کودکی- زهرا دارایی

کاش کودکی را پایانی نبود. دنیایی که در آن آسمان همیشه آبی است به جای زاغ پرستو سلطان بلامنازع آن. دنیایی که دشتهایش همواره سبزند و پر از شقایق. کاش حصار تنگ دنیای کودکی مرا بار گذر از این مرز و ورود به دنیای تاریک آدمها ی غرق در اوهام این روزگار نمی داد. کاش می توانستم همچون روزهای رفته بر باد کودکی شادمان و آزاد، فارق از حصار نام و ننگ در دشت به شادی بدوم . بدوم و تمام علائق دست و پاگیر دنیای متمدنین را پشت سر بگذارم. بدوم و از رود بگذرم، ماهی ها را سلامی دوباره گویم، با قمریکان هم آواز شوم و نغمه آزادی سر کنم. گل سوسن را ببویم و مست از بوی خوش آن شبدر را لاله انگارم و با او از عشق شقایق به داغ نشسته سخن رانم و چه زیباست آن لحظه که شبدر چهار پر مستی عاشقانه مرا به باد استحضا می گیرد و شرم کودکانه من که گونه هایم را سرخ می گرداند. می دوم میدوم تا شبدر شاهد خجلت من نباشد ولی افسوس که چشمه ساران از هرم نفسهای من بیدار می گردد و لب به نصیحت می گشاید. به خیالش می خواهد مرا از خواب کودکانه بیدار سازد ولی آگاه نیست که من، در اوان جوانی پیر گشته ام. آنگاه که شرم از آشنایان سفر مرا به شهر پرآشوب جوانی نیمه کار گذاشت آنسان که پای سفرم بست و مرا پرنده ای اسیر قفس کرد، آن زمان که چشمان همگان مرا از رسیدن به آنچه عاشقش بودم، از رفتن به راهی که همواره آرزویش را داشتم بازداشت، همان هنگام، گرد پیری بر سرم نشست و حصاری تنگ قلبم را در بر گرفت. همان هنگام آموختم که در این جهان پرآشوب نباید حرف از علاقه زد. به درویشی بدل گشتم که تنها از درون با خدای خویش سخن می راند و زبان به شکوه می گشاید و به مردمان رنگ به رنگی که در حال گذر از پیش رویش هستند کاری ندارد.


و انسان چه لحظات متفاوتی می تواند داشته باشد.اکنون همچون پیری عصاکش، آهسته و آرام کویر زندگی را زیر پای می نهم تا بلکه امید یک سراب نفس از دست رفته مرا باز گرداند. سرابی از جوانی و شادابی، از آن زمان که شاد و رها سیر افاق و انفس می کردم از آن زمان که دنیایی از عشق را می توانستم در قلبم جای دهم. ولی اکنون چه!! این حصار تنگ اجازه بزرگ شدن دنیای درونم را نمی دهد.


من مانده ام و دیوارهای خاکستری دنیای آدمهای به ظاهر بالغ، من مانده ام و دشتی برهوت و بدون شقایق، دشتی که در آن سنگلاخها اجازه دویدن را از من می گیرند و در نهایت من مانده ام و آسمان تیره روزگار، آسمان تیره روزگاری که جوانی ام را در خود مدفون کرده و چه درد آورست نظاره گر به خزان نشستن جوانی بودن آنگاه که می دانی دیگر هرگز قادر به تغییر گذشته نخواهی بود.

 

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا میلی

من هی نظر میگذارم اینجا هی نمی اید این نظر بنده! زهرا خانم عزیز خیلی لطیف و تاثیر گذار نوشتی . روان با توصیفات عالی

بنوشه

زهرا جووووووووووون... پس تو هم بالاخره از یک کامنت‌گذار به یک نویسنده تبدیل شدی؛ خوش اومدی [لبخند] اولش میخواستم بیام بگم که هیچوقت دوس ندارم برگردم به یه زمانی.. ینی کلا آدمِ حال هستم، لذت حال رو میبرم و راضیم از این حالِ خودم، اما خوب قبل نوشتن اومدم و طبق عادت تمامِ کامنت‌ها رو خوندم، دیدم ای ول.. گفته بودی این نوشته مال 17-16 سال پیش ه... اصلا تمامِ روزگارم دگرگون شد... خب عزیزم این بار همون اول کار (تو متن اصلی منظورمه) بگو تا ما هم بریم تو اون زمان و حس نوشته رو بگیریم.. راستی.. این تواناییِ نجواگون نوشتن رو دست کم نگیریا...

