نسبتِ من - بنوشه فرهت-28-6-1393

من اما با یه سرباز از این جنگ نسبت دوری دارم..

سربازی که در جوابِ خطخطی‌های کودکانه‌ی من، که مربی مهدِکودکم ترجمه کرده بود، نامه‌ای فرستاد همراه با یه کارت پستال..

نسبت من با جنگ فرای همه‌ی چیزهاییه که بقیه‌ی آدما دارن،

نسبتم اون تک گل زردِ توی چمنزاره که شده یادگاری از اون سربازی که پشت سنگر، حواسش به چشمای منتظرِ من بود...

 

پی‌نوشت: نسبتم همزمان شدنِ اولین نوشته‌ی اینجام با سالروزِ آغازِ جنگِ ایران و عراقِ

 

نظرات

/ 8 نظر / 5 بازدید
سینا

یکی از اولین پست ها. شاید هیشکی اینجا نیاد ولی واسه من اینجا مثل یه کافه قدیمی میمونه. روی یک صندلی میشینم دور میز مضمون. یه چایی میخورم و مثل بقیه اعضای خانواده بسم الله میگم راهم رو شروع میکنم. خدایا به امید تو

بنوشه

سینا... چه هیجان‌انگیز اومدی [نیشخند] [پلک]

سینا

wow اصلا فکرشم نمیکردم. از کجا فهمیدی من اومدم اینجا؟؟؟؟

بنوشه

دست کم گرفتی... [چشمک][پلک]

سینا

حالا دیگه سه نفر دور این میزن. پاشید برید یه لیوان چایی واسه خودتون بریزید دور همی بخوریم. بعد از یه روز کاری واقعا خسته کننده میچسبه. امان از مدیر

سینا

بنوشه: بابت صفت که از دستم ناراحت نیستی خدای ناکرده؟ من فقط به درون خودم رجوع کردم و احساسم رو نوشتم. ببخشید اگر درست نبود.[ناراحت]

بنوشه

[نیشخند] چرا باید ناراحت بشم؟؟ [لبخند]

سینا

خب خدا رو شکر