تَردامنان - شفق متولی

گاهی از شنیدن جمله ای یخ می زنم.فرو می رم تو خودم.خودم بغل می کنم که این سرمای درون به قلبم نرسه، که می دونم، این قلب دربه در از اندوه نمی پُکه ولی از نا امیدی حتماً.

به چاه پناه می برم.شرمم می یاد از شنیده ام،سکوت می کنم...با این همه چاه پروا نمی کنه از امان دادنم.پاسخم می ده...انعکاس چکیدن اشکم...

*

اُفلیا مثل نسیم از کنارم عبور می کنه،به دریاچه نزدیک می شه....

ما آدمها آزمونهای سختی برای خودمون رقم می زنیم،اونچه که دریافت نمی کنیم به آزمون می ذاریم،چون نمی خوایم باور کنیم وقتی پاسخ صحیحی برای پرسشی وجود نداره، اون خودش پاسخ صادقانه است...اینو نفر قبلی،پیش از اینکه کامل فرو بره بهم گفت اون موقع من هنوز فاصله داشتم...

آب تا مچ پاش.

هملت چند برگ جلوتر با شکسپیر شطرنج بازی می کنه.

آب تا زانو...

خیالش کجاست؟این آزمون سخت ارزشمندیه؟

آب تا کمر...

محبتش چیزی از تیرگی جهان نکاست؟

آب تا سرشونه...

کاش دستهاشُ کسی  باورمی کرد...

آب تا  گردن...

من فرو رفتنش تماشا می کنم...اون به روشنایی می پیونده خالی از همه اندوهی که به دوش می کشید.رهایی محض.

*

"می دونم  آبی که تا زانومه به مچ پای اونی رسیده که به تماشای من نشسته .... چند ثانیه بیشتر ندارم تا رهایی..."

25 آذر 1388

 

/ 15 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا دارایی

ارتباط بین بخش های نوشته رو درک نمی کنم. اینکه از یشنیدن یک جمله یخ می کنی به ادامه ماجرا چه جوری ربط پیدا می کنه؟ افلیا و هملت و ... بودنشون تو این متن چه گره ای رو قراره باز کنه؟ [سوال] و با متین هم موافقم تکرار تلخ رو خوب به تصویر کشیدی [لبخند]

شفق

پشت صحنه:من نوشتنم وقتی شروع می شه که اول تو ذهنم یه تصویر عبور می کنه.این تصویر انعکاس یه اتفاقه...انعکاس حسیه که یه برخورد به من می ده....یادمه اون موقع که اینو نوشتم تصویر فیلم هملت، همون قسمتی که اوفلیا داره می ره خودشو غرق کنه تو ذهنم اومد....دیدم که آروم آروم با پیرهن سفید می ره داخل آب....اوفلیا برای من (فارغ از جنسیت)نماد آدمهایی که روح حساسشون و نیاز انسانیشون به توجه ، در شرایطی قربانی خودخواهی آدمهای دور و برشون می شه.کما اینکه این اولویت سنجی خودخواهانه گاهی اصلا مهم نیست در ضمن اینکه این ماجرای قربانی شدن همواره برای یه شخصیت اتفاق نمی افته،شرایطی که هممون یکی دوباری دست کم تجربه اش کردیم.در آب فرو رفتیم چون یه توجه ساده انسانی،حتی در حد یه لبخند ازمون دریغ شده. در مورد ساختار:اول مثل یه مقدمه ست،داره از یه رنجش می گه،بعد قربانی این ماجرا داره می ره که رنجش غرق کنه با خودش و از زبون یه تماشاگر می بینی....ماجرا اینه که این غرق شدن تنها کسی می بینه که خودش دچار همچین وضعیه....می خواستم تداوم نشون بدم تصویر:خیال کنید این راوی ماجراست...نفر بعدی

ساراخانوم قندي

اتفاقا من تصوير رو دوست داشتم و فكركردم همون رواي است

امین طوسی

"در آب فرو رفتیم چون یه توجه ساده انسانی،حتی در حد یه لبخند ازمون دریغ شده."

سارا ميلاني نيا

افرين رئيس !

سارا ميلاني نيا

تَر دامنان يعني دامن خيسا؟!

پوریا

من دوست داشتم و واقعا چیز بیشتری نمیتونم بگم مخصوصا با سوالات و توضیحات مفصل دوستان.

میچکا

با توضیحاتی که تو کامنتا خوندم ابهامایی که بود برطرف شد [لبخند] دارم به این فکر میکنم "وقتی پاسخ صحیحی برای پرسشی وجود نداره، اون خودش پاسخ صادقانه است" ببینم مصداقی براش پیدا میکنم آیا؟ در ضمن عسل بانو خیلی کارت درسته که تصویرای ذهنیتو مینویسی.. حرکت خوبیه [قلب]

خو یه space بین تر و دامنان بذار تا من اینقده بر سر زنان و شیون‌کنان نباشم که چرا نمیفهممش آخه... اون تصویر از هملت و اون مقدمه رو گرفتم، اما اعتراف میکنم که برای من هم گنگ بود و از اونجایی فوبیای غرق شدن (در کنار چند فوبیای دیگه البته) هم دارم با قلبی تپنده اینقده تند رد شدم از اون قسمت که مطمئن بشم آب به بالاتر از سر نرسیده..

بنوشه

ای بابا.. چرا اسمم هی نیست.. من بودم [خنثی]