تلاشی برای گنجاندن دنیا در یک قاب عکس - فروغ قاسمی

ساعت 10:30 صبح بود که زنگ زد:

-         بله؟

-         سلام

-         سلام! چطوری؟!

-         خوبم.

-         ...

-         از این زیرگذر ولیعصر چجوری باید بیام بیرون؟

فکر کردم پرسش این صدای بی حالش دهن کجیه که یعنی من اینجام اما نمیخوام تو رو ببینم. یعنی انقدر بی رحم؟ این روش شکنجه مدرن از قطره آب رو سر کچل چکوندنم بدتره. فکر کردم چی بگم که شبیه این که: من دلم برای دیدنت پر می کشه عوضی، نباشه.

-         کدوم طرف میخوای بری؟ شمال شرقی؟ جنوب غربی؟...

-         نه

-         پس چـ...

-         من تهرانم.

یه چراغی تو دلم روشن شد، از ته تاریکی نورش دویید جلوی چشمام.

-         ا ا ا، جدا؟! ... کی اومدی؟

-         همین الان از فرودگاه.

فکر کردم خب پس. حالا چی بگم؟ یه وقتیم به من بده؟ دلم فقط تنگ نشده، انگار قلبمو فشار میدن، درد دارم.

-         کجا ساکنی؟

-         طرفای پارک ****

-         بالاتر از اونجا یه کافه هست

-         اتفاقا خونه تو کوچه همون کافه اس (صدای خنده)

چقدر خوب می خنده. چقدر به همه چیز می خنده. منم لبخند میزنم. دیگه نفس رو سینه ام سنگینی نمی کنه.

-         ا ا ا ، چه خوب! اومدی تهران چیکار کنی؟

بیحالی جذاب صداشو دو برابر می کنه و به شیوه خودش می زنه تو جاده خاکی و در حالی که گویا با خودش حرف می زنه با ناله و ناراحتی میگه:

-         می خوام بخوابم.

-         عصر وقتت آزاده؟

-         آره. هماهنگ می کنیم.

خداحافظی می کنم. تو چشمام زندگی دو دو می زنه. حدود ساعت سه ظهر پیغام میده:

-         من الان از خواب بیدار شدم. هر ساعتی واسه تو خوبه بگو.

-         5؟

-         باشه. بریم پارک.

-         باشه.

دیر می رسم. از وقت نشناسی خیلی بدش میاد. زنگ میزنم می فهمم اون بالاتره و من پایین تر. قرار می شه به سمت هم حرکت کنیم.

از دور میبینمش، به معنای واقعی شلنگ تخته میندازه و با هیجان پاهاشو پرت می کنه جلو و عقب و میاد، نزدیک می شه. به من.

-         کلاس عربی میرم.

می خندیم. هر دو می دونیم چقدر خودش از عربی خوندن دوره. انگار یه اسرائیلی فارسی بخونه.

-         واسه این که ذهنت آزاد شه؟

-         آره. میدونستم جلسه اول شغل و اینجور چیزا رو می پرسن، برای اینکه شغلمو نگم – آخه اذیت می کنن یا دست می گیرن – یه جمله حفظ کردم: "لا شُغل لی"

از قدم زدن دست می کشیم و می ایستیم و هر دو از خنده ریسه میریم. رابطه خودش با عربی مثل رابطه شغلش با "لا شغل لی" می مونه.

باز قدم می زنیم، موقع راه رفتن محاله تو یه خط حرکت کنه، به سبک زندگیش راه میره. میدونه کجا می خواد بره، اما کمی حال کردن با عرض مسیر و تجربه کردن قسمتای مختلف پهنای راه، شیوه اون در زندگیه. در نتیجه مدام می خوریم به هم، موقع تکون دادن دستا در حال توضیح دادن یه موضوع دستامون بهم برخورد می کنه. فکر می کنم همه اینا شبیه یه سمبله. سمبل برخورد مسیرها.

-         فیلمش 2020 میاد.

-         اصلا دور نیست. خیلی زود 2020 می رسه

می دونستم اینو می گه. برای کسی که یه بار گفته "80 سالگی؟ یعنی فقط 50 سال دیگه" 2020 عین فردا می مونه.

