چیزی در سایه روشن سقف-امین طوسی

لاله عباسی در آغوش نرده آهنی دست دراز کرده بود به سمت دیوار سنگی که به محض دیدن من، گلهای آبی – صورتیش را باز کرد و گفت: «سلام». من جواب دادم: «شب بخیر». با اینکه خوب می دانست در طول ایوان که دراز می کشم در عرض می روم به سراغ رویاهایم، به انتظار خواب که بی جهت از رویاهای خواسته مرا ببرد به رویاهای ناخواسته. طبق معمول جیرجیرکها چرند می گفتند و باد با سوء استفاده از فرصت شب معلوم نبود با برگها چه شیطنتی می کند که بیچاره ها از ترس شنیده شدن صدای خنده هایشان مثل بید می لرزیدند. آن شب موسیقی لالایی آب جاری در جوی پشت خانه، همزمان، صعود به رویا و بسته شدن پلکهایم را تسریع می کرد و احتمالی را تشدید. احتمال اینکه آدمهای بزرگی که از تاریکی نمی ترسیدند آنقدر روشن نباشند که سر نوبت آبیاری باغشان داد و هوار راه بیاندازند و کاسه کوزه خواب و رویا و همه چیز را به هم بریزند.

ماه کامل بود و من (مثلا) عاشق. از فاصله آخرین برگهای درخت خرمالو و لبه نم کشیده سقف راهی داشتم به آسمان. شنیده بودم عشاق با شب و ماه عالمی دارند و آنجا هم فقط من بودم و چند تا من و هیچ کس دیگر، پس فرصت مناسبی بود برای تمرین ژست های شعرهای کوتاه و رمان های بلند. خیره به ماه، خیس احساس، جملات شیک را زمزمه می کردم، به یاد کسی که قرار بود تمام زندگی ام شود. چشمهایش که این را می گفت. چشمهایم که این را می گفت. تک ماه نورانی، در ظلمت شب به غرب می گریخت و من به دنبالش، فاصله ای تا لمسش نداشتم که چیزی در سایه روشن سقف همه معادلات را تغییر داد.

برای اولین بار بود که می دیدمش، ترسیدم. ترسی عمیق، ترسی بی اندازه، ترسی بی دلیل. به یاد ندارم رفت یا از ترس به خواب رفتم. اما خوب به یاد دارم ترس از یک خفاش کوچک سیاه باعث شد، ماه برود پی کارش، نور برود پی کارش، جملات شیک بروند پی کارشان، کسی که قرار بود تمام زندگی ام شود برود پی کارش، رویا برود پی کارش، عشق برود پی کارش، من بروم پی کارم

30 شهریور 1393

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنوشه

اون حس ترس اما عالی بود امین.. ینی یه تجربه‌ی مشترک رو منتقل کردی، که هر چقدر هم که موضوعی پررنگ باشه، یه ترس، یه واهمه، یه ملاحظه‌ی پررنگ اما به راحتی میبره میندازتش اون گوشه‌ای که تا مدت‌ها نبینیش و نشنویش... دارم به این فکر میکنم که چه عشق‌ها که پشت سر ماندند به خاطرِ واهمه‌ای که اون زمان بزرگ میومده به نظرمون و الان مسخره‌بازی‌هایی بیش نیستند در نظرمون..

زهرا دارایی

بازی با عناصر طبیعت رو واقعا دوست داشتم. حسه آشنایی رو بهم منتقل کرد. حسی که شاید من هم وقتایی که تو مهتابی خونه پدربزرگم دراز می کشیدم از همیشه بیشتر برام نمود پیدا می کرد و اینکه یه ترس مادی اینقدر می تونه دنیای خیال و رویامون رو تحت تاثیر قرار بده، اینکه با وجود همه تلاشمون برای ساختن یه دنیای رویایی باز هم اسیر ترس های ملموس روزمره ایم، جای تفکر داره. و برای من هم آشناست البته در مورد سوسک [نیشخند]

سارا خانوم قندي

خيلييييييييييي خوب بود هم زماني روياها و خيالات من دوسش داشتم حتي اگه از نظر خودت بد بياد استعاره ها و تشبيهاش عالي بود

امین طوسی

بنوشه، ممنون. وقتی یه موضوعی به راحتی میره و می افته یه گوشه، پس نه پررنگه نه مهم، فقط یه فریبه که دچارش شدیم. زهرا دارایی، ممنون. ساختن دنیای رویایی خودش ناشی از ترس هست، ترس پذیرش واقعیات. اگر واقعیت زندگی رو بپذیریم دیگه چیزی برای ترس وجود نداره. سارا خانوم قندی، ممنون. توقعم بالا رفته، باید بهتر باشم.

بنوشه

وقتی اونا رو مینوشتم به این حرفت هم فکر کردم.. اما آخرش من میگم گاهی حواسمون نیست و به بهانه‌های واهی، اما خیلی مهم به نظرمون،چیزایی رو از دست میدیم که بعدها میفهمیم چه خبطی کردیم.. اما تو هم راس میگی [لبخند]

زهرا دارایی

امین حرفت رو درباره پذیرش واقعیات قبول دارم. اما به نظرم همیشه رویاپردازی برای رهایی از ترس نیست. گاهی برای داشتن و تجربه کردنه چیزهاییه که نداریم، اگر رویا رو بگذاریم کنار تلاش برای تحول و بهتر کردن دنیامون هم اتفاق نمیو فته. پس حتی اگر از ترس هم نشات بگیره خوب و لازمه چون می تونه راهگشا باشه.

میچکا

اول از همه بگم که، من تا نزدیک آخرای متن فکر میکردم راوی یکی از گلا یا موجودات اون دور و بر باشه!! :) ولی آخرش فهمیدم اینطور نیست بعدش اینکه تشبیها و استعاره های متن خیلی دوست داشتنی بود برام و همینطور تصویرسازی قوی داشت.. واینکه یهو ترس میتونه فاز آدمو کاملا تغییر بده یک واقعیت انکار ناپذیره.. و در آخر اینکه جناب آقای امین طوسی .. من با دیدن عکس شما در پیج دوستان در فیسبوک، از حرف قبلم که یکبار بعد از خوندن پست شما گفتم به نظرم میاد دهه هفتادی باشید، شرمگین و عذرخواهم و از این پس شما را جناب آقای طوسی خواهم خواند [خجالت] با تشکر

امین طوسی

- بنوشه، موافقم. - زهرا دارایی، نمیدونم چه کسی ولی میگه: آدمی که رویا نداره یه آدم مردست. بهتر با رویا زندگی کنیم اما نه در رویا. [لبخند]

امین طوسی

- میچکا، ممنون، هنوز توی اون عکسها موهای سفیدم مشخص نیست، البته دهه هفتادی نیستم ولی شناسنامه کهنی هم ندارم هرچند شناسنامه ها معمولا دروغگوهای بزرگی هستند. درضمن شما اختیار دارید هر طور که خواستید من رو بخونید ولی یاد فیدل کاسترو افتادم که همیشه دوست داشت فیدل صداش کنند و من این خواستش رو خیلی دوست دارم.[لبخند]

سارا میلی

این باد با برگا چیکار میکرد که از ترس لو رفتن خندشون میلرزیدند . بسیار عالی . البته من یه جا گیج شدم که کی یهو پیداش شد که الان حدس میزنم جناب خفاش بوده!