... - بنوشه فرهت

میگرن لعنتی..

شقیقه‌ای که ذق‌ذق می‌کنه و چشم‌های خسته‌ی کاسه‌ی خون..

فراری‌ام از تمام روشنایی‌های دنیا...

------------------

گاهی باش

نبودنت بی‌تابم می‌کند

چون بی‌پناهی‌های میگرنی‌ام.. 

/ 24 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنوشه

امین.. راس میگی، قسمت دوم به تنهایی خودش متن کاملیه [لبخند] اینو تو ذهنم نوشته بودم، وقتی که از شدت سردرد آرووم و قرار نداشتم، خودم رو تو اتاقِ در بسته و خاموش حبس کرده بودم و حتی چشمام رو با یه روسری بسته بودم، اما همچنان حس میکردم نور تا پس مغزم میره و به شدت احساس میکردم که تو این اوج بی‌پناهی باید باشه.. بله ممکنه خودش تماما نور باشه، اما نه نوری که توی دچار میگرن رو آزار بده، جنس نورش فرق داره امین جان [لبخند]

بنوشه

سحر.. [قلب] [نیشخند]

بنوشه

میچکا.. آره عزیزم، همزمان و در اوج درد؛ اما بعد دیدم دومی خودش چقدر حرف داره.. چه خوب دراومده [نیشخند] ولی معرفت کردم و قسمت اول رو دور ننداهتم، گناه داشت آخه [چشمک]

بنوشه

سارا جانِ قندی.. عالی بود سارا.. چقدر خوب گفته.. چقدر اما خوشحالم که با خوندنِ چنین متن عالی‌ای یاد چرکنویس‌های من افتادی [لبخند] [ماچ]

امین طوسی

بنوشه، کاملا با فضای میگرنی آشنا هستم و درک می کنم تفاوت نورها رو و حتی تاریکی ها رو [لبخند] و توصیه میکنم بجای روسری از حوله ای که با آب ولرم خیس شده باشه استفاده کنید طوری که فقط روی سر قرار بگیره و محکم بسته نشه[عینک]

بنوشه

امین [لبخند]

بنوشه

امین [لبخند]

میچکا

بنوشه خوب کاری کردی دور ننداختیش طفلی رو [قلب] آفرین به نگین خانوم هنرمند به مام خبر بده بریم کنسرتش [لبخند]

بنوشه

میچکا [خجالت]