-         خوب شد دیگه ننوشت

-         نه بازم بنویسه خب. کتاب دهم بیستم سی ام، اصلا هر ماه یه دونه از این سری بده بیرون!

-         اصلا پاشه بیاد ایران!

-         حتی بیاد ایران!

-         ما هم کتابامونو ببریم امضا کنه. حتی کتابای نویسنده های دیگه رو هم ببریم امضا کنه!

به این که تو کنسرت داریوش بهش بگن ابی بخون فکر می کنم. بر می گرده و به راهی که اومدیم اشاره می کنه.

-         منم فکر می کردم خوب شد که دیگه ننوشت اما تو همین یه تیکه راه نظرم عوض شد

با خنده می گه. می خندم. فکر می کنم همینجوریه که برخلاف تصوراتش اون هیچ وقت فسیل نمیشه. به این راحتی می تونه نظرشو عوض کنه که البته می تونه ترسناک هم باشه. نکنه یهو از من متنفر بشه، فکر کنه زندگی بدون وجود من سر سوزنی هم فرق نمی کنه.

داریم قدم می زنیم که یهو می ایسته.

-         تو یه واگن خالی تاریک تو شب تو قطار در حال حرکت وایساده بودم. اون یه تیکه قطار خالی بود و تاریک، بیرون هم هوا تاریک بود و قطار تو دل این تاریکی حرکت می کرد. اونجا بود که کاملا جرم تاریکیو رو تنم حس کردم.

-         یه دوستم رفته بود یه روستایی، می گفت شب انقد ساکت می شد که صدای حرکت پای مارمولک رو شیشه پنجره می شنید. می گفت اونجا بود که وزن سکوتو حس کردم. میدونی اوتجوری که سنگینی می کنه و آدمو تو ترس کر شدن می ذاره، نمیدونی آیـ....

-         آره دقیقا.

فکر می کنم فکر می کنه حرف آدم که نباید شبیه این سریالای تلویزیونیمون بشه. بیش از حد توضیح نده.

تلفنش زنگ می زنه. جواب می ده. یه جوری می خواد کوتاهش کنه اما قصد نداره بپیچونه. در حالی که داره به اون طرف خط گوش میده، میزنه به منو به کیفم اشاره می کنه. خیلی جدی میگه:

-         چقد خوشگله. دقت نکرده بودم.

-         مرسی

اینجوریه که یه کیف نزد من ارتقا درجه پیدا می کنه. دیگه همون کیف قبلی نیست. انگار مثلا طوافش دادن.

-         کی بر می گردی؟

-         فردا احتمالا.

-         ...

-         مرسی که اومدی.

-         مرسی که زنگ زدی.

نصفه نیمه بغلم می کنه و بغلش می کنم. راه می افتم و دور می شم. لبخند بزرگی قلبمو گرم می کنه. فکر می کنم این دیدار یه جور تنفس بود و دلم هواشو می کنه.

 پانزده آذر 1393

 

 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین طوسی

خوب، کمی طولانی، به قول سارا ... "فضاسازیش رو دوست داشتم" اما گاهی گیج می شدم، یه برش از یه روز که اگر کسی دنبال شروع و پایان مشخص باشه یا شخصیت های تعریف شده کمی اذیت میشه. برش ها وقتی کاملا شناس نیستند باید اتفاق درونیشون خیلی قوی باشه این دیدار به نظرم نبود مگر اینکه خواننده اطلاعاتی داشته باشه که این دیدار و ماجرا براش خاص و قوی بشه.

امین طوسی

ارتباط عنوان و متن رو هم متوجه نشدم.

