.....-بنوشه فرهت -29-7-1393

ظهرِ تابستونِ، خسته از گرما میونِ هیاهو و شتاب مردم داری از میدونِ انقلاب میری سمتِ دانشگاه، تو فکرت داری کارها رو پشتِ هم ردیف می‌کنی تا هم همشون انجام بشه و هم وقت کمتری ازت بگیره همزمان حواست به اینایی که تراکت پخش می‌کنن هم هست تا مثل همیشه وقتی دستشون رو رد می‌کنی حتما لبخند رو لبت باشه و البته کاملا آماده‌ای تا اگه شهروند محترمی که پیاده‌رو رو پیستِ اتومبیل‌رانی تصور کرده- لایی‌کشون و با سرعت- بهت رسید سرعت عکس‌العملت تو جاخالی دادن از شتابِ دوستِ عزیز بیشتر باشه تا پخشِ زمین نشی.. گرما داری هلاک میشی و اینقد فکرت مشغولِ جزئیاتِ کارت بوده که نصفِ مغازه‌های کنار میدون رو رد کردی و یادت رفته می‌خواستی یه بطری آب بگیری..

جلوی سینما بهمن، درست لبِ همون سه تا پله‌ای که مرز پیاده‌رو و سینماست یه دختر و پسرِ جوون همدیگه رو بغل کردن...... دختر رو پنجه ایستاده، دستاش رو حلقه‌ی گردنِ پسر کرده و اینقدر محکم پسرُ تو آغوشش نگه داشته که انگاری می‌ترسه یارِ جونی یه مرتبه محو شه از تو بغلش.. پسر همونجور که اونو تو بغلش نگه داشته آرووم سرش رو تو گره‌ی دستای دختر می‌چرخونه و گونه‌ی دختر رو می‌بوسه..

همه‌ی اینا تو چند ثانیه و در حالی اتفاق افتاد که دیگه چیزی مثه گرما، تشنگی، عابرای پیاده و حتی راننده تاکسی‌ای که بیخِ گوشت فریاد کشید مهرشهر دو نفر واست معنی نداشت..

نظرات

/ 0 نظر / 17 بازدید