که نوشتار شما به وفور دارتش. :)

امین طوسی

نظرم همون نظر متن های قبلیست. قسمت مربوط به لاهیجان جالب بود، چیز جدیدی یاد گرفتم. [لبخند]

حنا

از هر دو بزرگوار ممنون که وقت گذاشتید و البته با کمال احترام میژذیرم نقد هر دو محمدرضا برای چند بار خواندم اما فکر میکنم هربار اینقدر درگیر احساس شدم که از روانی کلام چیزی نفهمیدم خودم هم میدانم که یک جای کارش میلنگد اما نتوانستم اصلاحی بهتر از این انجام دهم اما امین خان طوسی نظر متن های قبلی یعنی خسته کننده؟

امین طوسی

فکر نمیکنم هیچ وقت گفته باشم خسته کننده! دلیل ردش هم اینکه همیشه تا آخر متن میخونم. شیوه نوشتن روان و بسیار خوب هست اما محتوا(؟) خیلی معنا داره اما روزمره هست حرفهایی که دوست دارم بشنوم تا بخونم. برای خوندن برام جذاب خواهد بود داستان یا ماجرایی یا متنی باشه که برای فهمیدنش درگیرش باشم و تا بخشیش درک روابطش برام مهم بشه یا اگر حرف معمولی یا روزمره ای داره (نه اینکه این حرفها ارزشی ندارند) شیوه نوشتن دیگه ساده نباشه. اگر میشد حرفهای اینطوری به فرزند در قالب ماجراهای حالا شخصی یا اجتماعی یا حتی تخیلی بیان بشه و ترجیحا آخرش هم اینطور نباشه که ببین عزیز دلم پس نتیجه میگیریم که ...، حالا اگر جای اون حس مادرانه خالی میمونه میشه قربون صدقه رفتن رو گذاشت برای اولش. (من حقیقتا ایرادی به متن شما ندارم فقط برام هیجان و لذت زیاد نداره و دوست دارم قلم شما رو جز برای کودکی در آینده ببینم. این بچه رو بفرستید تو کوچه یه کمی بازی کنه) :)

امین طوسی

یادم رفت بگم، عکس خیلی حس خوبی داره.

بنوشه

وای خدای من.......... حنّا!!!! باورم نمیشه که اینقده طولانی نوشتی.... فکر میکنم رکورد امین رو زدی [خنثی] میخونم و برمیگردم تا صحبت کنیم [لبخند]

سارا خانوم قندی

[لبخند]

بنوشه

حنا من دو تا سوال دارم: 1- اینکه چرا گاهی اینقدر رسمی باهاش حرف میزنی.. ادبی میشه یه مرتبه و باز به حالت عادی برمیگرده.. فک میکنم اگه یه دست باشه نوع گفتار خیلی بهتره. 2- اینکه چرا یه سری اطلاعات رو که باید بدونه در قالب "میدونی..." بهش ارائه میدی.. اصولا فرزند تو باید بدونه که پدرش گیلکه.. پس این که بگی "یدانی که پدرت مردی است از دیار گیلکان" یه جوری نچسبه.. میدونم که ما چون نمیدونیم اینا رو اضافه میکنی، اما به نظرم مدل ارائه این اطلاعات نیاز به بازبینی دارن [لبخند] من همچنان به آینده فکر میکنم که فینقیلیهای تو اینا رو خواهند خوند [قلب]

میچکا

حنا جان با بنوشه موافقم که لحن گفتگو در روند متن چند بار از ادبی به محاوره ای و برعکس تبدیل شده.. و ممنون از این دعای شفق " خدایا این روزهای خوب بدترین روزهای عمر ما باشد" دعای قشنگیه.. و امیدوارم سالهای سال دست در دست هم و "صد سال به از این سالها"روزگار بگذرونید