امین طوسی

زهرا دارایی، فکر کنم منظورم رو بد نوشتم، شاید باید اینطور بگم وقتی شروع کردم به خوندن متن شما اول حال و هوای تکرار این روزهای تاریکی و غم و افسردگی و این چیزا بود اما اینقدر خوب بود که نگفتم ای بابا بازم حرفای تکراری (البته خودم زیاد درگیر حرفای تکراری هستم) تا آخرش خوندم. مثلا وقتی من از لزوم احترام به بزرگترها مینویسم خوب این یه موضوع تکراریه ولی ممکن نوع نوشتم جدید و جالب باشه و حتی ممکن تکراری و خسته کننده ولی وقتی من از نوع احترام مثلا همسایه ام به بزرگترها می نویسم کلیت موضوع تکراریه اما خود موضوع خاصی که در موردش نوشته شده تکراری نیست جدا از شیوه متن. این داستان سن نوشته شدن متن رو هم اگر زودتر میدونستم شاید بیان نظرم کمی فرق می کرد. (من اصلا تخصصی در نوشتن و حالا ادبیات(؟) ندارم فقط نظرم رو میگم منتج از یه احساس ناشی از خوندن یک متن) [لبخند]

زهرا دارایی

سارا خانوم قندی. اول که اسمی که می نویسی خیلی قشنگه همیشه بچه بودم مامانم برام میخوند "زهرا خانوم قندی اسبتو کجا می بندی" خلاصه خیلی خاظره انگیزه. دوم هم که نمی دونم از اینکه حسه مشترکی نسبت به کودکی داریم باید خوشحال باشم یا نه. چون این آرزویی نیست که هرگز بخوام تحقق پیدا کنه. مرسی که وقت گذاشتی و خوندی [لبخند][ماچ]

زهرا دارایی

سارا میلی، مرسی گلم امیدوارم در مورده پستهای بعدی هم نظره مشابهی داشته باشی و نوشته من واقعا انقدر خوب بوده باشه [لبخند]

زهرا دارایی

بنوشه عزیز، آره بالاخره شفق دسته من و هم یه جایی این ورا بند کرد به راه خلاف کشیده نشم [نیشخند] اول که نوشته ماله 11 ساله پیشه و من 17 ساله بودم. مرسی که بعده خوندن کامنتا نوشتی [ماچ] بعدشم که من در مورده این حسه نجواگونی که حرفشو می زنید به قول ترکا بیلمیرم. باید حضوری به شفق بگم برام توضیح بده. اگر تو نوشته هام هم حسش می کنید متاسفانه یا خوشبختانه ناخودآگاه اتفاق افتاده. بازم مرسی از خوش آمدگوییت امیدوارم روزهای خوب و پر از خاطره ای رو در کنار هم با نوشته هامون سپری کنیم [لبخند]

بنوشه

ناخودآگاه‌ها همیشه‌ی همیشه خوبن [لبخند]

سارا خانوم قندي

زهراجان اين لقب رو شفق به من اعطا فرمودند كه بچه ها از سردرگمي دوتا سارا دربيان در مورد دوم هم اگه ما تجربه ها و حسهاي مشترك نداشتيم مطمئنا اينجا دورهم نبوديم براي من جاي خوشحاليه حداقل اين حس كه تنها نيستي [قلب][ماچ]

میچکا

اول از همه بگم که چند بار تو شلوغیای ذهنم اومدم و جمله اول رو خوندم و راستش رو بگم حس کردم دوس ندارم متن غم انگیز بخونم اونم در مورد کودکی و گفتم بعدا میام میخونم.. - من دلم نمیخواد برگرم به کودکی وقتی یادم میاد چه استرسا و حسای بدی رو تجربه کردم از دوران مسخره ی مدرسه مخصوصا ابتدایی و ... - الان اومدم و متنتو کامل خوندم و به نظرم ادبیاتش خوب بود ولی خیلی نا امیدانه بود و دوس نداشتم باهاش ارتباط بگیرم... ولی وقتی تو کامنتا خوندم که اینو یه دختر 17 ساله نوشته خیلی نظرم عوض شد!! خیلی متن خوبیه واسه 17 سالگی.. نثر واقعا خوبیه.. انتخاب کلمات و بیان احساسات و همه چی جالب توجهه! فقط کاش تو اون سن یه کم شادتر بودی :) البته این یه حقیقته که هم سنای ما خیلی زودتر از بچه های الان از کودکی پریدن به بزرگی.. انگار نوجوونی رو خوب تجربه نکردن.. نمیدونم منتظر نوشته های جدیدترت هستم زهرا جان :)

زهرا دارایی

بنوشه جان ناخودآگاه ها همیشه آگاهی دهنده هستند حتی اگر خوب نباشند. پس باید قدرشونو دونست. سارا خانم قندی فقط می تونم بگم امان از دست این شفق [لبخند] و خوشحالم که حسه مشترکمون بهت احساس خوبی میده میچکا جان مرسی که حوصله کردی و خوندیش. همه دلشون می خواد زندگی شادی رو داشته باشن. اما این انتخابی نیست که بتونیم در اون نقشی داشته باشیم. به نظرم مهم اینه که نتیجه چی از آب در اومده باشه. من که از این زود بزرگ شدنه دست به نقد راضی ام. حالا تا آینده چی برام به همراه داشته باشه رو نمی دونم [لبخند]