اینک من،مادری از آینده - حنّا مبارکی

یا غفور و یا رحیم

سلام عزیز مامان، خوبی قربون چشمای قشنگت برم؟ امشب آخرین شبه پاییزه، نیستی و تنها غمگینیم اینه که چشمام نبیننت، تو نیستی، پدرت نیست و نمیدونم اصلا کجای دنیاست، یعنی کی میشه که صدای گامهاشو بشنوم و امیدوار باشم به بخشش دستان موجودی که بی دریغ باشه و همراه؟ یعنی هست؟ تو میگی امیدوار باشم؟ آخه شب یلدایی اینا چیه بهت میگم جون دلم؟ تو خونه ما سنتها مهمن، چون جزیی از مان، گره خوردن به زندگیمون و من هم ازت میخوام که تو هم بهشون پایبند باشی، نازنینم میگن اگه امشب دعا کنیم برآورده میشه، مثل تمام شب بیداری های دیگر امشبم بیدارم که دستم رو بزارم روی سینم و برای سلامتی پدرت دعا کنم، برای مادرت از خدا صبر بخواه، ناقلا تو که از همه جا خبر داری دعا کن که ما زودتر همو پیدا کنیم، نه اینکه گم شده باشیم، نه، اما هنوز هم رو ندیدیم و ناخودآگاه یاد این میفتم :

تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر، بلندتر

بسیارند از تو زیباتر، زیباتر

بسیارند از تو زلال تر، زلال تر

اما بانو تویی.......

نوشته شده در تاریخ (30-9-1387 خورشیدی)

 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی

شفق، ممنون.

خیلی صمیمی و دلنشین، چه خوب بهانه ای برای گفتن و نوشتن حرفهایی که همیشه درونمون وجود دارند. اگر این یک سلسله نوشتار هست نحوه ورود بش و این موضوع و آخرین شب پاییز به نظرم کمی جای سوال داره انگار یه چیزایی قبلا گفته شده و این متن در صفحات بعدی هست نه در ابتدا (من به متن قبلی و معرفی حدودیش آگاهم البته)، ممنون بخاطر شعر نرودا (برای من پر است از حس خوب) و تاریخ متن جالبه، آیا نویسنده امروز در همان جایگاه 30 آذر 87 قرار داره یا نه و اگر نه واکنشش نسبت به متن چی هست؟ و اینکه وقتی صحبت از سنتها (به نظرم یهو) میشه، من تو متن پیداشون نکردم و نمیدونم این سنتها چی هستند[لبخند]

امین طوسی

اسمم یادم رفت[نیشخند]

امین طوسی

و یه چیز دیگه، عکس هم اگر کمی از سیاهی جلد دیوان حافظ کم بشه و چند سانتی از سمت چپش بریده بشه به نظرم بهتر میشه[لبخند]

حنّا

سلام آقای امین خان طوسی ممنون از دقت اولش هم عرض کردم که تقدم و تاخر زمانی خیلی مد نظر نیست، نوشته هایی از این دست دلی هستند، این مجموعه سالهاست که کتابت میشه و اما راجع به سنتها، خود یلدا یک سنته و جشن گرفتنش جزیی از ماست، میشناسم از اطرافیانم که حتی یلدا را تکریم نمیکنند و .... به لطف دعاهای دردونه نازنینم بالاخره پدر و مادرش هم رو پیدا کردند و دو نفره برای دخترشون قلم میزنند، اما خوندن این متن بعد از سالها باعث میشه قدر این لحظه ای که توش هستم رو بهتر بدونم و یادم نره که برای رسیدن به اینجا چه روزگاری رو گذروندم راجع به تصویر هم عمد در کار بوده که رنگ فیروزه ای سمت چپ باشه توی کادر در هماهنگی با رنگ تقریبا نارنجی سمت راست، اما نقد راجع به دیوان حافظ رو میپذیرم ممنون از وقت و حوصله ای که میذارید در پناه حق

امین طوسی

[لبخند]

سارا خانوم قندي

يه ذريه براي من گنگ بود من دوبار خوندم ولي فكر كنم نگفتم چي شد همچنان دارم فكر ميكنم [رویا]

سارا خانوم قندي

در مرود حملاتي كه در پست قبلي به بعده مظلوم داشتيد كي من اين طوري گفتم اين برداشت شما بود خودتون ميگيد خودتون هم به خودتون راي ميديد رئيس جان لطفا رسيدگي كنند [پلک]

سارا ميل

بانووووووو به دلم نشست ، اينكه بسيار ند إز تو بلند تَر و زيبا تَر اما بانوووووو تويييي

میچکا

جالبه... خوندن متنی از سالهای گذشته و اینکه میدونی الان که میخونیش یه قسمتاییش به حقیقت تبدیل شده..