گیسِ رویا- زهرا دارایی

می شینم رو مبل گوشه اتاق، لیوان چای داغ تازه دم تو دستم. عطرش رو می بلعم و نگاهش می کنم. تو زاویه مستقیم من نشسته. دلم می خواد از همهمه اون همه آدمی که دورو برش هستن بکشونمش بیرون، بنشونمش رو مبل گوشه اتاق. بدونه اینکه به اعتراضش گوش کنم. بشینم پای مبل. پشتم بهش. بگم بباف. دستاش رو هوا می مونه. برمیگرم نگاهش میکنم روبان قرمز و می دم دستش و میگم خوب بباف دیگه!!! نمیگه. هیچی نمیگه. اما من زبونه چشماشو بلدم. دونه دونه حرفاش از دل بر میاد و به دلم می شینه. کلماتی که با هر حرکت انگشتاش توی موهام با گوش جان می شنوم -بچه شدی خواهر نازنازی من؟!! –آره آجی – دلت ناز می خواد؟! –آره – نازکش نداشتی؟! –نه. نداشتم –پس من چی کاره ام اینجا؟  -ندارمت. 18 ساله که ندارمت –خودم نازتو می کشم. خودم نازتو می خرم. تا هستم. –بعدش چی؟ نمی گه. هیچی نمی گه. من اما خوب واژه ها رو می دونم. رسمه روزگاره. بعد یه مدت همه چی رو از بر می گی. از بر می دونی. میوفتی تو یه دوره باطل. حسی برات نمی مونه. هر حرکتی که می خوای بکنی می دونی میشه یه چی تو مایه های هزار حرکت قبلی. هی فکر می کنی. هی فکر می کنی. انقدر که دیگه تنور از حرارت میوفته و فرصت از دست می ره. می گی دفعه بعد و خودتم می دونی دفعه بعد هم همین آشه و همین کاسه. یه موقع هایی هم می ترسی. می گی نکنه نشه. نکنه همه فکرای خوبی که داشتم یه طبل تو خالی از آب در بیاد. نکنه نذارن. نکنه نخوام. نکنه همه چی عوض شه. نکنه همه چی عوض شده باشه. نکنه رنگ و بوی همون یه ذره خاطره هم که دارم از بین بره. کم نیست 18 سال. کم نیست هزاران فرسخ فاصله.  ... پس بازم می شینم روی همون مبل گوشه اتاق و نگاهش می کنم. به لبخندش. به دستاش که هیجانزده تو هوا تکون می ده. به نگاهش که برق می زنه. به قهقهه اش. به موهاش که دیگه به رنگ شبق نیست. دیگه فر نداره. دیگه تا کمرش نیست. نه، مثه اینکه واقعا 18 سال گذشته!!! بلند میشم، چای یخ زده رو تو سینک خالی می کنم و از در می زنم بیرون. ابر رویای بالا سرم رو به هم می ریزم. بغضم رو اما کجا می تونم بریزم؟ دیدی هیچی مثه قدیم نیست. نه من دخترک 18 ساله پیشم، نه اون، نه دنیا...




-4آذر-1393
ساعت 16.50

/ 18 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا دارایی

میچکا جان مرس مرسی از نظرت. یه کمی بهتون حق می دم. امین هم خسته است وگرنه مثه همیشه میومد می نوشت پند و اندرز و غم و غصه توش زیاده [نیشخند] شاید دوباره نوشتمش اینبار اونطوری که از اول تو ذهنم برنامه ریزی کردم از آب درومد [لبخند] و مرسی بابت آرزوی قشنگت اما همسایگی با خواهرم یعنی دوری از بقیه عزیزان. غم دوری یک نفر رو داشته باشی بهتر از همه فامیله [خنثی]

بنوشه

چه جالب........... من چرا فکر کردم واسه برادری که سالها ازت بزرگتره نوشتی اینو.... و اشک ریتم پای نوشتت... و حسرت خوردم به برادر بزرگه‌ای که داری و من ندارم .. دلم میخواد بگم که "دوست دارم" اما..

بنوشه

امین.. این ماجرای خستگی پس کی به سر آید برادرِ من؟؟؟؟ ها؟؟ [مغرور]

امین طوسی

[خنثی]

بنوشه

امین [زبان] [نیشخند]

امین طوسی

[عینک]

بنوشه

امین [خنده]

زهرا دارایی

بنوشه برادرم بزرگتره ازم جفتشون یکی 12 سال یکی 6 سال و من با کوچیکه همیشه سره لج بودیم و هستیم و خواهیم بود انگار[نیشخند]

زهرا دارایی

اما اینو برای خواهر یکی یه دونه گل و سنبلم نوشتم [نیشخند][ماچ][قلب]برا همه خوارای دنیاااا

بنوشه

وای................... لج بازی نکن باهاش... ببین من ندارم.. [نیشخند] خودمونیم.. داداشا اما جون میدن واسه اذیت کردنا [نیشخند]