یک توضیح کوچک

سلام سلام

امشب مسافرم و نمی دونم جایی که می رم دسترسی به اینترنت دارم یا نه.بنابراین تصمیم گرفتم تا 3شنبه صبح که امید به خدا بر می گردم، کاراتون به روز کنم و نظرات باز تا برگردم و تبلیغات اضافی اگه بود پاک کنم.

مورد دوم اینکه مطلبی که در پی می یاد سارا خانوم قندی فرستاده و من عینشو براتون می زارم.در ضمن کلی از خانوم خانومای قندی ممنون و از این حرکتها استقبال می شه فراوون و از این خواندنی ها بی برنامه خواهیم داشت...خودمم یه چیزایی دارم براتون اما می دونید که اولین ها همیشه با سارا خانوم قندی دوست داره شروع شه نیشخند

امضا:شفق

*

شفق این مطلب را برای یادگیری همه مون توی وبلاگ بزار به نظرمن خیلی آموزنده است بدون برنامه همین روزا وسط کارای یچه ها بزار

«به درد خوردن»

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
گیتارهای آندولسی
به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت
در غرناطه ریتم بگیرد.
سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت»
که هرگز پیر نخواهد شد.
«چاپلین» و «هیتلر»
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند
تا اولی بر پرده‌ی جادو
جار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند.
چاقوی سلاخی هم
در دستِ «فرمان» که نباشد
می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند
در کنارِ حوضِ تابستان.
سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه
نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
شاهزاده‌ی قصه را
از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد.
حتا «کیهان» با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و «ملا عمر» هم
به دردِ لای جِرزِ دیوار.

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
من به این دردِ می‌خورم که شب‌ها
رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب:
غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها،
زمزمه‌های زیر لبت
و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را
تا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح...
تو هم
با اولین لب‌خندِ صبحگاهی‌ات
به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری! // یغما گلرویی

/ 8 نظر / 4 بازدید
بنوشه

رئیس کجا داری میری؟ (من‌بابِ این که بدونیم سوغاتی چی بخوایم ازت میپرسم ها [نیشخند] مرسی سارا.. یاد دوستمون افتادم که می‌گفت "ترشی و مربا بخشی از سیستمِ در گردش و بدون دورریزِ زندگی ما ایرانی‌هاست" خب به هر حال هر چیزی به یه دردی میخورد دیگه، حتی تکه‌های مواد غذایی [نیشخند]

امین طوسی

شفق، سفر خوش و سلامت سارا خانوم قندی، ممنون.[لبخند]

بنوشه

امین بیا کامنت بازی... کیف داره فوری میاد رو صفحه [نیشخند]

امین طوسی

[نیشخند]

بنوشه

[نیشخند]

میچکا

سفرت به خیر اما.. چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی... به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را... هم قشنگ بود هم آموزنده ممنون سارا خانم قندی ممنون شفق بانو... .مرسی یغما گلرویی

زهرا دارایی

شفق جان خوش بگذره. هر چند که کاریه اما امیدوارم وسطه کارا یه وقتی هم برای نفس کشیدن و خستگی در کردن پیدا کنی [لبخند][ماچ] سارا خانوم قندی مرسی بابته شعر زیبا و به شخصه عاشقه این بخششم حتا «کیهان» با دروغ‌هایش به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد و «ملا عمر» هم به دردِ لای جِرزِ دیوار. [نیشخند][چشمک]

سارا خانوم قندی

قربان اعضا خانواده در مورد متن بچه ها حرفی نداشتید؟ منم نظری ندارم در مورد با زبودن کامنتها