نقاب روى نقاب - متین فرد

روزهاى آخر تعطیلات نوروزى

پرواز دبى - تهران است

اینجا هوا آفتابى، 

گفته اند آنجا باران است

اینجا کمى گرم و شاید وطن سرد است

 

خانم مهماندار شین ها را میکشد،

از قضا نام خلبان راشدى و شماره پرواز 066 است

و انگار فرصت خودنمایى شین است!!!

 

مسافران سوار شده اند

چنان با غرور، 

انگار مدال هاى علمى کسب کرده اند!

براى هم از کاباره تهران و پارک آبى و کنسرت شادمهر و نداشته هاى در ایران میگویند

و بین حرف هایشان با غرض یا بى غرض هرچه که رنگ مذهب دارد را مى کوبند!

 

در ابتداى پرواز به حفظ شئونات اسلامى تأکید شده است

و مسافران بى تفاوت میخواهند تا آخرین لحظه 

(با تردید مى گویم)

شاید

شاید

شاید 

خودنمایى کنند

و جور هایى انگار از باور نداشته شان

رونمایى کنند

 

قضاوت نمیکنم!

نقاب ها یکى یکى مى آیند

نقاب روى نقاب مى آید

آدم ها و بیشتر از سر إجبار زن ها 

نقاب مى زنند و انگار خود را به خواب مى زنند

 

تا ساعتى قبل، هر چند اندک

تکلیف هر کس با خودش معلوم بود

تفاوت بین تو با من با شخص سوم مرسوم بود

اینک ولى به لطف این قانون اجبارى

یکرنگ صدرنگیم

با خود، خدا، مردم

پیوسته در جنگیم!

 

حرف زیادى بود

شعرم سیاسى نیست

این حرف ها اینجا، هرگز اساسى نیست!

 

وزنم به بى وزنى 

اینجا که روزن نیست

خانم مهماندار

پس حرف آخر چیست؟

 

مسافران عزیز ما هم اکنون در حال کم کردن اختیار، جهت فرود در سقوطگاه اندیشه ها هستیم، لطفا أفکار خود را بسته نگاه داشته، و نقاب هاى خود را ببندید، متشکرم!

 

 

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنوشه

میچکا.. منم حس تو رو داشتممممم.... یادم رفت بنویسم [نیشخند]

میچکا

بنوشه [لبخند][قلب]

بنوشه

میچکا [نیشخند][بغل]

سارا ميلاني

من با شين مهماندار خيلي حال كردم ! اما دو خط اخر بر خلاف همگي دوستان موافق نيستم . دليل اول اينكه خارج إز اين لباس يكدست هم ما نقاب خودمون و داريم . دوم اينكه ظاهر ايرانيا تو خارج إز ايران هم يك شكله خانمهاي ابرو تتو كرده ي كليپس به سر با موي زرد ! سوم اينكه شما مانتو هم تنت نباشه باز لباس پوشيدنت بر أساس تبليغات و مديا و عرف هستش و همه عين هم ميشن . چهارم اينكه ما هممون يه جوريم اما تفاوتها تو همين شرايط هم مشخصه إز نظر من حتي اگر به نمايش نياد ، اخر اينكه بعد إز شيش ماه زندگي تو كاليفورنيا موقع برگشتن به ايران احساس كردم دارم دوباره به ريشه هاي انديشه م بر ميگردم . واقعا چند صباح خارج إز ايران بودن باعث شد احساس كنم كه ايرانيهاي دور و برم چقدر ذهن هاي پر باري دارن و چه قدر محرك هاي ذهني و فكري تو اين مملكت زياده . اگر دقت كنين تو اين شيش ماه خبري إز من نبود ... چون سوژه و داستاني دور و برم نبود متين جان قبلا منم احساسي مشابه تو داشتم اما الان داستان متفاوته

سارا ميلاني

هر دونه إز اين آدم ها خودشون يه داستان و يه ماجران! مثلا اون خانم چادريه كه همسن مامان بزرگاست يا اون دختر مانتو جلو بازه يا اون خانم سنگينه كه مانتوي بلند و ساده پوشيده با جوراب نايلوني و شلوار ساده و كفش يك كم پاشنه دار ! يا اون يكي كه مشخصه ارايشگر ه و إهل ارياشهر!!! ميفهم احساستو و مشابهش برأي خودم پيش امده اما بعد با خودم فكر كردم كه شايد بهتر باشه برم تو بهره اين داستان ! حالا كيف ميكنم ! متين جان ما همه تو نقابيم ! لايه به لايه ، رنگ به رنگ ! اما شايد نوع اين لايه ها و نوع انتخاب اين نقابهان كه خود اصليمونو نشون ميدن به هر حال اين داستانيه كه نه خوبه نه بد به دليل خاور ميانه ايي بودن مونه! البته إز ديد من

پوریا

امین من هستم، خلوت یه خرده، خالی شاید بهتر باشه! میخونم و لذت میبرم از نوشته های بچه ها ولی کامنت دادنم نمیاد!!

ساراخانوم قندي

ما هم سر ميزنيم منزل شما اقا پوريا اونجا هم كم كار شديد دير به دير به روز ميشه

پوریا

قربانت رئیس! سارا خانم قندی لطفتون مستدام ، یه خرده یه جوریم! شاید روزه بردتم!! ایشالا به زودی با قدرت برمیگردم به میادین.