نگین صادقی

خیلی خوب و روون بود،با توجه به اینکه خیلی اسم location استفاده نکردی ولی کاملاٌ جغرافیا ی داستان هست توش. من که لذت بردم از ش مرسی[لبخند]

زهرا دارایی

به قوله دوستان "یه عاشقانه آرام" برای من هیجانه ماجرا کم بود. شاید هم کم بهش پرداخته شده بود. تفکراتت رو از موقعیت، اینکه اون چی ممکنه فک کنه و ... گفته بودی اما حسه شخصیت اصلی و حسه بینشون به نظرم کمرنگ بود. نمی دونم شایدم من انتظارم از یه عاشقانه آرام بیشتر از حده [سوال]

میچکا

من خیلی دوسش داشتم :) اصن مرده ی این برشای کوتاه از زندگی ام :) جمله های خوب و قابل توجهی تو متن بود مخصوصا این قسمتشو خیلی دوس دارم: "موقع راه رفتن محاله تو یه خط حرکت کنه، به سبک زندگیش راه میره. میدونه کجا می خواد بره، اما کمی حال کردن با عرض مسیر و تجربه کردن قسمتای مختلف پهنای راه، شیوه اون در زندگیه...... سمبل برخورد مسیرها" البته یه ابهاماتی هم داشت مثه اون دوست مشترک نویسنده که ما ازش چیز زیادی نمیدونیم و انگار به ما مربوط نمیشه و در آخر اینکه جمله های دوس داشتنی قشنگی تو متن بود که یادم می مونه و چقدر خوبه که لبخند بزرگی دل آدمو گرم کنه :) ممنون فروغ

میچکا

الان که فکرشو میکنم میبینم اون دوست دور مشترک تو نوشته های قبلی فروغ هم بوده انگار [چشمک] درسته؟ و در مورد عنوان متن فکر کنم به معنی دلتنگی از دور بودن از آدماییه که دوسشون داریم و شاید بشه تو یه قاب عکس همه شون رو دور هم جمع کرد

فروغ

امین مرسی از نظرت، سعی کرده بودم شروع و پایان مشخص داشته باشه و با حرفایی که نقل می کنم دو طرف رو معرفی کنم، ولی خب قبل اینم دیدی خیلی با اطلاعات دقیق دادن حال نمی کنم، من به شدت طرفدار تنوعم و از اینکه یه نوشته ام تو ذهن خواننده های مختلف، تصاویر مختلف بسازه به وجد میام. با دریافت نظر تو اگه دوباره می نوشتمش جزئیاتشو بیشتر می کردم. نگین جان مرسی عزیزم؛ این ایده بی مکان بودن هم که بهم دادی خیلی برام جذاب بود. زهرا از تو هم ممنونم. راستش دنبال عاشقانه نوشتن نبودم چون اصلا در اون دیدار یا کلا بین ما رد پای عشق رو تابحال ندیدم. نمیدونم این سه گانه Before ها رو دیدی یا نه؟ (Before Sunrise, Before Sunset, Before Midnight) من دیوانشونم و الان به این فکر افتادم که یه دلیلی که خیلی اون دیدار و این دست نوشته رو دوست دارم اینه که برای من خیلی شبیه اون فیلمایی هستند که عاشقشونم. تو این فیلما تقریبا هیچ اتفاق خاصی نمی افته و تمامش به گفتگوی معمولا دو نفره می گذره که بسیار فارغ از روزمرگیه

فروغ

همه پاسخا تو یه کامنت جا نشد ! میچکا جان خوشحالم که دوسش داشتی و مرسی از نظر لطفت. اره راستش من دوست دارم شما این آدمو از طریق حرفاش بشناسید، همین قدر. آره من این عبارت رو هم از یه دوست خارجی یاد گرفتم که می گفت You make my heart smile, big :) راستش این آدمه کلا "رد پا دار" هست و رو خیلی صفحات زندگی من اثر خودش رو گذاشته ولی در کل من خیلی دوستانی دارم که ازم دورن و به شدت عزیز که دربارشون نوشتم، نمیدونم منظورت دقیقا کدوم دست نوشته امه اما بله قبلا هم درباره این شخص نوشتم :)

فروغ

در مورد عنوان هم منظورم این بود که ارزش اون روز برای من خیلی فراتر از این چندخطیه که نوشتم اما نظر میچکا هم برام خیلی جالب بود شفق بزن زنگو :دی

سارا میل میلی خانم خوشگل ناز

فروغ ! جملاتت قشنگن . احساستم درک میشه ولی یه جاهایی متن نامفهومه وخواننده تمیفهمه که چی به چی شد. یه نگاهی دوباره بهش بنداز از چشم کسی که غریبه است .