آینه - متین فرد

دیشب در آینه تو را دیدم

پشت سرم ایستاده بودی!

با همان هیبت همیشگی،

بوی تعفن می آمد...

 

نزدیک تر می شوی

می ترسم،

زیر پایم سست می شود

 

من نگاهت می کنم،

تو لبخند می زنی (چه مرموزانه لبخند می زنی)

در لجنزار فرو می رویم

آهسته،

       آهسته،

             آهسته،

تا گردن فرو رفته ایم

 

یک لحظه،

فقط یک لحظه

 سرم را بالا می آورم

آسمان...

"و من یتوکل علی الله فهو حسبه"

همانجا

فقط همان یک لحظه،

 

رهایی...

 

با تردید پایم را تکان می دهم

زیر پایم محکم است!

دست هایم را به آینه می کشم،

لایه ی خاک پاک می شود

...

تو نیستی

خاطرت هم خاک می شود...

تمام می شود!

/ 35 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا دارایی

سارا خانم قندی جان منو بذار آخررررررررررررر لیسسستتتتتتت آخه می دونییییی دارم آپولو هوا می کنم یخخخخده زمان برهههههههه [نیشخند][گریه]

سارا خانم قندی

زهراجان خودتون به توافق برسید فقط صف را رعایت کنید که بی عدالتی نشه [نیشخند]

متین

خوب نوشته هاتون رو در موبایل خوندم، دیدم برا پاسخ نمیشه باید اومد پشت سیستم! شفق زیر پایم سست می شود، دقیقا همین بوده، زیر پا خالی میشه چون در ادامه وسط یه باتلاقه نوشته عربی، خوب زهرا دارایی هم گفته بود، این بر میگرده به یه تجربه شخصی، بنوشه یه کم میدونه، داستانش طولانیه، شاید اگه روزی دیداری بود براتون گفتم، چون الان دیگه برام یه قصه است! باید عربی می بود، دقیقا هدف همین تضادش اون وسط بود، چون اومد وسط قصه م و همه چیز عوض شد (زیر پایم محکم شد!) پایانی هم که برام نوشتی رو دوست داشتم [گل] زهرا دارایی یه کمیش رو که بالا گفتم اما در مورد متن/شعر به قول تو، به نظرم مهم نیست اسمش چی باشه نمیخوام متن باشه، چون طرز خوندنش به حال و هوای نوشته م نیست اگه شعر هم قرار باشه در قافیه و وزن و... اسیرم کنه شعر هم خوب نیست من اسمش رو گذاشتم "دل نوشته" یه جایی متنه، یه جایی شعره، ولی بیشتر از همه حرف دله!

میچکا

متین جان دل نوشتتو که میخوندم حس یه خواب بهم میداد ..یه تصویر کمرنگ که پشت اون،حرفات برام به تصویر کشیده شد... اون لبخند مرموز که گفتی یه جورایی ترسناکش کرده انگار... از قسمت آخرش ولی خوشم اومده " دست هایم را به آینه می کشم، لایه ی خاک پاک می شود ... تو نیستی خاطرت هم خاک می شود..." کاملا حس خاک کردن خاطره کسی.. و انگار اون بوده که لایه ای غبار بوده و دیگه نیست..

میچکا

سارا خانم قندی و شفق جان ممنون از شما درباره سرد شدن بچه ها و کمرنگ شدن و .... نمیدونم واقعا چه اتفاقی افتاده ولی خود من مدتیه اون اشتیاق شدید رو واسه خوندن کتاب یا وبلاگای دیگران و حتی رسیدگی به وبلاگ خودم ندارم... یه کتاب دستم میگیرم چند ماه طول میکشه تموم شه... میشه در هفته یه بارم نرم سراغ بلاگم ولی اینجا رو لااقل روزی یکی دو بار میام.... گاهی وقتام حس حرف زدن نیست یا اینکه نمیدونی چی بگی... اونهمه وبلاگی هم که در گذشته دنبال میکردم الان به جز اینجا به صفر رسیده.. نمیدونم حس جوونی رفته یا مشغله زیاده یا خوندنیای مشتاق کننده کم شده....

میچکا

راستی بلاگفا حذف کرده روشنتر از خاموشی رو؟؟؟!!! وبلاگ خواهر منم حذف شده با همه اطلاعات کاریش که اونجا بود :( ولی عجیبه همه وبلاگای seo که من واس شرکت زدم هست تا پست آذر و دی پارسال... لااقل حذف نشده. نمیدونم جریانش چطوریه واقعا

بنوشه

ینی همینجا موندگار شدیم؟؟؟!!! من اینجا رو بیشتر دوس دارم [قلب]

ساراخانوم قندي

[لبخند]

بنوشه

نه تو رو خداااااا...‌‌ آواره نشیم دوباره..‌‌ [لبخند]

سارا ميلاني

من ترسيدم كمي!